Die ersten 197 Zeilen.
فوشی : یه گوی که همیشه در حال تغییره
از آشناییت خوشحالم ، من هیسامه ام
... فوشی با اونهایی که می خواستند اونو بگیرند ملاقات کرد
هی ، تویی که اونجایی
و همینطور اونهایی که بدنبال این بودند که جلوی اون کار رو بگیرند
آدمهایی که مسموم میشند در مقابل سم قوی اند
... از جاناندا
! توناری
اراده ی تپنده
این جغد سه پنجه ایه که از بچگی روی شونه ام داشتمش
از پنجه ی سومش سم تراوش میکنه
هر روز یه مقدار ازش می خوردم
بعداً فهمیدم که به سم نیلوفر شبیهه
... دختر جغدی ، توناری
از زندگی نامه ای که مادربزرگم نوشته می شناسمت
چرا اینجایی ؟
مگه توی جاناندا رئیس جزیره نبودی ؟
رفقام به اون کار رسیدگی می کنند
به هر حال ، یه کار ناتموم داشتم
: حالا که به همدیگه برخوردیم ، یه هشدار بهت میدم
بهتره دست از تعقیب فوشی برداری
نمی تونم اون کار رو بکنم
فوشی به ما نگهبانها تعلق داره
نگهبانها ، ها ؟
توی جاناندا هم کلی از شما هست
فکر کردم تا وقتی که صدمه ای به فوشی نزنند کاری باهاشون نداشته باشم
اما اگه طرف نوککرها رو بگیری ، قضیه فرق میکنه
تو درک نمیکنی
نوککرها برای فوشی و تو یه تهدیدند
! به من صدمه نمیزنه
! این دوست عزیز منه که از مادربزرگم به من رسیده
این زن ترسناکه ، مگه نه ؟
داره سعی میکنه تو رو بکشه
اما نگران نباش ، من ازت محافظت میکنم
کنترل مغزت رو بدست گرفته
سریع ترتیبش رو میدم
! لیگارد
لعنتی ! ریشه کرده
! نه ! خوابت نبره
یعنی دیگه کارم تمومه ؟
! فوشی
! فوشی
... فوشی
هی ، بیدار شدی
من بزرگ این دهکده ام
از اینکه فرصت آشنایی با شما رو پیدا کردم خوشحالم
دیشب چه اتفاقی افتاد ؟
دنبالم بیا
! فوشی-سان ! موفق شدی
چه اتفاقی افتاده ؟
نوککری که توی دست راست هیسامه بود وقتی ما بیهوش بودیم بهش حمله کرده
چرا ؟
هیسامه کجاست ؟
ظاهراً نوککر اونو با خودش کشیده و برده
نوککرها باید از اون بیشتر از تو متنفر باشند
همه جای بدنش صدمه دیده
! باید یه کاری بکنی
! زود باش
اون قیافه رو به خودت نگیر
وقتی لبخند میزنی خوش قیافه تری
بفرما
شراب ؟ همچین وقتی ؟
کاری از دست من برنمیاد
احتمالاً تمام داخل بدنش رو سوراخ سوراخ کرده
تنها کاری که می تونه بکنه تخلیه کردن خونیه که بخاطر اون جمع شده
برای همین حداقل می خوام از شراب مورد علاقه اش لذت ببره
... نه
یکی دیگه که توی محافظت ازش شکست خوردم
مشکلی نیست ، فوشی
حس عالی ای دارم
کاری هست که بتونم برات انجام بدم
می خواهی برای این پیرزن یه کاری بکنی ؟
ممنونم
... خوب ، پس
می تونی تا بمیرم کنارم بمونی ؟
اون تمام چیزیه که احتیاج داری ؟
از کافی هم بیشتره
شنیدم تمام این مدت توی جزیره مخفی شده بودی
توی این چهل سال چیکار می کردی ؟
... با نوککرها می جنگیدم ، می کشتمشون و می خوردمشون
همش همین ؟
اوه ، نه
توی این ظاهر بیشتر از همه حس میکنم خودمم ، برای همین امتحان کردم ببینم تا چند وقت می تونم توی این ظاهر بمونم
سعی کردم تیراندازی با کمان رو تمرین کنم و بدنم رو تمرین بدم
اما کاری نبود که بتونم انجامش بدم که بتونم بهش افتخار کنم
چرا جزیره رو ترک نکردی ؟
... چون
دیگه دلم نمی خواست مردن مردم رو ببینم
برای یه مدت طولانی با یه نفر به اسم پیوران بودم
وقتی اون مرد
متوجه شدم اگه اصلاً با هیچکس ملاقات نکرده بودم ، مجبور نبودم این همه بدبختی بکشم
قدرتی ندارم که جلوی مردن کسی رو بگیرم
برای همین کلی آدم بخاطر اینکه نتونستم نجاتشون بدم و بخاطر من مردند
می خواهی همینطوری به زندگیت ادامه بدی ؟
تک و تنها ؟
اگه بتونم
اما وقتی شنیدی دهکده توی خطره با عجله اومدی اینجا
فکر میکنم تو به آدمهایی که تو رو درک کنند احتیاج داری
آدمهایی که بتونند دوست تو باشند
نمی تونم تحملش کنم
دلم نمی خواد مردم بخاطر کمک به من خودشون رو قربانی کنند
همه مرگ نزدیکان خودشون رو تجربه می کنند
درد فقط مختص تو نیست
اشتباه میکنی
همه می میرند ، من زنده می مونم
اون برای همیشه ادامه داره
من می تونم تنهایی زندگی کنم
به هیچکس احتیاج ندارم
... میگم ، فوشی
دلم می خواد آدمهایی که باهاشون ملاقات کردی رو ببینم
این آخرین آرزوی این زن در حال مرگه
لطفاً
باشه ، نترسی
... اولین نفری که باهاش آشنا شدم
این شکلی بود
این برای وقتی بود که خیلی جوان بود
اسمش رو نمی دونم
در آرامش مرد
بخاطر این مرد که من هیچ کاری نکردم
نفر بعدی ای که باهاش آشنا شدم مارچ بود
وقتی ناامید بودم از من مراقبت کرد
پارونا تمام تلاشش رو کرد که از مارچ محافظت بکنه
هر دوی اونها بدست هایاسه کشته شدند
توی تاکوناها با گوگو آشنا شدم
بخاطر من با نوککرها جنگید
... اما به اون خاطر
گوگو رو از برادر بزرگترش ، شین گرفتم
گوگو خانواده ی بیشتری داشت
... شراب ساز و
رین
چی شده ، فوشی-سان ؟
و بعدش رسیدم به جاناندا
... اونجا
با این مرد قوی به اسم ناندو مبارزه کردم
ناندو خودش رو قربانی کرد تا برادر کوچکترش رو نجات بده
مرد سربلندی بود
برای همون بود که تصمیم گرفتم به مردم جاناندا کمک کنم
آدمهایی بیشتری بودند که برای مبارزه همراه من از جونشون مایه گذاشتند
اوروی
میا
اوپا
... و
... سندل ، توناری
زنده اند
! هردوشون هنوز زنده اند
از شنیدنش خوشحالم
حالت خوبه ؟
... میگم ، فوشی
توناری چطوری بود ؟
توناری ؟
... توناری
همیشه فکر می کردم وحشتناکه
اما مردم رو آورد تا در کنار من بجنگند
آدم فضولی بود ؟
الان ازش ممنونم
دیگه وحشتناک نیست ؟
نه
فوشی ، همینطور به یادآوری آدمهای اطرافت وقتی هنوز زنده بودن ادامه بده
بذار باعث بشه قدردان زنده بودن باشی
فوشی-سان ، حالا چیکار میکنی ؟
هنوز تصمیم نگرفتم
که اینطور
من می خوام برگردم خونه و خبر فوتش رو به بقیه برسونم
لطفاً وقتی احتیاج داشتی با نگهبانها مقابله بکنی به اون تبدیل شو
بخاطر تو بدنش رو جوری قویتر کرده بود که در مقابل سم تاثیر ناپذیر باشه
بخاطر من ؟ چرا ؟
شما کی هستید ؟
ببخشید ، اما نمی تونم بهت بگم
این خواسته ی اون بود
گفت اگه بفهمی خجالت میکشه
پس میشه حداقل اسمهاتون رو بهم بگی ؟
من و اون هردومون دوستت داریم
بهتره با کلی تیر بجنگی تا فقط با یکی ، درسته ؟
دوستانت زندگی نکردند تا باعث زجر کشیدن تو بشند
تا بعد
... توناری-سان
الان کجایی ؟
حالا از همه ی کارهایی که کردی خشنودی ؟
بخاطر تو بدنش رو جوری قویتر کرده بود که در مقابل سم تاثیر ناپذیر باشه
... که اینطور
حالا فهمیدم
فکر میکنم تو به آدمهایی احتیاج داری که بتونند دوست تو باشند
کلی تیر از فقط یدونه تیر بهتره ؟
دوستان ، ها ؟
باید دنبال آدمهایی بگردم که منو درک بکنند ؟
هرچند ، دلم نمی خواد برم جایی که مردم اونجا هستند
خبرهای خوبی دارم
نوککرها ظاهر شدند
توی دو جایی که فراتر از دسترس توست
!کجای اون خبر خوبه ؟
دیگه بهانه ای نداری که یه جای دور خودت رو زندانی بکنی
هر کجا که باشی ، نوککرها به مردم حمله می کنند
چرا دارن بجز من به مردم هم حمله می کنند ؟
دارن سعی می کنند کل دنیا رو نابود کنند یا همچین چیزی ؟
چرا این کار رو می کنند ؟
کی می دونه ؟
فقط می تونم حدس بزنم که شاید اونها به ما حسادت می کنند
No comments yet. Be the first to leave one.