Die ersten 200 Zeilen.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيـــ(مهمانسرای رمانتیک مخفی)ـــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
...تو این همه جایی که میشد همو ببینیم
تو خودشی؟
دونهی برفی؟
...دنبال دونهی برف نگرد
مگر این که هوس مردن کرده باشی
نمیتونم اون کارو بکنم
میتونم همین الان گلوتو ببرم
،حتی اگه قرار باشه این کارو بکنی
جوابم تغییری نمیکنه
دیدی؟بهت گفتم فایدهای نداره
...چی
شماها اینجا چیکار میکنین؟
،اگه میخوای دونهی برف رو پیدا کنی
بیا اون خونهی متروکهی ...کنار درخت روح محافظ
تو روستای نامسان
با ارباب جانگ توافقی کردی؟
در ازای پیدا کردن لی سول از بدهی چشم پوشی میکنه؟
آره
خدای من، دان او تو حتی از خیلی مردا نترس تری
میگن که نخست وزیر شین وون هو پشت ارباب جانگه
وگرنه یه تازهکار که رتبهی پنجم داره اون قدرا قدرت نداره
اون به نونوای وفادار خودش اعتماد داره
الکی دنبال دونهی برف نمیگرده
حتما دستور پادشاهه
یعنی که دان اوی ما داره به پادشاه خدمت میکنه؟
ممکنه از ماهم جلو بزنی
خیلی خطرناکه
باید سعی کنی پول رو پیدا کنی
برای تو گفتنش راحته !پسر نجیب زادهی پولدار
چی؟- برای یه دختر فقیر-
پیدا کردن پول سختترین کاره
فقط بیخیال شو
سر پیدا کردن لی سول جونتو هدر نده
خیلی مسخرهست
...یه دلیلی داره
من باید باغ گل ها رو نگه دارم
،هرچی هم شماها بگین
من لی سول رو پیدا میکنم
پس باید همگی باهم بگردیم
فکر خوبیه، گمونم قراره کلی خوش بگذره
شماها عقلتون رو از دست دادین
حتما دیدنِ تو که داری جنجال راه میندازی، سرگرم کننده میشه
کی میدونه؟
شاید آخرش یهویی سر راهمون سبز شد
وارث عزل شده، لی سول
نه
شماها کاریتون نباشه
دان او- یون دان او-
تنهایی چیکاری از دستت برمیاد؟
نمیخوام شمارو درگیر ماجرای خطرناکی بکنم
باید بریم خونه
چرا هنوز بیداری؟
نتونستم بخوابم
تعجبی هم نداره
خودتو درگیر ماجرای بزرگی کردی
...متوجهم که
تو اولین نفر بودی
اولین چی؟
اولین نفری که میخواست گلومو ببره
یه شمشیر واقعی
هیچی نمیترسونتت، ویژگی خاصت اینه؟
معلومه که منم ترسیدم
ضمنا میدونم که نگران منی
،اگه میدونی
پس همین الان دست بردار
...ولی
هرچقدرم ترسیده باشم باید از خانوادهم محافظت کنم
حتی بودا و پادشاهم نمیتونن ازمون محافظت کنن
خانواده"؟"
به جز خانم ناجو، خانوادهی دیگهای داری؟
...خب، نه، ولی
ماها، خانواده ایم
باهم غذا میخوریم و زندگی میکنیم
تعجب کردم
این بار دیگه میخوای چی بگی؟
...بیتفاوت ترینِ پسرا
بیشتر از بقیه نگرانمه
حالت خوبه؟ صدمه ندیدی؟
الان فهمیدم
،حقیقت اینه که
تو خیلی به دنیا علاقه داری
خلافشو تظاهر میکنی
چی؟
همون لحظه ای که ...شمشیر چوبی رو درآوردی
که اون بچه رو نجات بدی شستم خبردار شد
مشکل این نیست که تو متوجه اتفاقها نیستی
کلا از بیخ تعطیلی
به صیغه سلطنتی پارک بگید بیاد اینجا
بله، علیاحضرت
سرورم
با ملکهی مادر دیدار کردین؟
بله، هنوزم از دیدن من امتناع میکنن
چرا اینقدر با شاهزادهمون سرد برخورد میکنن؟
چرا اینقدر دلواپسی؟
ببخشید؟
میترسی بچه به عنوان شاهزادهی وارث تاج و تخت تعیین نشه؟
با اون دغلبازی که درآوردی
سرورم
منظورتون چیه؟
فکر کردی من متوجه نمیشم؟
اون پسر هیچیش به من نرفته
!سرورم
،قبلا که برادرم زنده بود
وقتی که تو خدمتکار دربار بودی که به ولیعهد خدمت میکردی
یه کاری برام کردی
...چرا یهویی
دارین اون موضوع رو پیش میکشین؟
...اون موقع بود که متوجه شدم
حرص و جاهطلبیته که نمیذاره دست برداری
...پس
مجازاتم نمیکنین؟
چیزی که نیاز داشتم
یه جانشین بود
که دربار رو ساکت کنم
فقط اون موقعست که چوسان من میتونه تا مدت طولانی رونق پیدا کنه
!من تموم شب رو منتظرت موندم
نمیشد بهم خبر بدی که شب دیر میای؟
متاسفم، دیشب با مهمونا برگشتم
اوه، خانم ناجو! حتما خیلی نگران شدین
...میدونی چیه؟ دیروز، دان او
خدای من، اورابونی
همیشه کمکی که بهت میشه رو پس میزنی
...خانم ناجو باید بدونه قضیه از چه قراره
نمیخوام شما نخبهها رو تو خطر بندازم
پس خودت چی؟
خودت تو خطر بیفتی، برات مهم نیست؟
خدای من
بانو دان او تو خطر بزرگیه؟
خب، میشه گفت خطر بزرگیه
ولی میشه بیخطر هم دید- خدای من-
...درعین حال هم مهمه هم اون قدرا مهم نیست
باشه، فهمیدیم
چیو؟
گفتم، متوجه شدم
باهم انجامش میدیم
به هر قیمتی شده، باید از خانم ناجو و یوکهو مخفیش کنین
باشه؟
حتما، ما نباید سر چیزایی الکی نگرانشون کنیم
تو چی، سان؟ چیکار میکنی؟
ولش کن، همین که سکوت کنه و ساز مخالف نزنه، باعث خوشحالیه
انجامش میدیم
بیاین پیداش کنیم لی سول یا حالا هرچی که اسمشه
بهم گوش نمیدین حتی اگه سعی کنم پشیمونتون کنم
درحالی که دارین دنبالش میگردین ...متوجه میشین
که کل این ماجرا چقدر مسخره ست
پس فردا دوباره دربارهش حرف میزنیم
...ولی میدونی
،اگه یکی از ما لی سول بود
اوضاع خیلی جالب میشد
خدای من
یه کم زیادی خشن بود
،میدونم گستاخی تخصص توئه
ولی دان او همین الانشم کلی نگرانی داره
این قدر باهاش بدرفتاری نکن
اون وقت نکنه فضولی کردنم تخصص جنابعالیه؟
همیشه دوست داری سرتو بکنی تو کار مردم؟
چی؟
شما دوتا هیچ نسبتی باهم ندارین
تو و دان او
...من دان او رو مثل یه- مثل یه خواهر؟-
اون خیلی کلیشهای میشه
به عنوان یه خانم محترم میبینم
این چیزی بود که میخواستم بگم
!بیاید یه نگاهی بندازید
راحت باشین برای خودتون دور بزنین
قیمتش چقدره؟- این یکی؟-
بفرما، یه نگاه بندازین
...یه نگاهی به این بندازین، این یکی
بدک نیست
باور نکردنیه
یه همچین اتاق مخفی ای اونم درست وسط جونگ چون؟
اینجا بهترین جا برای بحث درمورد نقشه های عالیمونه
همه اینا به لطف بینش فوق العاده و سلیقه ی ناب منه
نباید از کسی که ازت حمایت مالی میکنه تشکر کنیم؟
سلام؟ کسی داخله؟
این چیه؟
...پس
اونیِ دان او فوت کرد؟
آره
گفتم آره دیگه
...اون بناها، یادبود هاییه که
به احترام پدر هونگ جو و دان او گذاشتن
پس یه جورایی شبیه زیارتگاه خانوادگیه
"گفتی "زیارتگاه؟
چرا؟
چیزی دیدی؟
چیزی هست که که من اجازه دیدنشو نداشته باشم؟
،چند نفری گفتن که اونجا یه روح زن دیدن
برای همین میخواستم بدونم که توهم اونو دیدی؟
میدونستم
لباس عزا پوشیده بود
زیاد دور و ور اونجا نپلک
...مردهای جوون و خوش قیافه به احتمال زیاد
توسط روح، افسون میشن
ولی اون خیلی واقعی به نظر میرسه
آیگو
تو اتاق من چیکار میکنی؟
جالبه
No comments yet. Be the first to leave one.