Die ersten 144 Zeilen.
بلاداسترایک،
تو هنوز زندهای.
خوبه.
برات یه استفاده دارم.
«شیطان هم میگرید» «قسمت هشتم - رودی از خون و آتش»
همیشه بعد از ماموریتهات این کارو میکنی؟
معمولاً وقتی یه اهریمن رو میکشم، فقط...
نمیدونم، همونجا ولشون میکنم.
میدونم. فکر میکنی چطوری اون همه جسد از دید عموم پنهون میمونه؟
ها.
خدایا.
قربان، ما اینجا چیکار میکنیم؟
جنازهها رو روبه بالا بذارید، اسلحههاشون هم توی دستشون.
باید عکس صفحه اول روزنامهها رو براشون آماده کنیم.
خب، میخوای با اون سنگ طلسم چیکار کنی؟
توی جیبت بگردونیش؟
بستگی به این داره که بخوای سعی کنی بگیریش یا نه.
نمیخوام.
خودت میدیش بهم.
دیگه این بحث تموم نشد؟
با هم یه ارتش رو زدیم، یه جورایی.
سه بار جونت رو نجات دادم.
- دو بار. - دو و نیم.
خرگوش سفید آخرین کسی نیست که میاد دنبالش.
واقعاً فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی؟
من تنها کسیم که میتونه ازش محافظت کنه.
به کی دیگه اعتماد داری که اونو بهش بدی؟ اون یارو؟
آره. بینز حاضره برای محافظت از این قلمرو هرکاری لازمه انجام بده.
به نظر من که اون هیچ کاری نکرده.
جز اینکه دستوراتی داده که باعث شده کلی از شماها کشته بشید.
که به نظر نمیرسه خیلی هم براش مهم باشه.
تو اون رو نمیشناسی.
اون سرسخته چون مجبوره.
ولی به مردمش...
اهمیت میده.
جناب آقای معاون رئیسجمهور. نمیخوام سوالی بپرسم که در حد من نیست،
ولی اینا چی هستن؟
چی این بلا رو سرشون آورده؟
اینکه چی هستن به زودی معلوم میشه.
اما اینکه کی این کار رو کرده...
اون.
اون دختر؟
بیشتر شبیه یه سگ حملهی تعلیمدیدهست.
پر از خشم و خشونت که به هدفشون خدمت میکنه.
اگرچه بعضیوقتا باید افسارش کشیده بشه.
اگه نمیخوای اون سنگ طلسم رو بهم بدی، قبوله.
فقط کافیه یه کلمه بگم،
تا سربازایی که دورت رو گرفتن
مغزت رو از توی اون موهای کوفتیت بپاشن بیرون.
آره، چون دفعه قبلی که 50 نفر رو فرستادی سراغم خیلی خوب جواب داد.
پس خودم انجامش میدم.
بین شما دو تا حسش میکنم.
اینجا دارم یه رابطه عاشقانه بین زندانی و زندانبان سابق رو حس میکنم؟
از بین دو تا زندونی، باورم نمیشه که اینو انتخاب کردی.
شوخی کردم، شوخی کردم.
گوش کن، دانته.
اگه بحث کاره، قیمتام سه برابر شده.
پس هنوز از من کار قبول میکنی؟
آره، چرا که نه؟
همیشه میتونم روت حساب کنم که واسهی یه ذره منفعت شخصی، منو بفروشی.
همچین آدم قابل اعتمادی کم پیدا میشه.
خوشحالم که اینو میشنوم.
تو راه داشتم با چند تا از این کلهگندههای دولتی
دربارهی کشتن اهریمنها حرف میزدم--
ستوان آرکام.
شمشیر اسپاردا کجاست؟
خرگوش اون رو با خودش برد توی رودخونه، قربان.
در رسیدن به اهدافت ناکام موندی...
اون ناامیدی رو میتونم بپذیرم.
ولی باعث شدی به وفاداریت شک کنم، مری.
میدونم. تیمم کشته شد چون من اونا رو وارد تلهی خرگوش کردم.
- هر مجازاتی که صلاح بدونید-- - قضیه تیم تو نیست.
اونا به هدفی که خدا مقدر کرده بود خدمت کردن.
جنگ ما برای روح بشریته.
هر وسیلهای قابل جایگزینیه.
سنگ طلسم.
بگو که حداقل اون رو به دست آوردی.
خرگوش سنگ طلسم هم با خودش برد.
اگه تونستین پیداش کنین و بیاریدش خونهام، عالی میشه.
خونهم رو که یادتونه.
واقعاً این اتفاق افتاد؟
من مسموم شدم. فلج شدم.
از موقعیت من، دیدنش سخت بود.
مهم نیست. خدا چیزی که نیاز داریم رو فراهم میکنه.
ما دنبال این جنگ نبودیم، ولی اومد سراغمون.
شما یه عملیات شبهنظامی کامل برای شکار و کشتن اهریمنها راه انداختین.
فکر میکنم خیلی سخت دنبالش گشتی.
بهت گفتم، دانته. شاید یه فرصت داشته باشی که کفارهی گناهانت رو بدی.
این جنگ تو هم هست، از نظر خونی.
باید طرفت رو انتخاب کنی.
من زیاد اهل جنگ نیستم.
وقتی یه اهریمن قدرتمند رو عصبانی کردی
و اوضاع رو از این هم بدتر کردی خبرم کن.
مطمئنم زیاد طول نمیکشه.
تمام واحدها، روی هدف.
واقعاً فکر کردی کسی با قدرت تو
میتونه همینجوری آزادانه بچرخه.
- ستوان، این اهریمن رو بازداشت کن. - قربان--
این چیزیه که بهش میگن دستور.
آتش! به هدف جدید شلیک کنید!
یا ابلفضل! اون دیگه چیه؟
اون لولهها توی بدنش!
آره، اون همون خرگوشه.
چطوری؟
هر دوزی که برای تزریق خون اهریمن به خودت پیشنهاد شده،
فکر کنم بد جور از حدش بالاتر رفته.
هی! این پایین!
هی، انزو، اون یارو یه جورایی خطرناک به نظر میرسه.
شاید بهتر باشه بری یه جای امن.
ها، کاملاً قابل اعتماد.
اون گلولههای ضداهریمنی که همش به من شلیک میکردی کجان؟
اینا گلولههای ضد اهریمن هستن.
حتماً دیانایش هنوز خیلی انسانیه و اونا رو منفجر نمیکنه.
یا هنوز به اندازه کافی بهش شلیک نکردیم.
خب، همون قضیه دیانایه!
خب شاید بیشتر از یه مشت لازم باشه تا شکستش بدم.
کل خون اهریمنیش از طریق اون دریچهای که روی سینهشه جریان داره.
باید به اون دریچه شلیک کنیم و منبع تغذیه رو قطع کنیم.
اه. فکر کنم تفنگی که بهم دادی خراب بودی.
دیگه بهت نمیدم.
لیدی!
چطوری هر بار که میبینمت، زشتتر میشی؟
واقعاً تحسینبرانگیزه.
سنگ طلسم رو... بده به من!
فکر کن، انزو. فکر کن!
انقدرا هم آسون نیست، نه؟
تبدیل شدن به یه اهریمن.
فکر نکنم بدنت بتونه خیلی دووم بیاره.
فقط باید به اندازه کافی دووم بیاره!
هی!
خرگوش زشت بدترکیب!
دروازهی ورودت به جهنم همینجاست!
نه!
باید مثل یه موش میرفتی توی یه سوراخ قایم میشدی.
انزو، چرا این کارو کردی؟
دیدی؟
بهت گفتم که به خاطرت چاقو میخورم.
«زیرنویس پارسی اختصاصی وبـسـایـت امـپـایـربـسـتتـیوی»
انزو...
فقط همینو لازم داشتم.
خون جهنمی! بیا بریم!
بالاخره...
شمشیر اسپاردا...
توی شکل واقعیش.
No comments yet. Be the first to leave one.