Die ersten 200 Zeilen.
،خدمتکار بهتر از هر کسی میدونست
که اون تجربهی عمیق ،هرگز با آرامش همراه نبوده
و چون از اولین باری که بلای رو خونهی ،خودش نامیده بود این رو میدونست
همیشه در حین انجام کارهای روزمرهاش راهی برای رسیدن به آرامش پیدا میکرد
و این همیشه جواب میداد
همیشه
نمیتونیم روی گذشته حساب کنیم
نمیتونیم روی گذشته حساب کنیم
این چیزیه که حین مراقبت از مامانم یاد گرفتم
فراموشی همین جوریه، مگه نه؟
گمونم چیزهای زیادی در این مورد یاد گرفتم
فکر میکنیم گذشته رو ...در خاطراتمون گیر انداختیم، ولی
خاطرات محو میشن یا اشتباهن
هر یک از ما ممکنه هر لحظه بمیریم
،یا ممکنه کل عمرمون رو فراموش کنیم .که مثل مُردنه
خب پس بهش فکر کن
ما نمیتونیم روی آیندهمون هم حساب کنیم
نه گذشته
نه آینده
...خدای من، میدونم ترسناکه، ولی اوون
تو جوونی
،یعنی تو یه گذشته داری .یه آینده داری
حالا، میتونم بگم میتونی روی هردو حساب کنی
مرد بینوای مهربون و مست
میدونی متوجه چی شدم؟ - چی؟ -
تو وقتِ زیادی صرف مراقبت از بقیه میکنی
این وظیفهی منه
نه
بیشتر از اینه، مگه نه؟
یعنی، اگه بتونی این مسئولیت ،رو از دوشت برداری
...و یه لحظه بذاریش زمین
یعنی، من میتونم
کیر توش
...من
ببخشید که این رو میگم
نباید این رو بگم
حرفِ خیلی بدیه، ولی میگم
خاطرت یه ذره آسوده میشه
حرفِ بدی نیست
،الان دیگه وابستگی ندارم چه ازش خوشم بیاد یا نه
...و حالا فکر میکنم
شاید برگردم پاریس
...خب تو
...یعنی، تو
...میتونستی، مگه نه؟ تو
میتونستم - آره -
...و میدونی
تو هم میتونستی
با من بگو
هانا گروس تو پاریس - آخه تو پاریس چی کار کنم؟ -
کروسان بخوری و شراب ناب بنوشی
و زندگی کنی، هانا
زندگی کنی
کاری رو میکنیم که در لحظه عشقمون میکشه
من و تو
تا وقتی که هنوز میتونیم
،ببخشید که مزاحم شدم .ولی بدجوری خوابم میاد
یالا، اوون. وقتشه بریم خونه
باشه، خب، دیگه وقتش شده
بعداً بهت زنگ میزنم
خدایا، از تو هم بعیده
با احتیاط برون
جاده رو میشناسم. چیزیمون نمیشه
هیچ مشکلی نیست
شما هانا هستی؟
اوون شارما
خیلی از آشنایی باهاتون خوشوقتم
درسته
درسته، بله
ببخشید، امروز یکم فکرم مشغوله
...و معمولاً مصاحبههای کاری
خب، من... من اون طرفِ میز خیلی راحتترم
،اما شارلوت... خانم وینگریو
...اون باید
...اون باید
درسته، آره. خب، من آمادهام
...هانا گروس. خوش
...خوشوقتم، لطفاً بشینید
...خب، شما
شما تو پاریس تحصیل کردید؟
بله، به مدت دوسال
بله. اگه راستش رو بخواید بهترین دو سال عمرم بود
تو رستورانی تو محلهی لومره کار میکردم
...اوه
خب، متأسفانه شاید این شغل حوصلهتون رو سر ببره
مطمئنم یه رستورانِ مجلل اینجا هست که به شما نیاز داشته باشه
...یعنی
چرا میخواید تو بلای کار کنید؟
چون به خونه نزدیکه - اوه، خب صادقانه بود -
خب، من زیادی صادقم. احتمالاً بیمارگونهست
نه، صداقت هرگز اینطور نیست
به این به چشم فرصتی برای پرورش مهارتهام نگاه میکنم
،من تو پاریس کمکآشپز بودم
که یعنی فقط میذاشتن سبزیجات خرد کنم
اینجا خودم همه چی رو آماده میکنم
تجربهی آموزشی خیلی خوبیه
خب، اینجا فقط واسه دوتا بچه آشپزی میکنید
فکر نکنم این تجربهای باشه که میخواید
مایلز هفت سالشه و هر چیزی نمیخوره ...فلورا پنج سالشه و
دخترِ نازیه. در واقع هردوشون اینطورن
خانم و آقای وینگریو تعطیلات و تابستون رو اینجا هستن
رفتارشون باهام خوب بوده
و ببین میدونم به نظر میاد اینجا ...اختلاف طبقاتی حاکمه، ولی
اینجا خونهی منه و خیلی بهش افتخار میکنم
ما آشپزی میخوایم که قصد داشته باشه مدتی اینجا بمونه
...خب
...وقتی مامانم
...این... وقتی وقتش برسه که
خدایا، نمیخواستم این رو بگم
ولی گمونم اینم بخشی ازشه
اگه میخواید بدونید واسه چی اومدم دنبالِ این کار
دیروز مادرم فکر میکرد سال 1962ـه
و این که من پدربزرگم هستم
و واسه همین اینجام
...که همزمان با مراقبت ازش کار کنم و
...نمیدونم چند وقت طول میکشه
ولی از دستتون در نمیرم
.این رو بهتون قول میدم .من همچین آدمی نیستم
باید خیلی سخت باشه
همینطوره
و اینطور نیست
شما آثارِ توماس مرتون رو خوندید؟
...اوه
نه، متأسفانه نه
تعریف کنید - خب، اون... اون یه راهب بود -
،اون گفته
...وقتی از خودآگاهی و هویت و
تمام چیزهایی که جلوی مغزهامون ...رو اشغال میکنن عبور میکنیم
به یه تعالی دست پیدا میکنیم
منبعی نامحدود و بیپایان یا هر چیز دیگه
پس، اگه برای مثال آدمی رو در نظر بگیریم ،که فراموشی داره
و خودآگاهیشون هر روز داره تحلیل میره دیگه، درسته؟
...آدم میبینه زیرش چی نهفتهست
...ببینید، من
،نمیدونم تعالیه یا نه
...ولی من
دارم چیزهای زیادی در مورد زنده بودن یاد میگیرم
یعنی، چیزهای خیلی زیادی
خانم گروس
اومدن
...شرمنده، میشه
...میشه من رو ببخشید
خانم گروس
خانوادهی وینگریو اومدن
خیلی خب، ممنون
سلام مایلز - سلام -
هانا، عزیزم - سلام -
سلام خانم گروس
سلام فلورا، عزیزم. بالأخره مدرسهی خوبی پیدا کردی؟
مراقب باش! مستقیم برید بالا - داره میره -
خدایا، کی رو دست انداختم؟
تمام روز به یه کلمه از حرفامم گوش ندادن
اوضاع چطوره؟
اوه خب، میدونید، مثل همیشه خانم
خانم گروس. خوشحالم که برگشتم
اوه، خوشحالم که برگشتید، قربان
سلام، هانا
خوشحالم که میبینمت - همچنین، قربان -
این هفته چای میخوریم
همه چی رو در مورد اوضاع پایدار و کسلکنندهی اینجا واسم تعریف کن
خب، خیلی خوشحال میشم، خانم
اونا رو مستقیم میاری داخل دیگه، آره؟
الساعه
هانا؟
خدای من
...من
...معذرت میخوام، خانم. من
...من
فکر میکردم رفتی
...تو معمولاً میری قبل از این که
سم میاد دنبالت؟
نه
حالش خوبه؟
از حالش خبر ندارم، خانم
...ظاهراً اون... ظاهراً اون
حالش خیلی هم خوبه
...یه جورایی اون و
...دختری که نمیشناسمش
حالشون کنارِ هم خیلی خوبه
خدای من
خدای من
میتونم یه ماشین واست بگیرم
.قطعاً پیاده برنمیگردی شهر .یه ماشین واست میگیرم
یا خودم میرسونمت - ...نه، واقعاً، من -
یا میتونی اینجا بمونی، میدونی
تا هر وقت که دلت بخواد
حتی اگه لازم باشه تا ابد
بیا، بریم یه نوشیدنی بخوریم
چی میخوای؟
!هی
!بس کن - !مایلز! همین الان بس کن -
.این کارت خندهدار نیست، رفیق .دیگه هرگز این کارو نکن، میشنوی چی میگم
.وگرنه میزنم شل و پلت میکنم .شوخی ندارم
میکشمت تخم سگ
امتحانم کن
ببین چجوری جوش آوردی
وقتی گونههات سُرخ میشن خوشگل میشی
!مایلز
هر یک از ما ممکنه هر لحظه بمیریم
،یا ممکنه کل عمرمون رو فراموش کنیم .که مثل مُردنه
No comments yet. Be the first to leave one.