Die ersten 200 Zeilen.
امری داشتین؟
دنبال دختری به همراه یه ویچر میگردیم.
دختره موخاکستریه و ظاهری اشرافی داره.
ویچره رنگپریده، بیادب و خشنه.
اگه بهمون بگین کجان،
ارباب رینس پول خوبی بهتون میده.
هوم؟
اگه دیده باشینشون، بهتون پول میدیم.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
شما برین عقب استاد.
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
اِم...
مزاحمتون شدم ای بزرگوار مهربان...
هوم.
«ویچر» «فصل سوم، قسمت یکم»
سلام دوست عزیزم، طی مدتی که در کائر مورن بودیم، ثابت شد...
دنیای اطرافمون داره تغییر میکنه.
زمان میگذره، اما خطرات متعدد سریع و خشمگین از راه میرسن.
گاهی اوقات با خودم میگم یعنی اصلا قراره دست از فرار برداریم یا نه؟
- بابت رازداریته. - ممنون.
شبح دیگهای داره آزارمون میده.
کاری که باهات کردم رو میگم.
خودم میدونم تغییر گذشتهام از توانم خارجه،
ولی تمام تلاشم رو میکنم که سیری مهارت جادوییش رو بهبود ببخشه.
به تأمین امنیتش هم کمک میکنم.
شاید اگه این مسئله رو بهت ثابت کنم، دوباره اعتمادی بینمون شکل بگیره.
فعلا واسه سیری آرزوی موفقیت کن.
همهمون مسیر دور و درازی در پیش داریم.
از طرف دوستت، ینیفر.
اولین درس تیسیا به من همین بود.
امتحان کن.
سلام دوست عزیزم، با این که سکوت پیشه کردی،
خودم میدونم دلت میخواد از روند پیشرفت تمرینات سیری خبر داشته باشی.
پتانسیلش خیلی زیاده، ولی استعداد زیادی نداره.
اوضاعش به مرور زمان تغییر میکنه.
روزی میتونه چیزی خوشمزهتر از ماهی مرکبی...
که احتمالا همین الان دست خودته، احضار کنه.
- هوم. - از طرف دوستت، ینیفر.
باید رو تنفست تمرکز کنی.
از اینجا نفس بکش. خب؟
دوباره شروع نکنین دیگه.
سیری، ینیفر، باید بریم!
بجنبین!
وایستین!
- بجنب، برو تو کارش. - برین اون طرف!
باز هم دیر رسیدیم! کدوم گوری هستن؟
همهچی رو به آتش بکشین!
بابت رازداریته.
حرف نداشت!
سلام دوست عزیزم، ظاهرا...
خودت و سیری دارین کلی از چهارمین خونهمون طی چهار ماه اخیر لذت میبرین...
و فرصت کردین به شکل خوشآیندی صمیمی بشین.
اما بهت یادآوری میکنم که خودت ازم خواستی...
نه، التماسم کردی بهش جادوگری یاد بدم.
لطفا خستهاش نکن که بتونم درست و حسابی بهش یاد بدم.
ضمنا، کمتر گوشت بخور، بیشتر شراب بخور.
- از طرف ینیفر. - هوم.
آدم فقط با تکرار موفق میشه.
از پسش برمیای. تسلیم نشو.
از هم دور نشین! بجنبین!
ساکنان روستان دیگه گرالت.
بریم.
سلام یارپن!
اگه میخوای مخفی بشی، باید موهات رو رنگ کنی.
کسی که دنبال گرگ سیاه نیست.
- سلام دوست قدیمی. - وسایلم رو خراب نکنین!
ضمنا، انتظار دارم بابت رازداریم پول بگیرم!
سلام دوست عزیزم،
الان دیگه اونقدر به نقطه دورافتادهای اومدیم...
که شاید اصلا از اینجا نریم.
وای!
حالا که فکرش به ذهنم خطور کرد،
اگه همینجا بمونیم خیلی بد میشه؟
قول میدم پیش از آب شدن یخها دروس جادوییمون رو ادامه بدیم؛
ولی دختره حق داره فعلا استراحت کنه.
شاید من و تو هم حق داشته باشیم.
- از طرف دوستت، ینیفر. - بیا دوباره امتحان کنیم.
- از اول. آمادهای؟ - خیلیخب.
یه پات رو...
میتونم افکارت رو با جادو بخونم گرالت.
از وقتی رسیدیم، میخواستی من رو به صرف شام دعوت کنی.
واقعا؟
نه؛ ولی از پنجرهات دید زدم و دیدم بیشتر از من شراب داری.
من هم التماست میکنم برام پرش کنی.
هوم.
ممنون.
کمی از این میریزیم.
- حرف نداره. - هوم!
- این یکی شاهکار بود. - دقیقا.
- غذای سرآشپز سیریه. - دهنت رو باز کن!
گرالت ترب رو از هر غذایی بیشتر دوست داره.
وای!
همیشه همون رو درست میکردیم، حالا حداقل یه بار هم که شده...
وایستا...
ممنون.
- من دیگه میرم بخوابم. - خیلیخب.
- شب به خیر. - شب به خیر.
اِم... خب...
شب به خیر.
شب به خیر.
جادوی آب قلق داره.
جادوی خاک و جادوی هوا رو هم همینطور توصیف کرده بودی.
خب، به عمرم شاهد کسی قدرتمندتر از تو نبودم.
اینجوری کار جفتمون دشوار میشه.
امروز دیگه بسه.
از اونجایی که با هر جادویی گند میزنم،
ممکنه جادوی آتش بدتر باشه؟
رینس رو به خاطر داشته باش.
نگاهش رو به خاطر داشته باش. همیشه منشأیی در میونه.
منشأ جادوی آتش خود آدمه.
چیزی رو از آدم میگیره و دیگه پسش نمیده.
جادوی آدم رو میگیره؟
آره.
ولی همهچی که جادو نیست.
خودت میگی همهچی که جادو نیست،
ولی حاضری جونم رو به پای جادو بدی.
چیزی نمونده بود ولت میر من رو ازت بگیره. چیزی نمونده بود گرالت رو از دست بدی.
- خیلی... - خودم میدونم.
خب، اگه میدونستی، واسه چی چنین کاری کردی؟
چون... تسلیم شده بودم؛
ولی دیگه مرتکب چنین اشتباهی نمیشم.
کاش میتونستم بیشتر براتون بیارم،
ولی «سنجابها» به کاروان هنسلت حمله کرده بودن.
اینها رو باشین. سیبزمینیهاش اندازه تخم کوتولهان.
به کاروان خودت هم حمله کردن؟
خوشحال میشم حمله کنن که ببینن چه بلایی سرشون میاد!
الفها با پادشاهان خصومت دارن، با ما کاری ندارن.
صرفا میخوان شمال رو نرم کنن که کیر کلفت نیلفگارد توش جا بشه.
نیلفگارد به الفها پناه داده بود، الان هم دارن تو جبههشون مبارزه میکنن.
اگه به ملت دوباره فرصت بدیم، کارهای شگفتانگیزی از دستشون برمیاد.
وایستین ببینم.
وایستین ببینم!
دوباره با هم سکس میکنین؟
چه زیرکی یارپن.
حق دارین.
داره بهار میشه.
وای، کل دنیا داره برمیخیزه.
پشت همین دره جشن بلتین رو برگزار میکنیم. بهتره شما هم بیاین.
من خیلی خوشحال میشم بیام.
- خطرناکه. - فکر بدیه.
چندین ماهه کسی سراغم رو نگرفته.
همه هم لباس مبدل میپوشن.
تازه... تولد من روز جشن بلتینه.
ای بابا! شاید میتونستی ملکه جشن ماه مه بشی.
ولی ریش خواهرزاده من امسال خیلی پرپشت شده.
قبول کنین دیگه!
دیگه وقتشه یختون کمی باز بشه.
قول میدم بلایی سرم نیاد.
خب، ببینیم از حیوان دستآموز جدیدم خوشت میاد یا نه.
- هوم! - این دیگه چه جانوریه.
بهتر بود از قبل بهت هشدار میدادم الف احمق.
به این جاکاپیس یاد دادن رد همنوعانت رو از یک و نیم کلیومتری بگیره.
پس درست اومدم.
خودت رو نشون بده.
وگرنه بازش میکنم که خوراک شامش بشی.
باید دختری از نژاد الفها رو پیدا کنم.
کافیه جاکی عزیزم بوش رو بگیره.
دستهای مو یا یکی از لباسهاش کافیه...
چیز بهتری بهت میدم.
درش رو ببند ببینم.
چقدر میگیری؟
گیج، به همراه بهترین جنگجویانت روانه غرب شو و به ماریبور برو.
فیلاواندرل، تو با جنگجویانت راهی جنوب شو و به کید دو برو.
همونجاهاست.
کسی رؤیتش کرده یا باز هم داریم طبق شایعات پیش میریم؟
ما که نمیدونیم...
خون کهن تو رگ سیریلا جاریه یا نه.
کلا داریم طبق حرف جادوگری پیش میریم...
که تو یه چشم به هم زدن اومد و رفت.
بهتون دستور دادم.
میخوام همهشون رو بابت بلایی که سر بچهتون و امیدمون آوردن،
بکشم.
ولی کشتنشون هم کافی نیست خواهر.
هدف من عین سابقه.
دول بلاتانا رو پیدا میکنم.
ولی چطوری؟ از کجا؟ اینجا که دیگه پناهگاهی واسه الفها نمونده.
سیریلا رو که پیدا کنیم، همهچی معلوم میشه. الان دیگه امیدمون به اونه.
به من شک داری؟
- بیدار یشین! بجنبین! - ارابهها رو راه بندازین!
بقیه دارن کمکم بهتون شک میکنن.
گالاتین و اسکویاتل برگشتن!
- اوضاع قشنگ نیست. - باید کمکمون کنین!
طبیبمون رو بیارین.
- باید کمکم کنین! - کمک کنین!
نمیخواد پرستاربازی دربیاری.
میخواد سرباز باشی.
خاک عالم.
ولش کنین! از دست رفت.
میخواست.
اگه قصد دارین الان دیگه سلاح به دست نگیریم...
و «سنجابها» بیسلاح در راه آزادیمون بجنگن، به اطلاعم برسونین.
من که بهت گفته بودم. کل جنگجویان اضافیم رو بهت سپرده بودم.
جفتمون میدونیم چرت میگین.
بهترین جنگجویانتون رو فرستادین مأموریت سری...
و معلوم نیست کدوم گوریان، ما هم میریم طبق دستورات...
عمل میکنیم، به کاروانهاشون حمله میکنیم...
و جون میکنیم که سرزمینمون رو پس بگیریم.
باز هم دارین خواسته انسان مغرور دیگهای رو اجابت میکنین.
خیال کردین اون مزخرفات شعله سفید ذرهای برام اهمیت داره؟
سیر شدن شکمم و خونه داشتن برام اهمیت داره.
No comments yet. Be the first to leave one.