Die ersten 18 Zeilen.
بذار بهت بگم من اون کسي که ميگم نيستم
تو ميتوني بگي که, هموني که ميگي هستي ؟
وقتي قلبت مثل ساعت شني خورد و تکه تکه شد
تو ميتوني دونه دونه جمعشون کني ؟
...صداي درخواست کسي مياد
انگار که داره توي گوشم نجوا مي کنه...
همان گونه که اگر زمان صبر مي کرد
حالا وقتشه که چشمات رو باز کني
من هرطور شده خودم رو از تاريکي محض خلاص مي کنم
مثل يک باد سريع, خودم رو آزاد مي کنم
به چشم يک مرده ي متحرک به اون نگاه کن
اجازه بده به بيرون از اين ديوار ها برويم
...حتي اگه نور اين دنيا ناپديد شده باشه
باز هم تو ايستادگي مي کني تا واقعيت خودت رو پيدا کني ؟...
...مي توني تکه هاي مناظر رو در کنار هم
قرار بدي و به آرومي نشون بدي ؟
...صداي گريه ي کسي را ميشنوم که
ارتعاشش به مانند زلزله است...
No comments yet. Be the first to leave one.