Die ersten 200 Zeilen.
یکم برو جلوتر.
باز هم برو.
خیلیخب، حالا به این سمت.
یکم دیگه بچرخ. همین. خوبه.
هم...
اونجا رو پشتم میبینی؟
همون هالیه که ازش اومدی.
پلهها همینجا سمت چپن.
سمت راستت...
پنجره آشپزخونه هست.
هم...
روی میز جلوت...
چاقو هست.
و علامت چسبی رو...
سمت راستت میبینی دیگه؟
جانور از همونجا ظاهر میشه.
یه جایی به اون سمت نگاه میکنی و میبینیش. خب؟
باشه.
هم...
یکم موهات رو پخش کن.
خوبه. عالیه.
حالا دو سه قدم بیا سمت من.
خوبه. خوب شد.
- حالت چطوره؟ - خوبم، حاضرم.
الان شروع میکنیم.
خب دیگه.
هر وقت آماده بودی.
«مترجم: «تارخ علیخانی @aManOfWar :تلگرام
ممنونم.
پالین...
شوهرم رو ندیدی؟
چند دقیقه پیش توی اون یکی سالن بود.
ژرژ رو ندیدی؟
چرا. پنج دقیقه پیش توی سالن اون سمت بود.
به نظرت چرا همیشه توی مهمونیها...
ما سعی میکنیم افرادی رو پیدا کنیم که باهاشون زندگی میکنیم...
و هر روز میبینیمشون؟
- خوش میگذره؟ - خیلی.
- ولی شوهرم رو گم کردم. - چه خوب پس. لذت ببر.
دارم از این قضیه سو استفاده میکنم.
خیلی.
دیدم که رفت اون سمت. حتما رفته کارگاه رو ببینه.
آتلیه؟
- با آنتوان آشنا نشدی؟ - نه.
آنتوان؟
گابریل.
بهش یه اتاق اجاره دادیم که کار کنه.
امشب اجرا داره.
حتما برو. خیلی قویه...
و تاریکیش به روشنی زمانه ماست.
تفاوت جالبیه.
در این زمینه یعنی.
تنهاتون میذارم.
- اونجاست؟ - آره.
پشت سالن پشتی سمت راست.
اگه بخوای میتونم راهنماییت کنم.
ممنونم، خودم از پسش برمیام.
نمیخوای اول نوشیدنی بخوریم؟
نوشیدنی دارم.
و یه دستکش که چیزی رو مخفی کرده.
تنهاتون میذارم.
امیدوارم لذت ببرید.
حتما.
ممنونم.
نظرت چیه؟
خشنه. روانیه.
به نظرم قشنگه.
میتونه تو رو بکشه.
عمرا. اجازه این یکی رو نمیدم.
یادته مگه نه؟
چی رو؟
که قبلا با هم آشنا شدیم.
جدا؟
توی رم. چند سال پیش.
سه سال پیش بود.
توی یه رستوران.
بعد اجرای تئاتر مادام باترفلای.
همراه دایی و خالهات اومده بودی.
لباس تقریبا سبز تیرهای داشتی، موهات رو بالا بسته بودی.
ناپل بود.
رم نبود.
شش سال پیش بود.
با مادر و برادرم بودم.
این تویی که اصلا من رو یادت نیست.
حالا شاید توی جزئیاتش خوب نباشم.
ولی تو رو خوب یادمه.
- که اینطور؟ - آره.
و دلیلش چیه؟
چون چیزی بهم گفتی که هرگز فراموش نمیکنم...
و باعث میشه که هر از گاهی بهت فکر کنم.
چیزی که توی مسیر خونه بهم گفتی.
فراموش کردی؟
فرانسوی حرف زدیم؟
گمونم با ترکیبی از زبانها حرف زدیم.
نمیدونم کار درستیه که بهت یادآوری کنم یا نه.
ولی خب بگو.
خیلی خطرناکه که کسی رو به هویت چند سال پیشش برگردونی.
ولی اگه ازش فاصله گرفتی واست بهتره.
خب رخ داد؟
نمیشه فراموشش کرد.
برای همین میپرسم که اتفاقی که گفتی واقعا رخ داده یا نه.
گمونم که ارجاعت رو فهمیده باشم.
یادم نبود که انقدر به مردم اعتماد داشتم.
فقط من خبر دارم؟
آره.
من به کسی نگفتم.
اینطوری بهتره.
ببخشید که مزاحم صحبتتون شدم...
ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
شما گابریل مونیر هستید درسته؟
بله.
خواستم اعتراف کنم که خیلی به شما علاقه دارم.
شما موسیقیدان محشری هستید.
پیانو نوازی به شدت با دقت و...
خب...
ممنونم.
واقعا خوشحال شدم.
از اونجایی که جرئتش رو داشتم که باهاتون حرف بزنم بهتره که بگم...
خوشحال میشم یه روزی لباسهای من رو بپوشید.
- لباسهای شما رو بپوشم؟ - بله. من پال پوآره هستم.
واقعا؟
در این صورت با کمال میل قبول میکنم.
لطف دارید.
نه به اندازه شما.
دیگه مزاحمتون نمیشم.
هنوز هم احساست همونه؟
چی گفتم؟
دقیقا بگو.
در مورد احساسی که در دوران بچگیت داشتی حرف زدی.
احساسی از اعماق وجودت.
احساس عذاب.
که دیر یا زود بلایی خیلی نادر و عجیب و وحشتناک سرت میاد.
متقاعد شده بودی که میاد سراغت و معدومت میکنه.
گمونم دقیقا از همین کلمه استفاده کردی. معدوم.
دیگه چیها گفتم؟
راستش گفتی که نمیخوای قاطی رابطه بشی...
چون باور داشتی که اتفاق وحشتناکی در راهه...
که تو رو نابود کنه.
تو و نزدیکانت رو.
درسته.
ولی در هر صورت برای پاسخ سوالت، اتفاقی رخ نداده.
و با اینحال ازدواج کردی؟
از کجا فهمیدی؟
میتونم شکل حلقه رو از روی دستکشات تشخیص بدم...
البته.
و شوهرت؟
اون کجاست؟
نمیدونم...
آره، خطر کردم.
ولی جوان و...
عاشق بودم.
و حالا...
همه این اتفاقات خیلی بعید به نظر میرسه.
و بعد گفتی که ناگهان چیزی پیداش میشه...
مثل یه جانور پنهان...
که همهچیز درون و اطرافت رو نابود میکنه.
و پاسخ تو چی بود؟
هیچی.
یادمه که کمی ترسیدم.
ولی شاید صرفا از سر جوانی بود.
گابریل؟
چطوری خوشگلم؟
خوبم.
نقاشیهای کارگاه رو دیدی؟
آره.
ژرژ هم اومده؟
گمونم توی یکی از سالنهاست.
خیلیخب.
میرم باهاش احوالپرسی کنم.
خوش بگذره.
مزدوج بودن همیشه راحت نیست.
معذرت میخوام.
تنهات میذارم که از شبت لذت ببری.
لطفا...
پیشم بمون.
خیال کردی من دیوانهام؟
نه. گمونم درک کردم.
یعنی وسواسی که داشتم...
ممکنه با واقعیت خاصی مطابقت داشته باشه؟
با واقعیت خاصی...
آره، چرا که نه.
میتونستم پیشنهاد بدم که امروز کنارت باشم و حواسم باشه که این جانور پیداش نشه.
ولی اگه دیگه نمیترسی، فایدهای نداره.
واقعا میگی؟
قطعا.
اگه دوست داری کنارم باشی...
و حواست باشه...
میتونم تظاهر کنم که ترسیدم.
هر چی باشه تو این موضوع رو بهم اطلاع دادی...
حتی اگه خودت به یاد نداریش.
تو به نحوی به من اعتماد کردی.
فرقی نمیکنه که خیلی وقت پیش بوده باشه.
خودت چطور؟
خودت دیگه نمیترسی؟
معلومه که میترسم.
ولی خطرش رو میپذیرم.
الان دیگه جوان نیستم.
تحت تاثیر قرار گرفتم.
خوبی عزیزم؟
No comments yet. Be the first to leave one.