Die ersten 200 Zeilen.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه در «فایر کانتری» گذشت... میدونی این یعنی چی؟
من بردم.
اصلاً میخواستی بپرسی کجا دارم میرم؟
کانادا. ژاپن.
برچ، اون مشروب قاچاقه؟
نمیدونم از چی حرف میزنی.
میدونم مینوشی، چون این کار سخته.
ولی بهتر کردن خودت حتی سختتره.
رانش دوم داره میاد.
هی بُدی. پات خوبه؟
آره، خوبم. فقط کبود شده.
کمک! یکی زیر اونجا گیر افتاده.
خیلی خب، بیاریمش بیرون.
از آشناییت خوشحالم، رافائل. تقریباً تمومه.
بُدی! رسیدیم! تجهیزات پزشکی آوردیم!
اینجا. دور بعدی با من.
این مال توئه. ممنون، بُدی.
عالیه.
داریم میریم تا بالاترین نقطه.
سفارش آمادهست.
آمادهای؟
شاید چند دقیقهٔ دیگه لازم داشته باشم. حتماً.
هرچقدر لازم داری وقت بگذار.
دیگه وقتی برام نمونده، بُدی.
چون نتونستی نجاتم بدی.
سعی کردم، رافائل.
خیلی متأسفم.
قبل شیفت اینجا خوابیدی؟
دیشب تا دیر وقت اسموکیز بودم،
اینجا نزدیکترین جا بود که بخوابم.
اسم رافائل رو گفتی.
کابوس دیدی؟
نمیخواستم فضولی کنم، فقط...
اولین شیفتته از وقتی از دستش دادی و...
گفتم یه سر بهت بزنم، آتشنشان به آتشنشان.
توی بیسبال یاد گرفتم باختها رو پشت سر بذارم،
و با بردها خفهشون کنم.
فقط رو به جلو برم.
پس... همین کار رو میکنم.
خیلی ممنونم، دکتر ورما.
دربارهٔ وقت دکتر بابا بود؟
آره. دوستت دارم.
فرشتهای. ممنون.
و نابغهٔ برنامهریزی.
مراقبِ بهداشتِ خونه ساعت هفت امشب میره--
من از اون موقع شیفت رو میگیرم-- ولی آدری هم شهر نیست،
پس یه آتشنشان کم داریم تا وقتی بره
وسایلش رو از کارولینای شمالی جمع کنه، ولی...
اون بخشش رو هم حل کردم.
سفارش آبجوی اینجا رو هم جلو انداختم،
چون... چون تویی دیگه.
عالیه. آخرین چیزی که میخوایم اینه که
فارغالتحصیلها شیرهای آبجومون رو خشک کنن.
آره. بزرگسالهایی که از یه بازی بیسبال دبیرستانی
بهانه میسازن برای مست کردن.
فقط چون اِجواتر دوباره قراره
توی «کانتی کلش» از ایل ریور حسابی ببازه،
حق نداری بازی رو مسخره کنی.
رقیبهای ابدی.
آره، اونم از نوع خشنش.
اوم...
اوه، عاشق دفتر برنامهریزیت شدم.
سلیقهت عالیه.
آه!
همچنین.
رنه. سلام.
وینی.
خدای من. همون «رنه»؟
وای خدا، دوستدختر دبیرستانت.
آره. آره...
اینم همسرم، شارون.
میخوام همهچی رو دربارهٔ وینیِ دبیرستانی بشنوم،
و اگه عکس آبروریزی هم داری،
پول خوبی بابتش میدم.
اوه. باحال میشه...
برای بازی اومدی؟
برای کار.
تازه یه اجرا توی لوئیزویل داشتم.
قبلش هم لندن بودم.
ابی رود رو دیدم.
تو بالاخره اون سفر رو رفتی، وینی؟
اوم... اصلاً نمیدونستم میخواستی بری لندن.
میشه یه سر به ایستگاه آتشنشانی بزنی؟
برنامهش رو بچینیم؟
آره. همین الان دوستش دارم.
اوه، وای. این رو ببین.
اوه.
دوقلوهای کانتی کلش.
نه دوقلوی توئه، نه خونهٔ تو.
آره، ولی خونهٔ من غذا نداره،
چون گبز هی جدول کارهای همخونهای رو نادیده میگیره.
و این دقیقاً چه ربطی به من داره؟
میدونی چیه؟
هوم. وقتی اونجوری نگام میکنی خوشم نمیاد.
پس از کابینتهای لعنتی من دور بمون.
هی، هی!
دنبال چی میگردی؟
نه، ولی اون پیشخدمت جدید اسموکیز نیست؟
داداش، دیشب خیلی خوب هوات رو داشتم که با یکی آشنا شی.
اوه... چی شد؟
آره، بودی... ولی همونطور که گفتم،
من دنبال ارتباط واقعیام،
نه رابطهٔ یهشبه.
اصلاً شمارهش رو گرفتی؟
باشه، ارتباط واقعی.
پل رو با چی میسازیم؟
با گرفتن شماره.
پرسیدم.
و نداد...؟
خیلی متأسفم.
ببین رفیق... عجیبه.
دیگه خوب بلد نیستم خودمو در معرض آشنایی بذارم.
هوم. فکر کنم همهچی فقط...
اون موقع آسونتر بود که...
وقتی از نظر احساسی بچه بودی و زنباره.
نمیخواستی... نه.
ببخشید. هوم. میخواستم بگم،
اون موقع که این «زندگیِ تقریباً شکلگرفته» رو
با کارا و جِن روی دوشم نمیکشیدم.
یادت هست دیگه، نه؟ آره.
باشه، ببین. فهمیدم چیه.
یهکم جذبهت رو از دست دادی.
ولی میتونم کمکت کنم، چون الان
من و فرانسین از نظر عاشقانه روی موجیم،
و من و منی هم از نظر کاری
روی موجیم.
پس وقتی جذبهٔ یکی از دوستها کمتره،
من موظفم یه تیکه از جذبهٔ خودمو بکنم...
و بدم به تو.
این یکی رو شخصی نمیکنم.
حالا که دخترم دوباره پشتمه،
واقعاً دارم نور آخر تونل رو میبینم.
شما چی؟
چیزی هست که منتظرش باشین؟
منتظرم این سرماخوردگی لعنتی رو
که کل اردوگاه رو گرفته پشت سر بذارم.
میفهممت رفیق. داداش جلوی دهنت رو بگیر.
خوبی رفیق؟
برچ، لازمه بری درمانگاه زندان؟
نه. الان پاکم.
یه قدم پام برسه زندان، پاک موندنم به باد میره.
اینقدر خودتو دستکم نگیر رفیق.
واقعاً داری روی برنامهت کار میکنی.
توی زندان منیای نیست که هوامو داشته باشه.
هی، میری داخل، درمانت رو میگیری،
و برمیگردی همین اردوگاه.
آره؟
همینو به کوسوگی گفتن. به کارتر هم گفتن.
میبینیشون که برگشته باشن؟
خیلی خب.
همینجا یه درمانی برات جور میکنیم.
نه درمانگاه، نه زندان.
هواتو دارم.
قول میدم.
فقط یه ناهاره. چیز مهمی نیست.
عجیبه.
تو فقط...
داری با دوستدختر دبیرستان من وقت میگذرونی؟
عجیبه. یهکم هم جذابه.
درست شنیدم؟
رنه اومده شهر؟
بیخیال شو، لوک. هی.
تو همون آتشنشانی هستی که امروز جای آدری رو پر میکنی؟
آخرین شیفتمه قبل از اینکه راهی ژاپن بشم.
به ژاپنی یعنی «سلام، من مجردم».
معلومه. بیاین برگردیم سر موضوع.
رنه. دردسره، شار.
عمو لوک؟
هی بُدی. چه خبر مرد؟
بُدی کایوتی. ببین چه تیپ کَل فایری هم زدی.
آره. اوه اوه. سال کارآموزی داره لهت میکنه، نه؟
چندتا مأموریت سخت داشتم.
ولی صدای مربی دابز توی سرمه که میگه...
«حرکت قبلی رو فراموش کن.»
بازی کانتی کلش سال آخر دبیرستان بود که مصدوم شدم،
همهچی از مسیر خارج شد، ولی...
امروز دارم همون روز رو با آتشنشانی میگذرونم.
این دیگه یه راه حسابی برای رو به جلو نگاه کردنه، پسر.
هی، میای کمکم کنی لباسهای عملیاتی رو پیدا کنیم؟
آره.
«حرکت قبلی رو فراموش کن.» میدونی یعنی چی؟
نه.
یعنی گذشته رو توی گذشته بذار.
آه. مردهای گنده دارن از مربی دبیرستانشون نقلقول میکنن.
فقط ناهاره، وینی.
پس امشب بازی سالانهٔ دو رقیبه.
و اِجواتر امسال تیم داره.
مارماهیهای ایل ریور قراره نابود بشن.
اوه، برای اسم نماد مدرسه
یهکم زیادی دمدستی نیست، رئیس؟
آره. ببخشید، کارآموز همین الان درخواست کرد
یه هفتهٔ اضافه توالت تمیز کنه؟
وای.
بههرحال،
این بازی هر سال یه دردسر هم هست،
چون بچهها کل روز
سر مدرسهٔ رقیب شوخی و خرابکاری درمیارن.
مثل وقتی گرگ شینکل خونهمون رو با دستمال توالت پیچید.
هنوز عصبانیام که بابا نذاشت تلافی کنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.