Die ersten 200 Zeilen.
.نوامبر 2006 است
...جي.کي.رولينگ مخفيانه مشغول
نوشتن آخرين فصل هاي... ..."هري پاتر و يادگاران مرگ"
.در اتاق هتلي در "ادينبورو" است...
آره، يه يادداشت کمکي :براي خودم نوشتم
اين يه برنامه ريزي" ".خيلي جدي لازم داره
.نمي دونم کي نوشتمش
.و از اين نظر کاملا حق داشتم
نگارش داستان هاي هري پاتر .17سال طول کشيده است
يک داستان حماسي از .آشفتگي جواني، خطر و ماجراجويي است
.ولي فراتر از يک کتاب کودکان محض است
پشت اين علوم و فنون جادويي ...افسانه اي اخلاقي نهفته است
،درباره خير و شر... .عشق و نفرت، زندگي و مرگ
.من "جيمز رانسي" هستم
.نويسنده و فيلمساز هستم
و مي خواهم به راز موفقيت .جي.کي.رولينگ پي ببرم
چطور به اينجا رسيده؟
و تمام اين ها نشأت گرفته از چيست؟
!خيلي خوشگل شدي، جو - .اوه. ممنون -
:جي.کي.رولينگ يک سال از زندگي
اين ويلاي جي.کي.رولينگ .در "پرث شير" است
وقتي وارد شديم، تصميم گرفتم فيلم را .با چند پرسش مستقيم شروع کنم
صفت مورد علاقه ات چيه؟ - .شجاعت -
بيش از همه از کدوم عيب متنفري؟ - .تعصب -
بيش از همه مي خواي چه کاري رو ترک کني؟ - .پرخوري -
چه خصوصيت بارزي داري؟ - .کوشا هستم -
بيش از همه از چي مي ترسي؟ - .از دست دادن کسي که دوستش دارم -
کدوم ويژگي رو در مردها بيشتر دوست داري؟
.اخلاق
کدوم ويژگي رو در زنان بيشتر دوست داري؟
.فداکاري
به کدوم ويژگي دوستانت اهميت ميدي؟
.صبر و تحمل
عيب اصلي ات چيه؟
.زودجوشي
شغل مورد علاقه ت چيه؟
.نويسندگي - روياي خوشت چيه؟ -
.خانواده شاد
،آرزوي يک خانواده شاد، تا حدي .ناشي از کودکي سخت اوست
...جوآن رولينگ، مانند قهرمان يتيمش
هري پاتر، در يکي از خيابان هاي... .حومه "بريتانيا" بزرگ شده است
..."ابتدا در "ييت"، در بيرون از "بريستول
،و بعد چند مايل پايين تر از آن خيابان... ."در "وينتربورن
اين خانه حتي .يک انبار زير پله داشت
،ولي برخلاف هري پاتر .جو مجبور نبود آنجا بخوابد
او در روز تولد، با هري پاتر .مشترک است، 31 جولاي
،"و همراه با خواهرش، "داي .با تحمل شرايط اقتصادي يکساني بزرگ شدند
مدل موهات چه شکلي بودن؟ - .اوه -
.اين... اين غلط... اين اشتباهه - .افتضاح بود -
.راستش. مجبورم مي کردن - .افتضاح بود -
.اينجا دارمش
.نه اون... اون... چتري موهام رو ببين - ...ولي من -
فکر نکنم کسي بتونه .مدت زيادي ديدن اينو تحمل کنه
،اگر مايليد بدانيد .جو سمت راست عکس است
...اگه عادت نداشتي موهات رو کوتاه کني
اين کار رو آروم... و آهسته انجام نمي دادي؟
تو بودي به آرايشگاه نمي رفتي؟ - ...خب، شايد نمي تونستن -
نمي تونستي آروم کوتاه کني نه اين که با تبر بهش حمله کني؟
...فکر کنم تو .موهاي من هميشه کج بود، هميشه
لباس هاي شبيه هم مي پوشيديد؟ - .اوه، خداي من، آره -
...رنگ هاي متفاوت، ولي - .آره، تو هميشه صورتي مي پوشيدي -
.و من هميشه آبي مي پوشيدم
چون قرار بود پسر باشي، جو؟ - .آره -
چون بزرگتر بودي؟ - .آره، و قرار بود يه پسر باشم -
...براي همين - ."سايمون جان" -
.قرار بود سايمون جان باشم .حتي مي دونم قرار بوده کي باشم
بهت گفتن؟ - .اوه، آره -
.اون واقعا مايه نا اميدي بود - .آره -
:و بعد با اميدواري گفتم
"وقتي داي به دنيا اومد هم نا اميد شدين؟"
".نه"
گفتم، "به خاطر اين که متوجه شدين "که دختر داشتن خيلي خوبه؟
".نه"
.بعد رفتم طبقه بالا و زدم زير گريه
وقتي جو 9 ساله بود، با خانواده ...به روستايي در خارج از "چپستو" نقل مکان کردند
.که در حاشيه "جنگل دين" بود...
اينجا جايي بود که گستره وسيعي ...از دورنماهاي تخيلي را در خود داشت
.موجودات جادويي، معما و توطئه...
.من خيلي به جنگل علاقه دارم
و قسمت موردعلاقه من .توي محوطه "هاگوارتز" هست
حسن جنگل اينه که .مي تونه خيلي چيزها باشه
.مي تونه يه جاي جادويي باشه
آدم هيچ وقت يه جمعيت رو .توي جنگل تصور نمي کنه. يه جاي خلوت هست
به نظرم، دليلش اينه که عادت کرديم .براي ما پناهگاه و جاي امن باشه
،براي همين فکر کنم... خيلي به جنگل ها علاقه دارم .با اين که ممکنه ترسناک باشن
،جو از خردسالي داستان مي نوشت
.زمينه هاي طنين داري در گرداگرد او بود
.حتي در کنار يک قبرستان زندگي مي کرد
.خانواده در اين خانه زندگي مي کردند
،جو و خواهرش داي ...در ازاي پول تو جيبي اضافي
به طور نيمه وقت به نظافت .کليساي "سنت لوک" مي پرداختند
نمي تونيد تصور کنيد ...وقتي تو زمستون
تو اين کليسا مشغول تميز کردن بوديم... .چقدر سرد ميشد. يخبندان بود
.هر کدوم يه پوند مي گرفتيم .واقعا غم انگيزه
.اين تو بايد اسم ما زياد باشه
.چون هميشه اين کتاب رو امضا مي کرديم
...اوه، خدايا، مي دونم .اوه، نگاه کن، اسم من. ايناهاش
.اسم من و داي کنار همه
.جوآن رولينگ، 12 ساله" ".دايان رولينگ، 10 ساله
آه. يه اسم اينجاست که .براي هري پاتر دزديدم
.اونم براي يه کاراکتر ناخوشايند
.کتاب رو مخفي کنيد. جاي امني بذاريدش
.يادم رفته بود
.بله
جو تنها عضو خانواده بود که ...مرتباً به مراسم هاي کليسا مي رفت
،و در 11 سالگي... .در اينجا تعميد داده شد
به خدا اعتقاد داري؟
.بله
.من با اين موضوع سر و کار دارم
نمي تونم وانمود کنم که در مورد ...خيلي چيزها شک به خودم راه ندادم
.و اين يکي از اون چيزهاست... .ولي، جوابم مثبته
فکر مي کني نوعي زندگي پس از دنيا وجود داره؟
.بله، به نظرم همين طوره
...عقايد مذهبي جو
و افکار او در مورد عشق، مرگ... ...و زندگي پس از مرگ به طور جدي آزمايش شد
وقتي که پزشکان در سال 1980 تشخيص دادند.. .است (MS) مادرش مبتلا به بيماري اسکلروز چندگانه
،وقتي بيماريش رو تشخيص دادن .من 15 سالم بود
اما حالا متوجه شديم که ...علائم بيماري از وقتي
من 10 يا 11 ساله بودم... .در اون ظاهر شده
در اعضاي بدنش بي حسي ...عجيبي داشت
تعادلش... تعادلش براي مدتي طولاني .خيلي ضعيف بود
و بعد، بدتر و بدتر شد و ...تصميم گرفت بره پيش پزشک
.ولي فکر نمي کرد مشکل خاصي باشه...
و بعد، مي دوني که، يه سال .آزمايش و کار از کار گذشته بود
،اون نوع خيلي کشنده اي از بيماري رو داشت
و در اون زمان هيچ دارويي .براي اين بيماري نبود
اونا گفتن، "دچار "اسکلروز چندگانه شدي، خدانگهدار
اين بيماري، ضربه شديدي .به دو دختر زد
به خصوص، زماني که متوجه شدند .به پدرشان سخت مي گذرد
يکي از دلايل اين که هري پاتر ...سرشار از شبه پدرهاي ايده آلي چون
...هاگريد"، "دامبلدور" و "سيريوس بلک" است"...
به اين خاطر است که رابطه جو... .با پدر خويش، اصلا ايده آل نبوده است
،من براي مدت زيادي ...از پدرم خيلي مي ترسيدم
...و... ولي بازم سعي کردم
خب، مشکل آشنايي هست، مگه نه؟
من عاجزانه سعي مي کردم ...نظرش رو جلب کنم
.و به گمونم، اون رو خوشحال کنم...
و بعد زماني که متأسفانه در زندگي ...خيلي دور بود، کار به جايي رسيد
.که ديگه نمي تونستم اين کارو بکنم...
و براي همين حالا چند ساله که .با پدرم هيچ ارتباطي نداشتم
فقدان هرگونه رابطه ...معنادار با پدرش
...و از دست دادن مادرش به آرامي و آهستگي...
دو اتفاق مهمي بودند... .که بر نوشته هاي جو تأثير گذاشتند
.ان رولينگ" در سال 1990 از دنيا رفت"
... او هرگز با هري پاتر آشنا نشد
يا موفقيت خارق العاده اي... .که دخترش در آينده به آن دست مي يافت
مرگ مادر جوآن رولينگ تأثير عميقي .بر نويسندگي وي گذاشت
،از بسياري جهات، کل هري پاتر .کوششي بزرگ براي احياء خردسالي است
فکر مي کني عزيزان ما وقتي از اين دنيا رفتن" ما رو تنها مي گذارن؟
مگه هر موقع که توي دردسر مي افتيم "واضح تر از هميشه اونا رو به ياد نمياريم؟
من 6 ماه قبل از اين که از دنيا بره .نوشتن رو شروع کرده بودم
جالب اينجاست که خط سير اصلي داستان .بعد از فوت مادرم تغيير نکرد
.ولي همه چيز عميق و تاريک شد...
هري هميشه .دلش براي والدينش تنگ ميشه
و هميشه در واقع ...در پي اين هست
تا انتقام اونا رو و همه رو... ...از اين موجود بگيره
اين مخلوق که فکر ميکنه مي تونه... .با کشتن بقيه آدم ها خودشو جاودان کنه
خب اين چيزيه که قبل از ...فوت اون نوشتم
،ولي بله... .به تمام بخش هاي کتاب سرايت کرد
،حالا که کتاب رو تموم کردم و به گذشته نگاه مي کنم .مي بينيم اين موضوع چطور همه چيز رو شکل داده
اون اولين کسي بود که مرگش رو ديدي؟
.نه
.چون مرگش رو نديدم
.که اين بنابر خواسته پدرم بود
من مي خواستم مادرم رو ببينم ...ولي پدرم نمي خواست
...و من، حالا که فکرش رو مي کنم، به اشتباه
.قبول کردم...
.و واقعاً، از ته دل پشيمونم
.واقعاً واقعاً واقعاً کاش اونو ديده بودم
.مهم نيست اون موقع چه شکلي بوده .اين طوري برام آسون تر بود
...چون من معتقدم که حقيقت
که بازم يکي از زمينه هاي کتاب هاست .و مطمئناً برگرفته از گذشته خودم هست
به نظرم حقيقت هميشه آسون تر .از دروغ يا تجاهل هست
.سر و کله زدن باهاش آسون تره
.و زندگي باهاش آسون تره
...جو پس از فوت مادرش
به پرتغال نقل مکان کرد... .تا به تدريس انگليسي به عنوان زبان خارجه بپردازد
او با "جرج آرانتش" ازدواج کرد .که يک خبرنگار تلويزيون بود
."آن ها صاحب يک دختر شدند، "جسيکا
.اما ازدواج آن ها تنها دو سال دوام آورد
.جو دچار افسردگي شد
من ازدواج کوتاه و کاملاً ...فاجعه آميزي داشتم
و با اين بچه تنها موندم... ...و بايد اونو برگردونم به بريتانيا
.و بايد دوباره زندگيمون رو بسازم
،و با مصرف آدرنالين ابن دوره رو گذروندم ...و وقتي که مي خواستم استراحت کنم بود
که به من ضربه ميزد که متوجه بشم... .چه گندي به زندگيم زدم
.و ضربه سختي بهم زد
آواره نبوديم ولي .در نهايت بي پولي به سر مي برديم
به عبارت ديگه، زندگيمون .کاملا وابسته به کمک ها شده بود
و در اون نقطه .مطمئناً دچار افسردگي شده بودم
و نشونه اين بيماري براي من ...يک بي حسي و سردي بود
و اين که نتونم باور کنم که... ...روزي دوباره احساس خوشبختي مي کنم
يا اين که دوباره... .احساس سرزندگي و نشاط مي کنم
واقعاً، انگار همه رنگ هاي زندگي .از بين رفته بود
...و من "جسيکا" رو خيلي خيلي دوست داشتم
و مي ترسيدم نکنه... .اتفاقي براش بيافته
چون به نظرم به چنين ...نگرش افسرده کننده اي رسيده بودم
...که همه چيز خراب شده...
پس همين چيز خوب که .تو زندگيم هست هم خراب ميشه
براي همين هر روز صبح که مي ديدم .اون هنوز زنده س تقريباً برام غيرمنتظره بود
No comments yet. Be the first to leave one.