Die ersten 200 Zeilen.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(سرنوشت الهی)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(قسمت دهم)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
رئیس، بیا بیرون تا بتونیم کار کنیم
جینهوا بیا بیرون
هردوتاشون بیهوشن، این زن رو پیدا کنین
دارم میام
ببینم اینجا چیز با ارزشی هست یا نه
بیاین
همراهش سنگ شیطان رو داره
!بجنب
!بکشش! اون یه شیطانه
این مرد هیچ پولی نداره
یه گداست نه؟
جینهوا
بیا و ببین
مشکل چیه؟
این پسر ماست؟
واقعا خودشه
احمق خان
..حتی نمیتونی بچه خودت رو تشخیص بدی
و اون رو شبیه به یه مشتری مفید بیرونش میکنی
با بزرگ شدنش خب قیافش رو تغییر داده
توهم نشناختیش خب
اینقدر چرت و پرت تحویل من نده
اول این بچه لوس رو بیدار کن
باشه
بجنب
جانگ، هوانیانگ
چرا شما دوتا اینجایین؟
نزدیک بود منو بکشین
...شماها
یینیین چطوره؟
من تورو بزرگ کردم
ما خیلی وقته همو ندیدیم
و تو از وقتی چشم باز کردی به اون دختر داری اهمیت میدی فقط
قدرنشناس
نه
خیلی قدرنشناسی
جانگ، هوانیانگ
واقعا دلم براتون تنگ شده بود
هر روز دلم تنگ میشدا
فکر میکردم مردین
بشین
بیاین چایی بخوریم
میرم چایی بیارم
درباره این دختره نگران نباش
به زودی اونم بیدار میشه
بیا داخل بشین- ...خب اون-
مشکلی نیست براش پادزهر هست
..از هوانیانگ میخوام که پادزهش رو بده
و اون حالش خوب میشه
بیا بشین
بیا
...شنیدم که
زیوی جنرن از فرقه شیشوان تورو به عنوان شاگرد انتخاب کرده
..تاجرانی که این چند روز اخیر میومدن
..با شنیدن اسمت
تایید میکردن
شنیدم که پادشاه هائوفانگ بهت جن گیر تقدیم کرده
ظاهرا کلی چیز یاد گرفتی
..اینا همش بخاطر اون سنگی بود
که هوانیانگ ازم خواست همراهم باشه
مردم شیشوان فکر کردن من خدای تبعید شده هستم
...هیچ انتخابی نداشتم
جز اینکه باید وانمود میکردم یکی از اونام
،بدون این سنگ
چجوری به جایی که الان هستی میخواستی برسی؟
اما امروز لو رفتم
کی تورو لو داده؟
اون مرده رو ما انداختیمش پایین صخره
حتما سگای وحشی خوردنش
یعنی اون تو رو لو داده؟
اون نمرده
اون به فرقه چینگشو پیوسته
دردش چیه؟ میخواد انتقام بگیره؟
به زودی
پسر، ترسیدی؟
من نترسیدم
عذاب وجدان دارم
...موقعیت و هویت امروز من
باید مال اون باشه
خیلی فکر میکنی
خدای تبعید شده حتی نمیتونه از یه سنگ محافظت کنه
من و هوانیانگ میدونستیم که اون بیخاصیته
برای همین این سنگ رو برات دزدیدیم
منظورت چیه؟
...شما عمدا
اون رو کشتین؟
بله
...ما خدای تبعید شده رو عمدا کشتیم
تا بتونی جایگزینش باشی
ولی اون نمرده
شاید این سرنوشت باشه
..همهی کاری که ما کردیم
این بود که فرستادیمت برای یادگیری معرفت
این تنها راهیه که میتونی یه خدای تبعید شده واقعی باشی
واسه همینم انقد عجیب بود همه چیز
پس دلیلش اینه
یه چیز دیگهای هست که من متوجهش نمیشم
این خدای تبعید شده خیلی قدرتمنده
..چرا برای اینکه شکستش بدم
فقط دربراش بدگویی کردم؟
...این درسیه که
یادم دادین؟
،همچنین
...شما دقیقا
کی هستین؟
خوبه
...بعد از اینکه رفتی سفر
باهوش تر شدی
،از اونجایی که میتونی ببینی
ما باهات صادقانه حرف میزنیم
..ما قدرتمندترین زوج
بین 13 شیطان در نه جهنم هستیم
مردم بهمون میگن شیاطین دو
استاد
این شیطان از نه جهنمه؟
..از اونجایی که تنها فرزندمون
توی سرزمین مردگان مرده
همه چیز سرنوشته
ما برنامه ریزی کردیم که اون خدای تبعید شده رو عمدا بکشیم
اگه زیوی یکی رو با خدای تبعید شده اشتباه بگیره
میدونی چه اتفاقی میفته؟
تو خدای تبعید شده فرقه مایی
مهم نیست چی بشه
باید این گنج رو به کوه های شیشوان برگردونی
...ما قدرتمند ترین زوج شیطانی
بین 13 شیاطین نه جهنم هستیم
بقیه بهمون میگن شیاطین دو
..برای همینه که خیلی تلاش کرد تا راه حلی
برای پایان دادن به هرج و مرج در سه قلمرو پیدا کنه
هوانیانگ
لطفا
کمکم کن تا اثر سم یینیین رو خنثی کنم
ما یه کار دیگهای داریم که باید انجام بدیم
یه چیزی برات دارم
این چیه؟
سوال نپرس فقط بگیرش
هنوز وقتش نرسیده
وقتی زمانش رسید بازش کن
ببرش
بیدار شو دختر
یینیین
چیزی نیست
بیا بریم گنج رو پیدا کنیم
رئیس
میبینمتون
استاد، بانو
هیچ اثری از گنج نیست
بسه دیگه
باشه
مثل اینکه
اونا امروز راحت ولمون نمیکنن
چرا از آرایش شهاب سنگ آسمونی …استفاده نکنیم تا
ارشد هامون بیان؟
اون تنها راهه
روچن، تو ازمون محافظت کن
یینیین، کمک کن آرایشو بچینم
باشه
جینگشیائو
ببینیم چقدر دووم میاری
با همتونم
این خدای تبعید شدهی اصلیه
جی روچن یه دروغگوئه
جی روچن
تا کی میخوای فرار کنی؟
کی گفته فرار کرده؟
اون فقط نمیخواد با تو حرف بزنه
…حالا روچن
مار بامبوی هیولا رو کشت
اومدن اینجا که گنج رو بدزدن
برای شهرت اینجایی؟
تو هم مثل اونا بی شرمی
روچن
تو بعد کشتن هیولا آسیب دیدی
اینجا خوب استراحت کن
اگه جرئت کرد پاشو بذاره اینجا
بهش یاد میدم که چجوری نامیرای خوبی باشه
نیازی نیست
اون اومده دنبال من
بذار من حلش کنم
…ولی روچن
نگران نباش
منتظرم باش
اون سمت رودخونه منتظرتم
سه سال شده
بالاخره اون روز رسید
تو زندگیتو به من مدیونی
حتی اگه الانم اونو پس بگیرم
دیگه مسخرت نمیکنم
نمیدونم باورم میکنی یا نه
ولی من نمیخواستم بکشمت
دیگه توضیح نده
نیازی نیست
فقط میخواستم راستشو بگم
فکر کردم جینهوا به من اون نشان رو داد
چون اون طمع پول داشت
نمیدونستم جای تو رو گرفتم
برای همین آرزوش رو برآورده کردم
No comments yet. Be the first to leave one.