Die ersten 200 Zeilen.
اگر بتونی فقط یه لحظه صبر کنی
یه دقیقه دیگه اظهاراتت رو ثبت میکنم، عزیزم.
هی، ویویان؟
چیزی نیست.
فقط نفس بکش. نفس بکش.
حالا بیخیال. بیا داخل.
همین حالا.
ویویان.
آهای.
ویویان.
بیا بریم. بیا بریم داخل، باشه؟
سلام.
سلام. خیلی شرمنده که مزاحمتون شدیم.
من جیمز هستم و ایشون مادرم، نینا.
ما خانواده لویی هستیم.
اوه.
پلیس بهمون گفت که یه نفر اینجا بوده که...
که دوستش بوده؟
میتونیم باهاش صحبت کنیم؟
خیلی بهتون تسلیت میگم.
اوم...
ویویان بود. حالش خوب نیست، متاسفم.
فقط شاید زمان بیشتری بخواد...
مشکلی نیست.
میخوام باهاشون صحبت کنم.
- بهنظرم... - میخوایم بدونیم چه اتفاقی افتاد.
البته که میخواید.
لبه صخره ایستاده بودم.
تازه از جمع خونوادگی برگشته بودم و...
صدای خش خش رو از پشت سرم شنیدم.
ببینید، باید بدونید
روز قبلش، حالش خوب نبود.
اون بهم گفت...
دنیا داره به سمت نابودی میره و نتونستم قانعش کنم.
منم موافق بودم.
منم موافق بودم.
و من بهش گفتم باید واقعیت رو بپذیره
اما من متوجه نشدم...
برادرم حالش خوب نبود.
مدتی بود که حالش خوب نبود.
نمیدونستم.
خیلیها نمیدونستن.
چیزهای دهه پنجاهی جالب بود، اما...
این روش اون واسه ساده کردن دنیایی بود که نمیفهمید.
دنیایی که احساس میکرد بهش نمیخوره.
من از مدرسه شبانهروزی به خونه میاومدم
چون فایدهای نداشت.
اون تو وضعیت خیلی بدی قرار داشت.
و هفته پیش فقط کنارش دراز کشیدم و فکر میکردم...
فقط اگر میتونستم...
فقط اگر میتونستم ذهنتو بخونم.
چیزی که میشنوی رو بشنوم.
شاید منم راجع به چیزهایی که نگرانی، نگران بشم.
مامان. مامان!
لویی عزیزم!
لویی عزیزم!
لویی!
لویی!
برگرد پیشم، لویی!
لویی عزیزم.
اوه، لویی عزیزم.
- بیا مامان. - نه، نه، نه.
- بیا. - نمیخوام...
- نمیخوام پسرمو تنها بذارم. - منم نمیخوام، مامان.
بیا. گرفتمت.
لویی.
مال اونه.
مشکلت چیه؟
چرا اون حرفها رو زدی؟
چرا اون حرفها رو به پسرم زدی؟
چرا؟
باید جلوشو میگرفتی!
چرا جلوشو نگرفتی؟
چرا جلوشو نگرفتی؟
ویویان.
- ویویان؟ - بله؟
میدونی که تو مقصر نیستی درسته؟
اون عزاداره، درد میکشه
اما میدونم که تو خیلی چیزها رو پشت سر گذاشتهای
پس این چیزها به گونه دیگهای بهت صدمه میزنه.
کجا میری؟
حالم کاملا خوبه.
چی؟ چی...
- سلام. صبح بخیر. - سلام.
اوم
انتظار نداشتم ببینمت؟
چه خبر؟
خبر خاصی نیست. فقط امروز رو مرخصی گرفتم.
- تو چطور؟ - عالی. بیا سکس کنیم.
گوش کن، این خیلی خوبه
اما احتمالا این چند روز واقعا بهت سخت گذشته.
و فکر کنم احتمالا یکم زمان میخوایم تا هضمش کنیم.
و فکر کنم احتمالا یکم زمان بخوای.
خیلی خوبه که فکر میکنی میدونی من چی میخوام، دن.
اما طبق تجربیاتم این همون چیزیه که میخوام.
سکس با تو.
سکس. ایول.
یا فقط میتونیم همدیگه رو ببوسیم؟
من سکس میخوام.
یا... یا میتونیم همدیگه رو بمالیم؟
بهنظرم گفتی بهم علاقه داری؟
این کاریه که افرادی که بهم علاقه دارن انجام میدن.
- اتاقت کجاست؟ - ما باید... ما باید...
خدایا، از نزدیک بیشتر عضلهای هستی.
من... وقتی مضطرب میشم، میدوم.
واقعا زیبا بهنظر میرسی.
تو حتی الان...
زیباتر بهنظر میرسی.
یه لحظه صبر کن.
من بهت علاقه دارم.
درسته. بهنظرم اینو قبلا مطرح کرده بودیم.
میدونم. من فقط... فکر کردم یه بار دیگه بیانش کنم.
محکمتر.
محکمتر.
من فقط... من فقط...
فکر میکنم تو آدم فوقالعادهای هستی، ویو.
و من واقعا خوشحالم که این کار رو با تو انجام میدم.
- کافیه. دیگه کافیه. - ببخشید؟
داری چه غلطی میکنی، دن؟
- اوم. کار اشتباهی بود... - نه!
بهت میگم کی باید صورتمو لمس کنی، دیوونه!
و چرا این همه چرندیات میگی؟
اون چیزی نیست که در حال حاضر بهش نیاز دارم.
فکر کردم گفتی این دقیقا همون چیزیه که بهش نیاز داری، ویو؟
آره، قبل از اینکه بفهمم انگار که داری تو فیلم "دفترچه خاطرات" سکس میکنی.
ویو!
ویویان! وای، مامان!
مگه کلاس رقص زومبا نداشتی؟
ویویان، چه اتفاقی افتاد؟
تو الان...
دن خوب بود؟
چرا نریم خونه؟ یه چای بخوریم.
کار دارم.
باشه، خب...
منتظرم نمون.
خب، فقط امروز قرار بود
اثاثیهام رو از جورج بگیریم؟
میتونم لغوش کنم، مشکلی نیست، اما تو کامیون رو رزرو کردی، خب...
خفه شو! شرایط رو درک کن. میخوام تنها باشم.
کجا داری میری؟
کجا داری میری؟
گندش بزنن.
سلام؟
بیا تو! در بازه!
داری خونهات رو مثل یه واژن میکنی؟
تا حالا چندتاش دور و ورت بودن؟
منظورتو خوب رسوندی.
واسه جشن تولد دوقلوهاست.
من این تصمیمات رو گرفتم.
زنان الهامبخش تاریخ.
اوم، آره.
هندریکس! جان اینجاست!
اومدم.
- این چیه؟ - ممه.
اینا همه چیه؟
اوه! نمیدونم. یکم...
تدارکات مهمونی،شاید؟
عزیزم.
میدونم.
اوه، عزیزم، نمیتونه این باشه!
زنان الهامبخش تاریخ؟
- متوجه نشدم. - این رویای من واسه به اشتراک گذاشتنه.
از زمانی که دخترها به دنیا اومدن
میخواستم اینو از تو کیف بیرون بیارم.
- پس سه سال؟ - آه، این چیزه...
اگرچه خیلی خیلی پیچیدهست.
نیاز به تحقیقات زیادی داره
کلی جناس.
مطمئنی وقت داری؟
آره، البته.
- جدی؟ - آره، آره، آره.
همیشه تو کارهای جشن تولد رو انجا میدی و دخترها خوششون میاد.
پس شما پسرها برید و خوش بگذرونید.
تو بهترینی. اون بهترینه.
خیلیخب، دیگه مزاحمت نمیشیم.
خیلیخب، خداحافظ. اوه!
ای وای.
- خداحافظ! - باشه.
بزن بریم!
خب، اوم، واسه گلف آمادهای، رفیق؟
- آره. حتما... رفیق. - آره.
آره. آره. آره.
مـوـوی کــاتـــیــج
خب بهش زنگ بزن.
سلام، شما با ویویان تماس گرفتهاید. بهنظرم یه پیغام بذارید.
اما کسی بهشون گوش نمیده.
دن؟
احتمالا اونجا نباشی،اما...
اگر هستی...
اولین تجربهام تو اتاق استراحت
یه رستوران یونانی بود.
اسمش الیاس بود.
چشمهای زیبایی داشت و یه بندآویز گردنی داشت.
من یه چیزی واسه بندآویز گردنی دارم.
بهنظرم سطح مشخصی از شایستگی رو نشون میده.
در حین انجامش، سریال داوسونز کریک رو دیدیم و ...
قبل از اینکه تیتراژ تموم بشه، کارمون تموم شد.
گریه کردم چون درد داشت
خب اون یکم نون پیتا بهم داد تا ببرم خونه.
به هر حال...
No comments yet. Be the first to leave one.