Sly

Sly

Download Farsi Persian Untertitel

Release Info

Sly 2023 720p NF WEBRip DDP5 1 x264-EDITH
Ein Kommentar von Hitman007

Tags

webrip
web
x264
720p
720
BRip
1080
Web-DL
web-dl
WEB-DL
x265
HEVC
TS
YTS
Veröffentlicht am: 2023-11-04
Downloads: 61
Hörgeschädigt: No

Farsi Persian Untertitel-Vorschau

Die ersten 200 Zeilen.

‫پشیمونی دارم؟ ‫معلومه که پشیمونی دارم

‫اما این چیزی هم هست

‫که بهم انگیزه میده ‫تا به پشیمونی‌هام غلبه کنم

‫که مثلاً... ‫درستش کنم

‫و با نقاشی و نوشتن این کار رو می‌کنم

‫چون به‌طور فیزیکی ‫نمیشه کاریش کرد

‫دیگه گذشته

‫این چیز تخمی به اسم زمان

‫فقط...

‫یهو میره... ‫مثلاً اگه سوار یه قطار باشی،

‫تو هر پنجره... ‫منظره سریع از کنارت رد میشه

‫مثل یه عکس می‌مونه

‫و دیگه هم تکرار نمیشه

‫زندگی آدمیزاد هم همین شکلیه!

‫تصاویر مثل یه شلاق رد میشن

‫و دیگه نمیشه کاریش کرد. ‫گذشته.

‫مترجمین: «محمدعلی sm و ‫امـیـر سـتـارزاده» ‫AM1Я H1tmaN & ‫mmli_Subs@

جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez

‫بیخیال شدن خیلی کار راحتیه

‫با خودم گفتم، ‫«باید یه کار جدی بکنم

‫همیشه‌چیز داره از پیش‌پا افتاده ‫و تکراری میشه»

‫بعضی‌وقتا ممکنه یکم احساس پژمردگی ‫و خشک شدن داشته باشم،

‫مثل یه انجیر گندیده ‫که از یه درخت می‌افته و خشک میشه

‫ای خدا، مگه چقدر دیگه قراره اینجا باشم؟ ‫بیست سال دیگه؟

‫نمی‌خوام تا ۲۰ سال دیگه بیخیال باشم

‫پس با خودم گفتم، ‫«واقعاً می‌خوای بدنت آدرنالین ترشح کنه؟»

‫«برو»

‫و برای همینه که باید برم شرق

‫فکر کنم هیچی بیشتر از این که ‫خونه و خاطراتت رو برداری

‫و بریزیش دور، ‫ الهام‌بخش‌تر نیست

‫این سیلوستر استالونه کیه؟

‫هنرمند، نویسنده، شاعر، مجری،

‫سلبریتی مشهور

‫چطوری اینطوری شده؟

‫اسلای کسیه که ‫همیشه راه خودش رو میره

‫و اگه همچین راهی وجود نداشته باشه ‫خودش یکی می‌سازه

‫اون خودساخته بود

‫بهش نمی‌خورد بازیگر خوبی باشه

‫اون کاریزمای فاحش رو نداشت

‫اما یه چیز دیگه خلق کرد

‫بازیگری که خودش می‌نویسه و ‫خودش هم کارگردانی می‌کنه

‫اولین کسی نیست که همچین کاری می‌کنه ‫اما اولین سوپراستاری بود که این کار رو کرد

‫واقعاً فهمیده بود ‫که مردم می‌خوان چی ببینن

‫جوری غرق داستان استالونه شدم

‫که انگار داستان خودمه

تصور همچین اتفاقی توی سابقه‌ی کاری مثل رویاست

‫تاحالا توی سه تا فیلم‌ دنباله‌‌دار بازی نکرده

‫چه نابغه‌ای پشت این کارها بوده

‫تصادفی نبوده

‫میشه چندتا از اون نوار کاست‌هایی که ‫موقع جمع کردن وسایل پیدا کردی رو نشون بدی؟

‫آره، ‫یه چندتاش اینجاس

‫بذار ببینم

‫این نیویورک تایمزه

‫میشه یه لطفی بکنی؟

‫من با یه نقل‌قول ‫ از بیانۀ مطبوعاتیت شروع می‌کنم

‫بعدش هرجا ول کردم، ‫تو ادامش رو بگو، خب؟

‫سیلور استالونه توی تابستون داغ سال ۱۹۴۶

‫توی محلۀ خشن ِهلز کیچن ِنیویورک به دنیا اومد

‫پشمام

‫اصلاً و ابداً فکر نمی‌کردم ‫که یه روزی برگردم اینجا

‫من توی هلز کیچن به دنیا اومدم. ‫نیویورکی بودم.

‫۶۵ ساله که نیومدم اینجا.

‫شماها اینجا زندگی می‌کنین؟

‫نه، ‫من خیابون چهل و پنجمم

‫- جدی؟ ‫- آره

‫- من قبلاً اینجا زندگی می‌کردم ‫- تو این بلوک زندگی می‌کردی؟

‫- آره، مطمئنم ‫- اون‌موقع‌ها محله چطوری بود؟

‫- خشن بود ‫- آره؟

‫آره خب اون‌ موقع‌ها واقعاً آشپزخونۀ جهنم بود

‫یادمه اون پنجره همیشه باز بود

‫اینطوری خیلی چیزا ‫ از طبیعت انسان یاد می‌گیری،

‫و زندگی رو می‌بینی

‫انگار داری فیلم می‌بینی

‫«هی، میای این‌ور؟» ‫«فردا میام»

‫«پنجره کوفتیت رو ببند»

‫روبرو همدیگه‌ست

‫یادمه که بابام همیشه ‫یه تی‌شرت ایتالیایی می‌پوشید

‫مثل شخصیت‌ داستان‌های آرتور میلر بود

‫نمایش «چشم‌اندازی از پل»... ‫زندگی من اینه

‫بابام اومد نیویورک. ‫اونجا بود که با مامانم آشنا شد

‫اول فقط مو کوتاه می‌کرد ‫اما بعد آرایشگر بزرگ تری شد

‫چون پول توی آرایشگری بود

‫پدرمون خیلی خجالتی هم بود ‫چون فکر نمی‌کنم که تحصیل کرده باشه

‫هر توهین یا فحشی که می‌شنید...

‫عصبانی می‌شد

‫مامان‌مون هم خیلی خفن بود

‫کارش با برس‌های قدیمی ‫و برس حموم خیلی خوب بود

‫یه ناخن‌های بلندی داشت ‫که هیچوقت نمی‌شکست.

‫می‌گفت «بیا ببینم!»

‫مامانم تو رستوران «دایموند هورس‌شو» بیلی رز ‫سیگار می‌فروخت

‫درآمد اصلیش از اونجا بود

‫بابام بهم گفته بود... ‫که اون از بچه‌دار شدن می‌ترسید

‫با این که ۹ ماهه حامله بوده ‫همش سوار اتوبوس می‌شده

‫و همونجا دردش می‌گیره

‫یکی اینقدر باهوش بوده ‫که از اتوبوس پیاده‌اش کنه

‫بردنش به یه بخش بیمارستان خیریه

‫و اونجا بود که من ‫به دنیا اومدم

‫به‌خاطر این تصادف

‫تموم عصب‌های این سمت دهنم ‫فلج شده

‫و از وقتی به دنیا اومدم گرفتارش بودم

‫یه زن عجیب، جالب

‫و شدیداً رک و غیرقابل‌پیشبینی بود

‫می‌دونم که یکم...

‫وحشی‌گری رو از پدرم به ارث بردم، ‫شکی نیست

جنگ و دعوای مامان و بابا‌مون سر ساعت بود

‫از خواب بیدار می‌شدم ‫و صدای جیغ و داد می‌شنیدم

‫بابام این صداها رو در می‌آورد...

‫و من مثل سگ می‌ترسیدم ‫چون اون لرز و صداها رو حس می‌کردم

‫فکر می‌کنم پدر و مادرمون ‫ اینقدر سرگرم مسائل خودشون بودن

‫که ما رو نادیده می‌گرفتن

‫بیشتر وقتم رو توی پانسیون بودم

‫عملاْ ۱۲ ماه سال رو اونجا بودم

‫هیچوقت نمی‌رفتم خونه، ‫چون اونا وقت نداشتن

‫جفت‌شون کار می‌کردن

‫مردم میگن، «وای، بیچاره. ‫هیچوقت تربیت نشدی.»

‫و من می‌گفتم، ‫«آره خب، درسته.»

‫و شاید این تربیت رو

‫از احترام و عشق غریبه‌ها یاد گرفتم

‫این که مخاطب بهت عشق بورزه

‫و در آغوشت بگیره،

‫هیچوقت سیرت نمی‌کنه

‫کاش میشد فراموشش کرد ‫اما نمیشه

‫فکر می‌کنم که فیلم‌ها برای من و اون ‫تنها راه فرارمون از واقعیت بود

‫من چندین ساعت رو تو سینما سپری می‌کردم ‫و برام هم مهم نبود چه فیلمیه،

‫می‌نشستم اونجا ‫یه فیلم رو ۵، ۶ بار می‌دیدم

‫و بعدش ساعت ۴ بعد از ظهر ‫می‌رفتم خونه

‫این زندگی‌ای بود که می‌خواستم. ‫زندگی ایده‌آل و باشکوهم بود.

‫سخت‌کوشی و پیروزی در برابر شر بود

‫همیشه قهرمان‌ها رو می‌پرستیدم

‫کاش کسی بودم ‫که یه اتوبوس پر از بچه رو نجات می‌داد

‫دلم می‌خواد همچین کسی باشم. ‫می‌خوام همون کسی باشم که مردم رو نجات میده.

‫تنهایی تو اتاق مامان بابام می‌موندم

‫و اونا یه آینۀ وول‌ورث ارزون ‫ سه دلاری داشتن

‫کل روز رو اونجا می‌موندم ‫و جلوی آینه کلی کار می‌کردم،

‫یا تقلید می‌کردم...

‫مثلا وقتی یکی آواز می‌خوند ‫لب‌ می‌زدم

‫یا مثلا می‌رفتم یه فیلم مثل هرکول می‌دیدم

‫و بعد برمی‌گشتم ‫و سعی می‌کردم از استیو ریوز تقلید کنم

‫تو یکی از صحنه‌های فیلم «هرکول آزادشده» ‫که بلند میشه

‫و معبد رو خراب می‌کنه،

‫این مرد خوش‌هیکل و عضلانی

‫تبدیل به الگوی من میشه...

‫کار اون بود

‫با خودم گفتم، ‫«همینه. مسیرم اینه.»

‫چون بالاخره یه الگو ‫برای تقلید پیدا کرده بودم

‫«برای تحقق سرنوشتم!»

‫بابام فهمیده بود ‫که تو نیویورک دوام نمیاره،

‫برای همین رفتن مریلند

‫ما حاصل یه ازدواج شکست‌خورده بودیم

‫وقتی از مدرسه میومدم ‫هیشکی خونه نبود

‫مامانم رفته بود

‫رفتن دادگاه. ‫خیلی بد بود.

‫من با مامانم رفتم فیلادلفیا،

‫و برادرم با بابام موندن توی مریلند

‫یه روستای خیلی دور افتاده بود

‫و تنها چیزی که می‌دیدی ‫اسب بود

‫از وقتی که ۵، ۶ سالم بود

‫بنا به دلایلی، ‫رابطۀ صمیمی‌ای با اسب‌ها داشتم

‫اسب‌های خوب نه، ‫فقط اسب‌هایی که بابام می‌خرید

‫۲۰ یا ۲۵ دلار

‫پول زیادی نداشت ‫اما یه‌جوری با یه تیم چوگان رابطه داشت

‫و هرکسی که تو کار چوگان بود، ‫اسب‌های خوشگل و بارکش‌های بزرگ و مزرعه داشت

‫اون‌وقت ما... ‫تو دخمه زندگی می‌کردیم

‫بیشتر اسب‌ها مشکلات پزشکی داشتن

‫اگه زود افسار بعضی‌هاشون رو می‌کشیدی ‫کور می‌شدن

‫من چوگان‌‌بازی رو شروع کردم

‫اما غیرحرفه‌ای و آماتوری

‫اما یاد گرفتم. ‫کم کم کارم بهتر و بهتر شد

‫و وقتی ۱۳ سالم بود، ‫داشتم وارد رنکینگ می‌شدم

‫قرار بود وارد رنکینگ ملی بشم

‫بابام

‫خیلی این از این کار خوشش نمی‌اومد

‫و وسط یکی از بازی‌ها،

‫و یه بار یه ضربۀ بک‌هند زدم

‫و کاملاً هم درست انجام دادم

‫گفتش که، ‫«افسار اسب رو خیلی محکم می‌کشی!»

‫گفتم،‌ «خودم بلدم.» ‫گفت، «نه، بلد نیستی!»

‫«نمی‌دونی سوار چی شدی.» ‫از روی صندلی‌ها داد می‌زد و اینا رو می‌گفت

‫و بعدش افسار اسب رو کشیدم ‫که آمادۀ یه ضربه دیگه بشم،

‫از روی صندلی‌ها اومد

‫گلوم رو گفت ‫و پرتم کرد روی زمین

‫اسب رو برد ‫و از زمین رفت بیرون

‫همونجا که دراز کشیده بودم، ‫با خودم گفتم

‫«دیگه هیچوقت دلم نمی‌خواد اسبی رو ببینم»

من توسط پدری خشن

که دستِ بزن داشت تربیت شدم.‏

‫برای همین دردهای شدید برام ناآشنا نبود

‫و به‌نظرم همین بود که من رو آدمی کرد ‫که هیچوقت شکست نمی‌خورد

‫هرکاری که دلش می‌خواست می‌کرد ‫اما با خودم می‌گفتم که شکست نمی‌خورم

‫به‌نظرم پدرم حسود بود

‫برادرم بچۀ دردسرسازی بود

‫مدرسه رو ول کرده بود. ‫همش دعوا می‌کرد.

‫دانش‌آموز بدی بود ‫و از همه مدرسه‌ها اخراج می‌شد

‫طی ۱۲ سال ۱۳ تا مدرسه عوض کردم

‫تو یه مدرسۀ نظامی ثبت‌نامم کردن. ‫فکر کنم به یه ماه نکشید که اومدم بیرون.

‫میشه گفت که آدم نمی‌شد. ‫خیلی دردسرساز بود.

‫مدرسه دِوِروس رفت،

‫که به گمونم یه مدرسه ‫واسه بچه‌های سرکش بود

‫و اونجا بود که کم‌کم ‫جذب بازیگری شد

Kommentare

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left