Die ersten 200 Zeilen.
گزارشگر: خب، همین اواخر بود که تازه راهشو باز کرد sub by amirslip
به ترکیب تیم انگلیس، ساوتگیت.
توی استون ویلا، 'نوردن' صداش میکنن.
همه کاراش حسابشدست.
صدای تشویق
بچه نشو.
رُزی، یگر رو بیار، آلمانیها کارو تموم میکنن!
تو هم میتونی مثل بقیه بیای پای بار.
گزارشگر: اندی مولر مقابل دیوید سیمن.
فریاد و تشویق شدید
انگلیس حذف شد.
امشب... قراره قیامت به پا بشه.
گمشو بابا! آخه چرا؟ الکس...
آخه چرا ساوتگیت؟! میتونست اینس باشه، یا آدامز، یا حتی مکمنمن!
میخوای امشب زنده از اینجا بری بیرون؟
هی... این حالت رو جا میاره.
یه شاندیِ مشتیِ دیسکویی!
میدونی چند تا پلیس میان اینجا واسه عرقخوری؟
آنتیحال نباش دیگه الکس، زودی سر و تهشو هم میارم.
این رُزی، ها؟ خدایی تیکهایه.
بهت اعتباری نیست... دخترِ ردیفیه.
راضیش میکنم امشب بیاد.
نترسونش. در هر صورت نمیاد.
واسه تو یکی که عمراً نمیاد.
موسیقی: 'آزادت میکنم' از اِن-ترنس
بازم این آهنگ؟!
# فقط عشق میتونه آزادِت کنه. #
خب، این عشق میتونه واسه یه بارم که شده گندِ راهابِ لیوانشور رو تمیز کنه؟
اون این توئه؟
کی؟ یارو. من کسی رو ندارم.
چرا داری، فقط نمیخوای بگی کیه.
مچمو گرفتی. باباته.
اوه، برو گمشو بابا.
سلام، خوشگله.
آه. آیونا کمکت میکنه.
من آیونا رو نمیخوام. تو رو میخوام.
بهتره حواسشو جمع کنه.
داداشاش تیکهتیکهاش میکنن.
بسیار خب. بالاخره تو میری یا من؟
وقتِ عشق و حاله، لاشیها!
شما برید، منم بهتون میرسم.
آبجوی تو راهی؟ آره، واسه منم یکی بذار کنار!
رُزی...
...ما همونجا خواهیم بود.
فوتبال بازی سادهایه، رفیق. ای خدا.
۲۲ نفر ۹۰ دقیقه دنبال یه توپ میدوئن...
میذاری تو غصه خودم باشم؟
و آخرش، همیشه آلمانیها میبرن.
تیمت کجاست، هان؟ داره برمیگرده خونه.
داره برمیگرده خونه، داره میاد، فوتبال داره میاد خونه.
اگه بزنم بیرون ناراحت میشی؟ کجا داری میری؟
اگه «کال» یا «برای» یا هر کس دیگهای سراغم رو گرفت، فقط بگو دارم لاین رو عوض میکنم.
اونا مغزشون تعطیله، اصلاً متوجه نمیشن.
داری میری دیدن اون؟ قبل از اینکه کرکره رو بکشی پایین، برمیگردم.
رُزی، همه پاتیلِ پاتیلن.
خب، اگه شر شد، زنگ بزن پلیس. رو میز شماره ۹ نشستن.
برو حالتو بکن.
«نخستوزیر این خشونتها را مایهی ننگ دانست و محکوم کرد.»
«این افراد نباید نام فوتبال را لکهدار کنند.»
«اینها طرفدار فوتبال نیستند، اینها دارند به فوتبال ضربه میزنند.»
«با این حال، این خشونتها فقط محدود به لندن نبود...»
هی. هی، تمومش کنید.
باید ازت صورتجلسه بگیرم... یکی هم از اونی که تو باجهست.
اوه، جنیس، دوباره شروع نکن. چی رو شروع نکنم؟ تو مستی.
باید منو برسونی.
شبیه راننده تاکسیام؟ یالله، راه بیفت.
این یعنی مستی در ملأ عام.
پس بذار باهات بیام خونه؟
آه، قول میدم دست از پا خطا نکنم. حتی امتحانشم نمیکنم.
پیادهروی خوبی داشته باشی، کالین.
# بیا با من شریک شو
# توی تمام نقشههای گرانبهای زندگی... #
پلیس. پلیس...
همونجا بتمرگ. نه، نه، باید بیای اینجا.
چی شده؟ آمبولانس، زنگ بزنید آمبولانس.
ما... ما سعی کردیم کمکش کنیم. کمکِ کی؟
ما فقط پیداش کردیم، کار ما نبود.
گفتم همونجا بمون! زنگ بزن آمبولانس، داره جون میده!
کِبِک سیرا پنج سه. درخواست کمک فوری،
احتمال فوتی در محوطه کلیسای جامع.
زیگی... پلیس رو خبر کردم.
کجاست؟
اونجاست، اونجاست.
رُزی.
رُزی.
# ما رو از خاک دربیار و بالا بگیر
# لاشهمون رو رو به آسمون ببر
# ما رو توی آسمونِ پولکی بپیچون
# و میتونیم دوباره توی گناه برقصیم
# فقط دستم رو بگیر و شجاع باش
# با این قبرستون خداحافظی میکنیم
# امشب میرقصیم و میترکونیم
# ما دوباره زنده شدیم و نجات پیدا کردیم
# وقتشه، بیا بزنیم به چاک
# کلاً بیخیالِ خودت شو و رها کن
# عجله کن، تا قبل از اینکه زنگ مرگ به صدا دربیاد
# بیا نالههای روحشون رو زمزمه کنیم. #
بل ریچموند: «دارم میون ویرانههای یه کلیسای قدیمی راه میرم.
طاقهای باستانی و منارههای در حال فروپاشی،
که از دل یه صخره تو شرقیترین نقطه اسکاتلند زده بیرون.
منظرهاش خیلی قشنگه، مثل اکثر جاهای 'سنت اندروز'.
یه شهر دانشگاهیِ جذاب و تاریخی.
اما دارم سعی میکنم یه چیز خیلی تاریکتر
و ویرانگرتر رو تصور کنم.
چون ۲۷ ژوئن ۱۹۹۶،
یه دختر بارمن ۱۹ ساله به اسم 'رزماری داف'
اینجا پیدا شد؛ خفه شده بود، شکمش رو سفره کرده بودن
و ولش کرده بودن تا روی چمنها خونریزی کنه و جون بده.
سه تا پسر که میشناختش موقع ترک صحنه دیده شدن.
آیا موقع برگشتن از پارتی اتفاقی بهش خورده بودن،
همونطور که خودشون میگفتن؟
آیا به خاطر تلاش برای نجاتش سر و صورتشون خونی شده بود؟
یا همهاش یه داستان ساختگیِ حسابشده بود؟
حالا ۲۵ سال گذشته...
و این قتل هنوز حلنشده باقی مونده.»
من بِل ریچموند هستم، اینجا «طنین: پروندهی رزی داف»ـه.
و اینجام تا بپرسم... چرا؟
چرا اونا فکر کردن این زن جوان مستحق رسیدن به عدالت نیست؟
این... الان مثلاً این روزنامهنگاریه، آره؟
یه صدای خمار و یه ذره جینگولبازی؟
ظاهراً فازش اینه که تحقیقات اولیه...
سهلانگاری بوده. از اونایی که تقصیر رو میندازن گردن مقتول.
که چون رزی اون موقعِ صبح تنهایی بیرون بوده،
ما پرونده رو تو اولویت نذاشتیم.
خب، تو اون موقع اونجا بودی، واقعاً همینطوره؟
نه! معلومه که نه.
ولی خداییش، اصلاً صورتِ خوشی نداره...
که ما هیچوقت پرونده رو دوباره بازبینی نکردیم.
چون هیچ مدرک جدیدی نیست. فقط داریم الکی ملق میزنیم،
چون یه الفبچهی پرمدعا دستش به یه میکروفون رسیده.
ببین، اگه دستکم بگیریمش به فنا میریم.
اون سرِ یه پروندهی مفقودی دهنِ پلیس لندن رو سرویس کرد،
و رئیس پلیس اصلاً دلش نمیخواد همون بساط سر ما بیاد.
باید یه قدم ازش جلوتر باشیم. درسته.
پس یه بختبرگشتهای رو میذارم مسئولش که گندکاریها رو ماستمالی کنه،
بدون اینکه امیدی به حل کردنش باشه.
واسه یه کارآگاه جوان تجربهی خوبیه.
و با توجه به رویکرد این پادکست،
فکر کنم برای حفظِ ظاهر بهتره که یه افسرِ زن مسئولش باشه.
اِه...
از اینا داری؟
صدای موسیقی و فریاد از دور
این آپارتمانا خیلی فسقلیان.
امکان نداره طرف ۵۰ هزار تا جنس اونجا قایم کرده باشه و این روحشم خبر نداشته باشه.
آره، زنها باید بیشتر حواسشون جمع باشه.
«خیلی ازش خوشم میآد عزیزم،
«ولی فقط حواست باشه که آیپدای دزدی رو
«زیر کفپوشای خونهت قایم نکنه.» آره، درسته.
تریسی، ما فقط اومدیم اظهاراتت رو به عنوان شاهد بگیریم.
الان اصلاً موقعیتش نیست. حالت خوبه؟
آره، آره. تریسی!
کمک میخوای؟ نه، نه، خوبم.
بیخیال، بذار بیام تو. این چه سر و صدای کوفتیایه؟
اوه. اون اینجاست... ما دوباره با همیم.
بسیار خب... زود باش عزیزم، راه بده بیام تو.
آخه مست اومد خونه... که اینطور...
صدای کوبیدن واسه همین تو بالکن حبسش کردم.
خیلی خب. تریسی، ما داریم میآیم تو.
چرا من و تو همینجا با هم یه گپی نزنیم؟
نظرم در مورد شهادت دادن عوض شده.
ما پلیسیم. ازت میخوام بیای تو، لطفا.
پلیس اینجا چیکار میکنه؟ ما که قبلاً در این مورد حرف زده بودیم.
من قرار نیست کمکتون کنم که بندازینش هلفدونی.
تریسی، با این کار تو هم شریک جرمش محسوب میشی.
من نمیدونستم داره چیکار میکنه. باید اینو توی دادگاه ثابت کنی.
واقعاً میخوای بهخاطر اون کل این دردسرا رو بکشی؟
آخ...
بسیار خب. تریسی، چطوره... با هم بریم تا کلانتری؟
نکن! جلو پاتو بپا.
اونجا میتونیم درستوحسابی دربارش حرف بزنیم. من جایی نمیام. بهم دست نزن!
صدای عُق زدن... اوه...
صدای تف کردن و سرفه
بریم یه چیزی بزنیم؟
باید با شلنگ بشورنم.
خونهی من همین سر نبشه.
نصف بطری شراب و چندتا باکاردی دارم.
دیگه بار میخوام چیکار؟
فقط... با احتیاط برو سمت دوش.
خیلی وقته یه مرد لخت به خودش ندیده.
با خنده... وایستا، یادت نمیاد؟
نه! اون جشن مجردی رو؟
آره! همهشون افتاده بودن به جون هم.
اکستنشنهای مو بود که تو هوا پرواز میکرد.
من اول رفتم تو و داشتم با تمام قدرت داد و بیداد میکردم،
ولی اصلاً بهم محل ندادن، بعد تو اومدی تو...
فکر کردن من استریپرم. نه بابا، فکر نکردن!
به خدا فکر کردن! یکیشون میخواست مثل پونی سوارم شه.
بهترین روز زندگیت بود.
خب، امروز هم مجبور شدم تیشرت مسابقهتو بپوشم، پس...
اگه خوشت نمیاد درش بیار.
نه، نه، تو یکی که خیلی از این حال میکنی.
واسه کسی که بوی گندِ استفراغ میده، زیادی گنده گوزی میکنی.
جدی میگی؟
نه بابا.
اِمم...
هی، شنیدی بخش جرایم سنگین دارن یه تیم بازبینی پرونده جمع میکنن؟
نه؟
یه قتل حلنشده از سال ۹۶.
خیلی وقت بود منتظر همچین موقعیتی بودم.
خیلی وقته دارم با «لیس» درباره پستهای گروهبانی حرف میزنم،
No comments yet. Be the first to leave one.