Die ersten 200 Zeilen.
داره نگاه میکنه، داره مشاهده میکنه.
داره میبینه، آره؟- آره.-
واقعا؟- معلومه.-
میگن اولش، معمولا رنگای شفاف رو میبینن.
رنگای شفاف؟- دقیقا.-
انگاری بخاطر نوره که...
چشاش رو اینقدر بزرگ کرده؟ و نگاش اینقدر زلالیه؟
انگاری داره همه چیو تشخیص میده.
بزار خودمو بیارم تو دیدش.- نه، بزار من بکنم.-
اولین چیزی که یه پسر باید تو این دنیا ببینه،
تصویر پدرشه.
داره نگام میکنه.
چشاش رو کاملا باز کرده.
داره میبینه، مگه نه؟- آره، داره میبینه.-
شعله و زن
خیلی خوابت سنگینه. آقای ساکاگوچی اومده.
یه پروانه رفته رو شاخه درخت نشسته. اگه نندازیش بره، درخت رو میکشه.
دوست داری باغبون بازی کنم؟
گیاهای زبون بسته که خودشون نمیتونن این کار رو کنن...
خواب دیدم که یکی رو زیر درختمون تو آغوش گرفته بودی.
تاکاشی گریه نکرد؟- نه همش خواب بود.-
منو ترسوند! این بابات هم عجیب میزنهها!
چه چیزای عجیب غریبی میگه.
بیا، بیا بغل بابایی.
چه فرصتیه، که دارم این صحنه زیبا رو میبینم.
همه خوشبختی یهجا این جا جمع شده.
جوری حرف میزنین انگار همه بدبختیهای دنیا رو دوش شماست..
درسته. من اون چیزی رو که شما بهش میگی خانواده رو ندارم.
واقعا ناشکری میکنیها! نا سلامتی زنی به این خوبی و،
یه بیمارستان مجلل داری.
خب، دقیقا مشکل همینجاست.
پدرش در ازای دخترش و بیمارستانی که بهم داده، منو کرده آدم خودش.
آخه توقعاتت ازش خیلی زیاده.
آخه اصلا نمیفهمه یه مَرد به چه خانوادهای نیاز داره.
برا اینه که بچه ندارید.
یه زوج بدون بچه مثل یه قایق بدون پارویه.
و قایقی که نشه باهاش رفت، قایق نیست!
جنابعالی هم یکی بساز دیگه!
یکی بسازم؟- دقیقا.-
ولی بازم گفتن این حرف به یه متخصص زنان، خیلی مسخرست!
رو درختها کلاغا نشستن.
تو این فصل، شروع میکنن از کوهستان میان اینجا.
ولی چه حیف! دلم تنگ شده برا گرفتن یه عکس خیره کننده
کلاغا مثل بقیه پرندهها نیستن.
هر موقع زمستون میاد، میان سمت دشتها،
تازه موقع زمستون مردها و زناشون، قلمروی خودشون رو دارن.
عجب کراواتی، آقای مدیر!
کِی خریدیش؟
اینم از وضع صدا کردن شوهرش...
حالا چرا زنا و مردا، جداگونه زندگی میکنن؟
فکر کنم برا اینه که تو زمستون غذا کمتره،
و باید براش بجنگن.
و قلمروی زنها هم بزرگتر از مردهاشونه.
به نظر من، دلیلش برا این نیست که زناشون برترن،
بخاطر اینه که زناشون باید قوی بمونن تا بقای نسلشون رو تضمین کنن.
چقدر نازه این تاکاشی! از شانستونم پسره!
بخند!
واقعا آدم دهنش باز میمونه اینقدر شبیهشی!
دقیقا کُپه باباتی!
دَر نری این دفعه!
پدر واقعیه تاکاشی کیه؟- وقتی بفهمید واکنشتون چیه؟-
سعی میکنم برم ببینمش.
بعدش چی؟- هیچی.-
پس بهتون میگم.
ایبوکی هستش. شوهرتون.
تاکاشی پدر دیگهای نداره.
نمیدونم چرا، ولی اومدن پیش تو بهم اطمینان خاطر میده!
بس کن! باید تو روزای استراحتت، با شینا کنار بیای.
ولی ترجیح میده، من اونو به حال خودش بزارم، تا همه وقتش بره برا پرندههاش.
واقعا موندم چرا اینجوری بهم قوت قلب میدی.
یک سال و هفت ماه.
دیگه عقلش میکشه.
واقعا همین رو میخوای؟
تو من رو بهتر از خودم میشناسی، بالاخره یه متخصصی.
نه. متخصص زنان و زایمان از این چیزا سر در نمیارن.
هوشیاریه یه نوزاد تازه بدنیا اومده ظاهرا از سه سالگی پدیدار میشه.
ولی، من از یک سالگیمم خاطره یادمه.
چه خاطرهای؟
صورت گریون مادرم.
شک ندارم تو زمان مرگ پدرم بوده.
راجع به رسواییه زایشگاه کوتوبوکی شنیدی؟
نه.
مال دوران بعد جنگ بود. وقتی کشور هیچی نداشت.
اونجا بچههای زیادی از والدینی بود که نمیتونستم ازشون مراقبت کنن.
دولت برای تغذیشون، شیر و شکر میفرستاد.
ولی عوض این که بدنش به بچهها، تو بازار سیاه میفروختنش.
و بچهها هم تقریبا همشون از گرسنگی مُردن.
مدیر اون زایشگاه هم یه زن بود.
زندگی رو به دید یه شی میدید.
واقعا موندم چی بگم...
این اولین و آخرین باره یه رسوایی، از این نوع بود.
حالا چرا یهویی اینو بهم گفتی؟
هر موقع که تو فکر میرم چرا دکتر شدم،
این داستان میاد تو ذهنم.
وقتی قضیه لو رفت، بعضی کودکان هنوز زنده بودن.
تو هم یکی از اونا بودی؟
هفت سالم بود.
دیگه اینجا نیا، هیچ وقت.
جور درنمیاد!
معلومه غیر ممکنه!
متاستفم. ولی به نظرم دروغ گفتن، بیفایدست.
این نتایج آزمایشهاست.
شاید یه مرد باشید، ولی نمیتونید یه پدر بشید.
قراره به زنتون بگید؟
اصلا واقعا بچه میخواید؟
آره...- پس یه احتمال هست...-
لقاح مصنوعی.
مجبورتون نمیکنم. ولی تنها راه چاره هستش.
به سلامتی!
گفتی به نظرت توش چیه؟- ویسکی با آب...-
نه! این یک مایع سفید و چسبناکه...
نگاه، دیدید؟
جمعش کن دیگه!
ما همه تو یه کلینیک پزشکی هستیم.
نه شجره نامه و نه پول داریم. عمرا بتونیم یه کاسبیه دیگه راه بندازیم.
پس آخرشم هممون تو یه کلینیک خدا بیامرز میشیم!
دکترای بالای 50 سال هم میشناسی؟
بگو دیگه! تو لیوان چیه؟
اِسپِرم! از اینا میفروشم!
یه کم خامه بریز روش، شاید خوردمش!
بسه بابا!- آخه خیلی چندشه!-
اینجا پاتوق دکترهاست...
من نتایج آزمایشها رو قبول ندارم.
احمق نباش! برا اطمینان خودم هم چک کردم!
آکانه ایگاوا رو یادت هست؟- آکانه؟-
همون دختری که باهاش تو دانشگاه بودی؟
شنیدم زده تو کار هنر...- درسته.-
هنوزم میبینیش؟- یه دو زار ما رو قبول داشته باشه.-
قضیه مال زمان تیر کمونه.
حامله بود.
آکانه!- بزار استراحت کنه.-
تازه سقط جنین کرده.
امشب میتونید با خودتون ببریدش.
برا چی بهم نگفتی؟
بچه هر دو مون بود، مگه نه؟
به نظرت شبیه تو نیست؟
خوبه! چون جواب نمیدی، منم میپرم بغل کلاغ!
بس کن! چندش آوره.
دیگه نه،
چون فکرت پیش همسر یکی دیگست! مگه نه کلاغ من؟
دارم به پدرت فکر میکنم که قبل ازدواجمون بهم چی گفت،
بابا؟
اون دیگه پدر تو هم هست.
نه، پدرت فقط پدر تویه.- حالا چی گفت؟-
مگه فرقی هم میکنه؟
بس کن، کلاغه داره میبینمون.
دو تا پرنده گفتن:
"زندگی کردن چیز قشنگیه.
"از اونجایی که عُمر هم شگفت انگیزه،
"پس زندگی کردن هم شگفت انگیزه.
"زندگی!"
بازم که اومدی! با این که گفتم نیا!
دیروز ایبوکی بهم زنگ زد، گفت یه سری اینجا بزنم.
ایبوکی؟
آخه میدونست امروز صبح، باید میزبان یک هیئت خارجی باشه.
طبیعیه. تو کار من هم گاهی وقتها بعضی چیزا رو فراموش میکنم.
تاکاشی؟- بهش نگفتم.-
به بچه...
یه بچه با توجهای که به خودش جلب میکنه، میتونه یه زوج رو نجات بده.
حداقل این چیزیه که بهم گفتن.
من خودم تو موقع کار همیشه به مادرای جوون میگم:
"زیاد نگران بچههاتون نباشید و از توجه به همسراتون هم غافل نشید."
ولی خودم بچهای ندارم و
اصلا نمیدونم معنیه حرفم یعنی چی.
چرا خواستی یه بچه داشته باشی؟
در هر روز، حداقل، ده تا بچه تو کلینیکم بدنیا میاد.
در قبال همشون هم مسئولم.
تو روزای خیلی خوب هم، تقریبا سی تا تولد داریم.
ولی من هیچ وقت پدر یکی از این بچهها نبودم.
گاهی وقتها یه حس عجیبی میاد سراغم.
خانم؟
چی شده؟
هیچی. فکر کردم یکی داشت نگام میکرد.
خیالاتی شدم. آخه شوهرم فعلا قرار نیست بیاد...
اون روز هم یکی داشت نگام میکرد.
یه غریبه.
حالا ازم میخوای، بچه یه نفر دیگه بره تو شکمم؟
قراره بچه من هم حساب بشه.- غلطه!-
همین خود تو، اولش که فوجیکیدا این توصیه رو بهت کرد،
خندت گرفت.- شاید.-
یادم هم نرفته، وقتی برگشتی مست بودی و،
و با فوجیکیدا هم بدرفتاری کردی.
شاید...
هیچ وقت لحن صدای اون روزت یادم نمیره.
خب، فراموشش کن. حتی اگه نمیتونی.
قراره به بچه بدنیا بیاری!
بچه کی؟- بچه ما!-
ولی اگه لقاح مصنوعی قبول کنم،
فقط مال مَن میشه.
دوباره این مَرده اومد.
یارو کیه؟- چه میدونم.-
من این بچه رو نمیخوام.
ولی من از تصمیمم برنمیگردم.
تصمیت؟ کدوم تصمیمت؟
اون بچه رو تو شکمم حمل نمیکنم.
فقط اگه پسر تو هم باشه میکنم.
ولی از این چندشم میشه. اگه پسر خودت بود، من...
این مُهمَلات رو تمومش کن.
من همینطوریم. اصلا بچه نمیخوام.
ولی من میخوام!
No comments yet. Be the first to leave one.