Die ersten 200 Zeilen.
آنچه گذشت...
چی راجع به وایولت میدونی؟
دنبال یه جایزهای بود که خان...
واسه درفش گذاشته بود
قطعاً یه کاسهای زیر نیمکاسهشه
الان کیت رو کشتم
احتمال خیلی زیادی هست که درفش همینجا باشه
زیر موزهی عتیقهجات مغول
روح چنگیز خان
سیآیای رو فرستادی دنبال من، دنی؟
تو واسه خان کار میکنی؟
من واسه هیچکی کار نمیکنم
اون خود خانـه
میدونستم
میدونستی؟ به منم نگفتی؟
به گمونم جفتمون رازهای خودمونو داریم
اگه بتونم باهاش تنها باشم، میتونم راضیش کنم بیخیال نقشهاش بشه
منو با خودت ببر
همیشه فکر میکردم در نهایت با هم این کار رو انجام میدیم
من لکسی رو رها نمیکنم
تبریک میگم
- درفش رو ببرید داخل. با احتیاط - بله قربان
عجب دم و دستگاهی اینجا داری
خواهش میکنم با من حرف نزن
جفتمونو به کشتن میدی
اولاً که با تو نبودم
جدی میگم
تحسینبرانگیزه
بس کن بابا
چیو بس کنم؟
انقدر تظاهر نکن
تو فقط اومدی اینجا که خطاهامو نشونم بدی
یا اگه نتونستی، به جاش جاسوسیمو کنی
بیا به هم دروغ نگیم
آره، بیا دروغ نگیم
میخوای باهات روراست باشم؟
تو چه مرگته؟
این دیوونگیه
هر کاری که من کردم، یه دلیلی داشته
من دنیا رو عوض میکنم
اگه بخوای میتونی کنارم باشی
آقای آتول، زمانمون در چه حاله؟
روی برنامه هستیم. تا 15 ساعت دیگه
روی برنامهی چی هستید دقیقاً؟
لازم نیست دنبال اطلاعات بگردی
خودم بهت اطلاعات میدم
تا وقتی که بدونم میتونیم به هم اعتماد کنیم
من دیگه هیچوقت نمیتونم بهت اعتماد کنم
پس به کی میتونی اعتماد کنی؟
دنی؟
که راجع به من بهت دروغ گفت و تو رو بیخبر گذاشت؟
میبینی؟ از لحظهای که به زندگی من برگشتی...
سعی داشتی ما رو از هم جدا کنی
لازم نبود کاری کنم
خودش همهی کارا رو کرد
سایمون
فرض میکنم با یه نقشه برای بقا...
به اینجا اومدی
صادقانه به خاطر خودتم که شده امیدوارم، نقشهات این نبوده باشه
چاک؟
چاک؟
چاک، صدامو میشنوی؟
آره، وایولت خان بزرگه
کیت رو هم به قتل رسوند
ببین، خیلی متأسفم، چاک
میخواستم رو در رو بهت بگم
ولی نمیخواستم از زبون کسی دیگه بشنوی
در ضمن چاک، گوش کن. مقصرش منم
به وایولت اعتماد نداشتم و به کیت گفتم در موردش تحقیق کنه
نه، تقصیر منه
اگه پیش من میموند، هنوز زنده بود
حالت خوبه؟
هنوز وقت نداشتم که همهچیو هضم کنم
لکسی چی؟
اون...
پیش وایولتـه
وایولت اونو دزدیده؟
نه دقیقاً
لکسی یه جورایی با اختیار خودش رفت
منظورت چیه که با اختیار خودش؟
با وایولت رفت که از نقشهاش سر در بیاره
ولی من و شاو برای پیدا کردنشون نقشهی خودمونو داریم
باید همین الان از خونهی شاو خارج بشید
آره. وایولت میدونه که اینجاییم
نه، درفش پیششه. دیگه به شما احتیاج نداره
چاک، باید برم
باید بگم که اینجا دیگه اصلاً در حدم نیست
نمیدونم چه فکری کردم که سعی داشتم گیاه پرورش بدم
من یه بیابانگردم
یه آواره
میدونم
منم دلم برات تنگ میشه
سلامتی ببر طلایی
خیلی کم میشناختیمت
سلامتی ببر طلایی
چه خبر، رفقا؟
به تلهی ما خوش اومدید
لکسی وزیری
خان اونو کجا برده؟
ترجمه: thetrueali
Telegram: @Thetrueali
همهچی تموم شد
شروع به حرف زدن کن
خان شما لکسی رو کجا برد؟
کپسول سیانور زیر دندونشون قایم کردن
حتماً از طرف خان دستور داشتن...
که یا بکشن، یا کشته بشن
ایرادی نداره
یه جور دیگه پیداش میکنیم
نمیدونم چیکار کنم
کل زندگیمو وقف کلیسا کردم
حس میکنم بهم خیانت شده
تو که آرکینوم گلادیو رو راه ننداختی
تو که اون اطلاعات رو توی گیفشرانک قایم نکردی...
که خان پیداش کنه
ولی کشیشهایی مثل من این کارو کردن
یا اینکه دست روی دست گذاشتن و کاری نکردن
و دوستم به همین خاطر کشته شد
خیلی عصبانیام
خیلی از دست اونا عصبانیام
از دست خودم عصبانیام
شاید عصبانیتی که حس میکنی...
روش خداوند برای اینه که به سمت کار درست هدایتت کنه؟
کاردینال راسی جفتمونو از واتیکان دور کرد...
و احتمالاً آلونسو رو هم اون کشته
فقط برای مخفی کردن جنایات آرکینوم گلادیو
و حالا فکر میکنم خان داره از واتیکان حقالسکوت میگیره
میدونم که باید چیکار کنم. فقط نمیدونم که میتونم این کارو کنم یا نه
یه نفر...
باید مسئولیت قبول کنه
تصمیمش به عهدهی توئه
و بقیهی عمرمو سعی کنم بهش برسم
خندهداره
یکی دیگه هم سعی داشت همینو بهم بگه
ممنون خواهر
وقتی اون همه پلیس رو دیدم...
خیلی نگرانتون شدم، آقای شاو
من خوبم، هان
ولی اون آدم بدا دستبردار نیستن
این یعنی که از اینجا میری؟
به هر حال دیر یا زود باید میرفتم
دیر یا زود
هیچ کارت شناسایی ندارن، چیزی ندارن که بتونیم بفهمیم...
از کجا اومدن یا کجا میخواستن برن
فقط یه مقدار پول و اسلحه و سیگار
اینا مال برمهست
دوستپسر اسکل مامانم از اینا میکشه
همیشه غر میزنه...
که فقط توی ماندالی میتونه از اینا بخره
من یه رفیق قدیمی قاچاقچی اسلحه دارم که اهل لندنه...
و الان چند ماهه که سعی داره منو وارد کار بزرگش کنه
توی برمه
ممکنه خودش باشه
شاید بتونیم رد اینا رو بزنیم که از کجا اومدن...
و به وایولت برسیم
گوش کن...
من شیش ماهه که پیشنهادشو به تعویق میاندازم
سعی دارم وارد کار خلاف نشم
مطمئن نیستم فکر خوبی باشه
خیلیخب. اگه راحت نیستی...
خودم میتونم باهاش حرف بزنم
نه. پای لکسی وسطه
اگه بتونیم با این کار یه قدم بهش نزدیکتر بشیم...
میتونم خودمو جمع و جور کنم
ولی هر چیزی به نوبت
بچهها، نمیدونم کِی برمیگردم
یکی رو لازم دارم که تا وقتی نیستم...
- ببر طلایی رو بگردونه - قبول میکنم
با تو نبودم
نظرت چیه؟
خب...
میگم چیکار کنیم
تو میتونی شاگردم باشی
حواسم هست که لیوان مشتریا رو زیادی پر نکنه
آفرین پسر. بیا اینجا
حالا...
هرگز سهتا قانون ببر طلایی رو فراموش نکن
ساعت تخفیف واسه بدبختاست
ما از بیرکنستاکس بهتریم...
و دستشویی فقط مخصوص مشتریانه
آمادهای
خودتونو به کشتن ندید
قولی نمیدم
ممنون، وینس
کلی ایده واسه اینجا دارم
پیپتی لیپتی، پیپتی لیپتی...
ذهنم مال خودمه...
بسیار بزرگ...
باران اسپانیا بیشتر توی دشتهاست
باران اسپانیا بیشتر توی دشتهاست
- شاو - بیشتر توی...
حالت خوبه؟
آره. خیلی وقته که...
به طور کامل...
توی نقش...
ایدن شاو، خلافکار مغز متفکر فرو نرفتم
لهجهام خراب شده
No comments yet. Be the first to leave one.