Die ersten 174 Zeilen.
... در آغاز، زمان بود
.و زمان، دَم بود
... از آن دَم
.باد زادهگشت
و از آن باد .نغمهاي پديد آمد
... و از آن نغمه
،ما، ساکنينِ طبيعت .هستي يافتيم
،من در ميانِ آنان بودم .و در آن هنگام، يک پرنده بودم
و شکلِ يک زن را داشتم .و جهان را پديد آوردم
... سپس
.جهان، «آيورئو» بود
.انسان، «آيورئو» بود
.ببر، «آيورئو» بود
.آتش، «آيورئو» بود
،و من، که يک پرنده هستم ... و نامم «آسوخا»ست
.من هم «آيورئو» بودم
... من در روحِ خودم
روحِ تمامِ کساني را حمل مينمودم .که جنگل را ترک گفتهبودند
ما سابقاً .اينجا زندگي ميکرديم
ما سابقاً .با همديگر زندگي ميکرديم
اما سپس ،همهچيز تغيير يافت
و ما شروعکرديم به احساسِ سرما ،در حينِ گرما
و شروعکرديم به داشتنِ خورشيد .هنگاميکه آن ديگر زمان نبود
زيرا آن صداهايِ غريب ... از راه رسيدند
و همراهشان ... مردان و زناني بياحساس
.که آنان را «کونيونه» ناميديم
پدربزرگمادربزرگهايِ ما ... رؤيايِ آتش را ديدند
.و سپس خاکستر را
،ما شيونها را شنيديم
.آنها شيونهايِ درختان بودند
و من قومم را ديدم .که جنگل را ترک ميگفتند
امروز من بر فرازِ جهاني پرواز ميکُنم ... که در جنبوجوش است
همانگونه که قومم زماني .در جنبوجوش بودند
امروز بالهايم ،آسيب ديدهاند
... امروز
... چشمهايم
.چشمهايم بستهاند
!«کونيونه» !«کونيونه»
تو کي هستي؟ تو کي هستي؟
،من مارمولک هستم .«ائامي»
و دوستم «آئوکوخاي» کجاست؟
.نميدونيم
.ما تنهاييم
.«ما گُم شديم، «ائامي .ما همگي گُم شديم
،شفا پيداکُن .«ائامي»
.ما جون به در برديم
.روحت رو شفا بده
غم و اندوه رو .دور نگهدار
«روحت رو از شرِ «کونيونه .شفا بده
اين پرواز رو .آغاز کُن
بالهايم ،مجروح شدهبودند
.چشمهايم بستهبودند
من تماميِ خاطرات را .در اندرونم حمل ميکردم
.من ديگر والدينم را نداشتم
و حالا نميدانم که برايِ دوستانم هم .چه اتفاقي افتاد
آيا زندهاند؟
آيا گريختهاند؟
آئوکوخاي»؟»
!«آئوکوخاي»
!دوستِ من
!تو قادر به فرار شدي
چرا نميتوني صِدام رو بشنوي؟
آئوکوخاي»؟»
.دوستم گريختهبود
من دوباره پرواز کردم .و جنگل را به دنبالش گشتم
تلاشم بر اين بود که دستکم .صدايش را بشنوم
.من صداهايي شنيدم
.و دنبالِ صدايش گشتم
،در آن زمان ... زندگي در جنگل بسيار دشوار بود
زيرا ما دائماً .هراسان بوديم
در آن ايامِ ... زندگيمان در جنگل
از هواپيماهايِ کوچکي ... ميترسيديم
که از آسمان ... عبور ميکردند
... زيرا فکر ميکرديم
ممکن بود در هر زماني .بر قلمرويمان فرود بيايند
و صداهايِ والدينم .و پدربزرگمادربزرگ آمدند
آنها هم داشتند .عزيزانشان را جستجو ميکردند
ميخواهم «آئوکوخاي» را .پيدا کُنم
آيا او را دوباره خواهم ديد؟
آيا ممکن است گُم شدهباشد؟
آيا آب دارد؟
آيا ممکن است مخفي شدهباشد؟
!اين حيوونها رو ببند !ببندشون
!ممکنه فرار کُنن
.قبلاً بستهشدن
فکرکُنم هيچکس .اينجا باقينمونده
.بههرحال چشمهات رو خوب باز کُن .و حواست به نيزههاشون هم باشه
من ميخواستم دوستانم را .پيدا کُنم
،مارمولک ما کجا هستيم؟
ائامي»، بايد همين مسير رو» .دنبال کُنيم
ما داريم کجا ميريم؟
،«پيش برو «ائامي .مکانهايي وجود داره که منتظرت هستن
وقتي آن اتفاق افتاد ... ما با همديگر بوديم
.و دنبالِ عسل ميگشتيم
... سپس کسي فرياد زد
.و ما همگي گُمشديم
!«چيکوده»! «اِسوئي»
!اونها فرار کردن
،«چيکوده» لاکپشتت رو گُمکردي؟
فقط سکوت را .احساس ميکردم
.او لاکپشتش را گُمکردهبود
اما بر سرِ او چه آمد؟ و برايِ ديگران چه اتفاقي افتاد؟
مارمولک، چرا اونها نميتونن صدايِ من رو بشنون؟
.«عجلهکُن «ائامي
اونها هم راهشون رو .پيدا خواهند کرد
من پروازم را دوباره .از سر گرفتم
و دوستم «آئوکوخاي» کجاست؟
چطور بدونِ او مسيري را دنبالکُنم؟
آيا ميتوانستم با چنان اندوهي به قدمزدنم ادامهدهم؟
آيا ما همان اشخاصِ سابق هستيم وقتي کساني را از دست ميدهيم که عاشقشان هستيم؟
،به والدينم انديشيدم
و به زمانهايي که چهرههايشان را .تخيل مينمودم
.به دوستانم انديشيدم
به عسل انديشيدم .و به طعمش
... و به باد انديشيدم
هنگاميکه با شدتوقدرت ميوزد .و ما را تکان ميدهد
تمامِ ساکنينِ جنگل .کلماتي دريافت ميکُنند
دوستانم در جستجويِ ... کلماتي بودند
که آنها را به لاکپشتهايشان .راهنماييکُند
،چيکوده» زندگيِ لاکپشت را احساس ميکرد» .و لاکپشت هم زندگيِ «چيکوده» را احساس ميکرد
قبلاً همهچيز در جنگل .زيبا بود
اما غمانگيزترين چيز ... برايِ من
اين حقيقت بود که ديگه از پدرم ،خبري نميشنيدم
درحاليکه هنوز در جنگل .زندگي ميکرد
دوستداشتم دوباره .او رو ببينم
شايد اگه او هم همراهمون بود .جنگل رو ترک ميکرد
حالا ديگه نميتونيم .مطمئنباشيم
.هيچکس بلند نشه شنيديد چي گفتم؟
اين جونورها هميشه .دردسر درست ميکُنن
و اين پيرمرده نميبايست .ادايِ شجاعبودن دربياره
به اين يکي .خوب نگاهکُن
برو به سگها غذا بده .تا خفهبشن
قبلاً بهشون .غذا دادم
اون مادهسگه عصبيه .چون همينتازه زايمانکرده
به تولهها سر زدي؟ - .مشکلي ندارن -
نميتونيم بذاريم .اون سگها بميرن
وگرنه خانم رئيس .يقهمونو ميگيره
.بذارش به عهدهيِ من
!«ديکاسِي»
.ديکاسِي» آنجا بود»
«و «کونيونه .او را گرفت
پيشاپيش به ما هشدار داده بودند .که چنين اتفاقي ميافتد
،باد بهسختي ميوزيد .از اندرونش
،و ما پرندگان .اندرونِ باد بوديم
«ما دايرهوار بر فرازِ «چامياداته .پرواز ميکرديم
!«چامياداته»
!«چامياداته» صِدام رو ميشنوي؟
.بله، تو باد هستي
من برايِ وزيدن به اين سرزمين اومدم .چون کلمات رو آوردم
«آتشِ بدکار بسويِ «ائامي .خواهد اومد
شما مجبور خواهيد شد .رويِ خاکستر قدمبزنيد
و بعد هيچچيز مشابه قبل .نخواهد بود
ما نميدونستيم که اون روز .قرار بود چه اتفاقي رُخ بده
.و ناگهان يه وسيلهيِ نقليه اومد
و فکرکرديم اونها قصد دارن .زنها رو بکُشن
ما ميدانستيم که مکانمان .موردِ هجوم قرار خواهد گرفت
و فقط ميتوانستيم .برايش مهيا گرديم
تصميم اين بود که ... موقعِ ترکِ اونجا
،همگي با هم بريم .بدونِ هيچ ترسي
،اگه قراره اونها ما رو بکُشند ... بهتره که تماممون رو بکُشند
تا هيچکس باقينمونه .که تأسفش رو بخوره
تمامِ زنها ... در باغِ سبزيجات بودند
.همراه مردها
اما با اين وجود، وقتي اونها رو ديديم .که دارن سراغمون ميان، جيغ کِشيديم
.چشمهات رو باز کُن
آيا بهتر نيست که بطورِ ابدي شفا بيابيم؟
ولي آيا زخمها هيچوقت شفا مييابند؟
.چشمهات رو باز کُن
دوستم «ديکاسِي» هم .زخمي برداشتهبود
.او پرندهاي داشت
و اونها از هم .جداييناپذير بودند
در زمانِ تهاجم، بخاطرِ شليکِ گلولهها .پرنده پر زد و متواري شد
ديکاسِي» اکنون يکي از زندانيانِ» ،کونيونه» بود»
اما نميتوانست غير از پرندهاش .به چيزِ ديگري فکرکُند
No comments yet. Be the first to leave one.