Die ersten 200 Zeilen.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
در دنیای مادر،
هزار پادشاه به صورت موروثی،
بیآنکه حکومتشان با چالشی مواجه شود، بر جهانی حکمرانی میکردند.
اما از فرط میل بیحد و حصرشان به قدرت و خودکامگی،
تمام منابع سیارهشان را مصرف کردند.
قلمروی پادشاهی وسعت خود را به فضای بیکران برد،
و هرآنچه در راهش بود را فتح نمود.
اگرچه گمان میرفت شکوه دنیای مادر نامتناهی و لایزال باشد،
تا اینکه تیغهی خیانت آدمکشی،
گریبان شاه و ملکه را درید،
و یکبار برای همیشه، به دودمان سلطنتی خاتمه داد.
آنگاه، پس از مرگ جنجالبرانگیز و پرهیاهوی پادشاه،
میان مردمانی که سکنهی سیاراتی در حاشیهی دنیای مادر بودند،
زمزمهی انقلاب شنیده شد.
در این هیاهو، سناتوری به نام بالیساریوس، فرصت را غنیمت شمرد،
و خود را نایبالسلطنه خواند.
سپس برای قدرتنمایی، خونخوارترین فرماندهان سپاه خود را...
به قلمروی بیرونی دنیای مادر فرستاد،
تا هرکس که خود را شورشی مینامید را...
پیدا کرده و در هم بکوبند.
«ماه شورشی»
«فرزند آتش، بخش یکم»
آروم.
مترجمان: «حامی مغیثی و داوود Highbury» در تلگرام: Timelordsubs@ و Highbury88@
کورا.
کورا!
مگه کارت تموم نشده بود؟
همه توی کلبه اجتماعاتن.
- آخرین ردیفم مونده. بعدش کارم تمومه. - باشه.
خیلیخب.
آها. عه...
دن خبرت رو گرفته بود.
با داداشش گوزن برفی نری پیدا کردن.
میخوان قبل قصابیکردن تو هم نگاهی بهش بندازی.
چرا کمک من رو میخواست؟
خب، چون به نظرش...
یعنی من پیش خودم...
پیش خودم میگفتم...
پس خودت میگفتی؟
راه بیفت.
خیلی وقت بود گوشت تازه نخورده بودیم. یادم رفته بود چقدر لذیذه.
دن گفته بود خودش دیده که گله تابستانی دارن برمیگردن.
احتمالا سه روزه برسن.
- خیلی خبرت رو میگرفت. - به گوشم رسید.
ضمنا آره، تحت تأثیر قرار گرفتم.
تحت تأثیر کدومشون؟ حیوانه؟
یا...
یا شکارچیه؟
سلام!
جماعت،
بنده از اونجا که رئیس این جامعهام، خودم رو موظف میدونم...
تا بهتون یادآوری کنم که خدایان زراعت، تقاضای ادای احترام دارن.
آره.
پیشکشیای میخوان.
ولی همگی خوب میدونیم که باید به پایینتنهامون فشار بیاریم،
و با آه و نالهی بلندمون از روی لذت،
موجب شکفتن جوانهها بشیم.
گل گفتی!
پس امشب خوب عشقبازی کنید.
برای خرمن و غذایی که سر سفرهامون گذاشته میشه، عشقبازی کنید.
- آره! - آره!
برای خدایان عشقبازی کنید!
بیاین به موسیقی گوش بدیم.
موسیقیای که ما رو وارد فضای عشقبازی کنه.
دن آدم خوبیه.
چرا نخوابیدی؟
بهترین شکارچیمونه.
دوست متعهدی هم هست.
تا حالا فکر رابطه دائمیتری به ذهنت خطور کرده؟
از جانب اون که میدونم چنین تمایلی داره.
خودش ازم خواسته بود.
تا الان راحت با هم کنار میایم.
لازمه رابطه جدیتری شکل بدیم؟
صرفا از این بابت میگم...
که با این آخرین قدم دیگه رسما، عضو این جامعه میشی.
باور کن، اینجا دیگه خونهمون شده.
دلم میخواد اینجا خونهمون باشه.
راستش...
دو فصل اخیری که به اینجا اومدم، باعث شده بیش از اونچه لایقش هستم،
احساس خوشبختی کنم.
ولی میدونم که من فرزند جنگم.
اینکه عاشق کسی باشم و عشق متقابل دریافت کنم...
نمیدونم از پس آدمی مثل من بر بیاد.
خانوادهام مقولهای مثل عشق رو...
با بیرحمی از وجودم حذف کرد.
بهم یاد دادن که عشق به معنای ضعفه.
من هم...
نمیدونم تا کی قراره چنین نگرشی داشته باشم.
حالا استراحت کن.
باشه.
دیشب حواسم بود که زود رفتی.
خسته بودی؟
آره. زودتر رفتم که استراحت کنم.
فکر میکردم داری سنت زراعتمون رو به جا میاری.
چون دیشب که داشتم برمیگشتم، از کنار خونه دن رد شدم.
به نظر میاومد مشغولین.
سم، من که نمیفهمم منظورت چیه.
اتفاقا خوب هم میفهمی.
به نظرت چی میخوان؟
همهچیزمون رو میخوان.
حتی ذرهای دلم نمیخواد نیمه پر لیوان رو ببینم،
اینکه سفینهای جنگی بالای زمینمون باشه، به نظرم اصلا اتفاق خوبی نیست.
مشکل خودته. همیشه در چنین شرایطی، اولین واکنشت ترسیدنه.
اهای دنیای مادر وضعشون خوبه،
لب کلام، به نظرم میتونیم از رفقامون در مدار پایینی،
نرخ دستمزد بهتری بگیریم،
تا اینکه بخوایم غلات خودمون رو به آدمکشهای پراویدنس بفروشیم،
که معلوم نیست خودشون کجا داد و ستد میکنن.
جوری رفتار نکن که انگار نمیدونیم غلات مازادمون رو به دشمنانی...
که الان برامون سفینه آوردن، میفروختی.
به نظرت وقتی بفهمن محوصلات مازاد پارسالمون رو کجا فروختیم، واکنششون چیه؟
خب، من که انقلابی نیستم.
اگه نرخ پیشنهادیشون خوب باشه، هدف و انگیزهشون برام مهم نیست.
از تو که بعید نبود.
سندری، جناحگیری من فقط برای رشد این جامعه است.
جز این دغدغه دیگهای ندارم.
من میگم بهتره به جای ابراز ترس، حسن نیتمون رو بهشون نشون بدیم.
بهشون نشون بدیم ما مخالف نیستیم، بلکه باهاشون همکاریم، موافقی؟
گفتی «همکاریم» گونار؟
آره. مگه اشتباه کردم؟
این سفینه رو برای مشارکت و رفاه عمومی نفرستادن.
صرفا جهت نابودی، سرکوب و به بردگی گرفتن ما فرستادنش.
اون جماعت از همکاری و تعهد بویی نبردن.
هر چی میخوان بهشون بدین.
ولی در مورد حاصلخیزی این زمین، سعی کنین حرفی بهشون نزنین.
باید امیدوار باشیم بدون اینکه بفهمن...
گونار غلات پارسالمون رو به کی فروخت، از اینجا برن.
- باشه. - دیگه کافیه. داوطلبانه همکاری نمیکنیم.
متوجه شدین؟
اومدن!
دارن میان! دارن میان! دارن میان!
سلام، بنده اسمم سندریه. کدخدای این دهکدهام.
خوش اومدین.
دریاسالار آتیکوس نوبل هستم.
نمایندهی وفادار پادشاه فقیدم.
با آغوش گرم پادشاهی ازتون استقبال میکنم.
کدخدای عزیز، لطفا برام از این دهکده زیباتون تعریف کن.
همراهم تا کلبه اجتماعات بیاین.
میتونیم به صرف آبجو به اونجا بریم تا براتون از زندگیمون بگم.
آها. بسیار هم عالی. شما بفرمایین.
اینجا زندگی سادهای برای خودمون دست و پا کردیم.
شدیدا هم نسبت به همدلی اعضای جامعه،
و سختکوشی تمام اعضامون، احساس غرور میکنیم.
به نظر که اهالی اینجا زندگی سالم و شکم سیری دارن.
گمونم بخش اعظمی از این رفاه رو به شما که رهبرشون باشین، مدیون هستن.
نه، جامعه ما به یک اندازه زحمت میکشه. هیچ فردی اعتبار بیشتری نداره.
البته فقط در دوران شکوه و رفاه، اعتبار مساوی تقسیم میشه،
ولی اگه روزی انبارتون خالی بشه، تمام تقصیرات گردن شما میفته.
به گمونم تاوانیه که هر رهبری باید بده.
یعنی شما در قبال این مردم، احساس پدرانهای دارین...
که باید شکم فرزندتون رو سیر کنین، درسته؟
امیدوار بودیم اهالی ولدت و سرزمین شما...
بتونن توی پیدا کردن دستهی کوچیکی از انقلابیون...
که توی این منظومه قایم شدن، بهمون کمک کنن.
چون فرماندهی من، نایبالسلطنه بالیساریوس...
ازم خواستن این گروه رو پیدا کرده و باهاشون مطابق قانون رفتار کنم.
ما کشاورزان خاکساری بیش نیستیم،
خودمون رو درگیر مسائل سیاسی دنیای مادر نمیکنیم.
ولی همچنان میتونین دست یاری برسونین. هوم...
شورشیانی که قصد داریم پیدا کنیم، به بنادر مهماتمون حمله کردهان.
رهبرشون خانمی به اسم دورا بلاداکس و برادرش داریانه.
در نهایت دستگیر خواهند شد.
صرفا از اونچه انتظار میرفت بیشتر به درازا کشیده.
متأسفانه در این راستا با کمبود آذوقه مواجه شدیم.
همونطور که اطلاع دارین یا ممکنه شنیده باشین...
ارتش رو باید سیر نگه داشت.
در نظر داشتم بهتون پیشنهاد همکاری بدم. شما به ما آذوقه بفروشین...
البته منظورم از محصولات مازادتونهها...
در عوض ما هم پیشنهادی...
برای مثال سه برابر نرخ بازار میدیم، خوبه؟
با چنین پول بادآوردهای میتونین کلی دهقان و روبات تهیه کنین...
که خودتون مجبور نباشین سختی کار رو به جون بخرین.
به عقیدهی ما برداشت دسترنج خودمون، ارتباطی بین ما و زمین ایجاد میکنه...
و به مزارع مقدسمون که منشاء رزق و روزیمونه، ارزش میده.
به نظرم همین که بدونین با کمک به ریشهکن شدن دشمنان دنیای مادر،
دارین موجب خیر جمعی میشین، تا حد کافی به کارتون ارزش میده.
- واقعا پیشنهاد خوبیه. - درسته.
ای کاش محصول مازادی داشتیم که بهتون بفروشیم.
همونطور که میبینین، اکثر مناطق اینجا سنگلاخیه،
و حتی به زور کفاف خودمون رو میده.
از این جهت، با کمال احترام، مجبوریم پیشنهادتون رو رد کنیم.
البته خدا رو شاکریم...
که چنین حاکم خیراندیش و قدرتمندی از ما محافظت میکنه.
آها.
پس مازاد ندارین؟
هیچی ندارین؟
آها.
زمینتون که به نظر حاصلخیز میاد.
حتی میتونم بگم بیشر از حدیه که کفاف جمعیت دهکدهتون رو بده.
درسته، به ظاهر چنین جلوهای داره.
با اینحال مقیاس کاشت در مزارع،
حاکی از ضعف خاک در حاصلخیزیه.
زمستانهای سخت اینجا هم برامون مشکلی مضاعف درست میکنن.
خب، همچنان تمایل دارین به صرف آبجو تشریف بیارین؟
معذرت میخوام.
خواستم...
واقعا اهالی سرزنده و زیبایی دارین.
باورم نمیشه این زیبایی حاصل مزارع خشک و کمثمری باشه.
خب، کدوم خانم یا آقا از بین شما مسئول نظارت بر محصولاته؟
No comments yet. Be the first to leave one.