Die ersten 200 Zeilen.
اسمم نیتن فیلدره و...
با نمرات درخشانی از یکی از بهترین دانشکدههای کانادا...
تو رشته کسب و کار فارغالتحصیل شدم.
الان قصد دارم با دانشم...
به صاحبان کسب و کارهای کوچیک کمک کنم...
تا توی این دنیای رقابتی کم نیارن.
در این برنامه... نیتن در خدمته.
در فصل دوم سریالم به مالک یه شرکت تاکسیرانی کوچک...
به اسم اندی فرشیدیان که تجارتش داشت توسط...
شرکت اشتراک تاکسی اوبر نابود میشد...
توصیه بازاریابی دادم.
اوبر بدجوری تجارت تاکسیرانی رو خراب کرد.
خیلی بدجور.
ایده این بود که با تشویق خانمهای باردار...
مبنی بر زایمان در تاکسیش توجهها رو جلب کنیم.
ولی چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که چند ماه...
بعد انتشار اون قسمت اوبر هم...
کمپینی رو راهاندازی کرده بود که به بچههایی که توی ماشینشون به دنیا میان...
لباس نوزادی رایگان میده.
تشویق مشتریان برای زایمان به جهت مشهور شدن ایده ما بود.
و وقتی رفتم سراغ اندی که بهش خبر بدم...
باورش نمیشد.
آره راست میگی. راست میگی.
ایدهی ما رو دزدیدن.
تو از این قضیه خبر داشتی؟
نه اصلا ندیده بودمش.
اولین باریه که میشنوم.
بعد این همه ضرری که به این تاکسیران بیچاره وارد کرده بودن...
این کارشون دیگه واقعا خجالت داشت.
کسب و کار انقدر بد شده بود که اندی...
تاکسیش رو به باجه کارائوکه قابل حمل تبدیل کرده بود...
تا بتونه مشتریهاش رو حفظ بکنه.
مشخصا باید یه کاری میکردیم.
واسه همین با اندی نشستم تا گزینههامون رو بررسی کنیم.
من اصلا عصبانی نمیشم.
دائما خونسرد و آروم هستم...
ولی واقعا عصبانیم که چنین کاری باهات کردن.
همه چیز رو دزدیدن دیگه. میگیری چی میگم؟
ایده، پول، مسافر. همهچیز.
همه چیز رو دزدیدن دیگه.
خب من یه فکری دارم ولی یکم عجیبه.
بگو بابا.
شاید اوبر شرکت خیلی قدرتمندی باشه...
ولی توی مدل تجاریشون یه ضعف بزرگی هست.
هر کسی میتونه راننده بشه.
پس اگه ناوگانی از تاکسیرانهای ناراضی رو...
قانع کنیم که به عنوان راننده اوبر ثبت نام کنن...
میتونیم یه گروه جاسوسی موثر...
متشکل از عوامل سرکش در شبکه اوبر ایجاد کنیم...
که به من و اندی اجازه میداد به به سادگی...
رانندهها رو تبدیل به کابوسی کنیم...
و باعث هرج و مرج در کل جهان بشیم.
نقشه: تهدید اوبر به وسیله شبکه جاسوسی...
که لباس نوزادی رایگان ندن.
گفتی شبکه جاسوییچی؟
- شبکه جاسوسی. - شبکه جاسوییچی.
- جاسوییچی نه. - آهان. شبکه جاسسی.
- جاسوسی. - آهان. جاسوسی.
جاسوسی. آهان. طرف جاسوسی میکنه.
- جاسوسی. - جاسوییچی نیست.
- آره فهمیدم. - درسته.
- آره باشه. - چون وقتی اوبر بفهمه...
که گروه بزرگی از رانندههاشون تحت هدایت ما هستن...
چارهای ندارن جز اینکه به خواستههات گوش بدن.
خیلی هوشمندانهست. خیلی هوشمندانه.
و به اونجا که برسه میتونی بهشون بگی که...
بیخیال لباس نوزادی بشن.
بزنمیشون زمین.
این بهترین فکره.
دوستت دارم رفیق.
من... من هم دوستت دارم.
خیلیخب، گمونم واسه امروز کافی باشه.
خیلیخب.
من تا حالا شبکه جاسوسی راهاندازی نکرده بودم.
ولی با کمی تحقیق اینترنتی فهمیدم...
که کلید اداره هر شبکه مخفی...
اینه که ارتباط به نحوی باشه که...
هویت رهبرها مخفی بمونه.
به این نحو اگه کسی از جاسوسانمون لو میرفت...
نمیتونست ما رو به اوبر لو بده...
که شبکه نابود بشه.
از الان نمیتونستیم از تلفن شخصیمون استفاده کنیم.
باید از تلفن یکبار مصرف استفاده میکردیم.
پس واسه این که مطمئن بشیم خریدمون پیگیری نمیشه...
مخفیانه کسی رو در کریگزلیست استخدام کردم...
که به فروشگاه والگرین محلی بره و بهش گفتم که...
بیرون محل در یه لیوان کثیف مکدونالد پول مخفی هست...
که میتونه به وسیله اون پول...
کل تلفنهای یه بار مصرف فروشگاه رو بخره.
و بعد به طرف گفتم که تلفنها رو...
به یه اسکله رها شده در خلیج سن پدرو...
در ساعت یک و ربع بعد از ظهر ببره...
که اونجا یه پوشش ضدآب مخفی...
در جعبه کمکهای اولیه اسکله پیدا میکنه.
بعد بهش گفته شد که همه تلفنها رو در کیسه بذاره...
پایه کیسه رو به آجری در اون نزدیکی ببنده...
و از اسکله پرتش کنه پایین، که بدون اطلاع اون...
من با لباس غواصی کامل...
زیر سطح آب منتظر محموله...
تلفنهای یکبار مصرفی که...
رهگیریشون به من یا اندی غیرممکن بود، بودم.
حالا که راهی برای ارتباط با رانندههامون داشتیم...
باید میفهمیدیم که چه دستوراتی بهشون بدیم.
برای همین در یلپ دنبال نظرات اوبر گشتم...
تا ببینم در نظرات آنلاین چه رفتارات رانندهها بود...
که مسافرین بیشتر از همه ازش تنفر داشتن.
شکایتها از بوی نامطلوب بود...
تا گفتن جوکهای زننده و پخش موسیقی با صدای بلند...
ولی برای اینکه بدونم کدوم ترکیب از اینها...
بیشتر از همه تاثیر میذاره باید میتونستم...
روی مشتریان واقعی اوبر امتحانشون کنم.
واسه همین به اندی گفتم که مخفیانه...
با ماشین شخصیش توی اوبر ثبت نام کنه.
و بعد بررسی نهایی...
به عنوان یه شهروند ساده که...
به دنبال درآمد بیشتریه...
بله، من صرفا یه شهروند ساده هستم...
که دنبال درآمد بیشتریه دیگه.
همه ما همینیم.
آره، من یه آدم معمولیم.
حالا اندی یه راننده رسمی اوبر بود.
و این به این معنی بود که میتونستیم آزمایشمون رو شروع کنیم.
«پخش موسیقی بد» آره.
«راننده بد بو...»
راننده چی؟
- گاز. - اوه. خیلی بده. آره.
- بدترینش چیه؟ - بدترینش...
اینه که راننده گم بشه. خب؟ بگی مثلا برو خیابان پنجم...
مثلا باید بری خیابان پنجم شمالی، بری خیابان پنجم جنوبی.
همینه. روانی میشن.
بلدی مثلا چطور اینها رو اجرا کنی؟ یعنی...
آره بابا.
من استاد اینهام.
یعنی همین الان راننده بدی هستی؟
نه، راننده بدی نیستم، ولی تجرله زیادی دارم...
برای شبیهسازی اینکه راننده گوزیده...
کلی کیسه زیپدار برای اندی بردم...
که هر کدوم با بوی اسپری بدبوی گوگردی پر شده بودن.
- خب هر کدومش واسه یه سفره. - آره.
خیلی بوی بدی میدن.
یعنی... باشه.
برای آزمایش اثر موسیقی بد...
یه سیدی رایت شده...
با آهنگ بیپایان مامبو شماره پنج لو بگا که سال 1999 منتشر شده بود دادم...
که به گفته خیلی از متخصصان...
بدترین آهنگ ساخته شده بود.
حالا که همه چیز سر جاش بود...
اندی برنامه اوبرش رو روشن کرد و رفت...
تا مشتری سوار کنه.
- سلام. حالتون چطوره؟ - خوبم. شما چطور؟
- اسمتون چیه؟ - لوری.
لوری بله.
خب قیمتش مهم نیست.
نتیجه چی شد؟
آره.
آهان.
ببخشید. میشه شیشه رو بدیم پایین؟
اوه. شیشه نمیره پایین. خرابه.
- نمیره پایین؟ - نه.
چون اینجا خیلی بو میده.
من الان داخل اوبرم.
دارم میرم یه جایی و شیشه نمیره پایین.
و اینجا یکم بو میاد.
خب صبر کن، نه، من نمیتونم...
خانمها و آقایون، این هم مامبو شماره پنج.
صبر کن، من دارم با تلفن حرف میزنم. ببخشید، من تلفن دارم.
ببخشید آقا.
آقا من پشت تلفنم.
وای. من میخوام پیاده بشم.
من پیاده میشم.
اولین مسافر یه دقیقه هم دوام نیاورد...
و بعد تجربه لیستمون...
با چند مسافر دیگه...
گمونم گم شدم رفیق.
گم شدی؟
غیرقابلقبولترین رفتارهای رانندههای اوبر...
کشف شد.
موسیقی رو قطع کن.
قطعش کن.
خاموشش کن.
خاموشش کن.
و بعد یه روز کامل آزمایش...
نتیجهای که دنبالش بودیم رو به دست آوردیم.
نمره بد.
نمره بد. فقط بهم نمره بد دادن.
حالا که نقشهمون طبق برنامه پیش میرفت...
تصمیم گرفتیم اسم گروه جاسوسیمون رو از روی سگ اندی یعنی لاکی بذاریم.
چون خیال میکرد که برامون شانس بیاره.
شاید بتونه واسمون شانس بیاره. چون اسمش شانسه.
پس یه وبسایت خلق کردم که به عنوان مرکز ما...
برای ثبتنام عمل کنه.
حالا فقط لازم بود که خبرش رو بین راننده تاکسیها پخش کنم.
چون خودم باید حین ثبتنام رانندگان مخفی میموندم...
رفتم به محل یه بیمارستان محلی...
و نقش کسی رو ایفا کردم که تازه جراحی داشته...
و برای تاکسیها دست تکون دادم.
- سلام. - بله.
- کجا میخواید برید؟ - فقط میدون رو دور بزن.
باید در مورد کاری حرف بزنیم.
هدفم این بود که خبرش رو پخش کنم که یه گروه مقاومت علیه اوبر...
No comments yet. Be the first to leave one.