Die ersten 200 Zeilen.
911، مورد اورژانسیتون چیه؟
آره، ام، میشه لطفاً یه نفر رو به خیابون 425 مریدیث لند بفرستین؟
ما اینجا یه جسد داریم.
آمبولانس هم میخواید؟
ام، نه، خانوم.
خیلیخب، پس از مُردنش اطمینان دارید؟
- بله. - جاتون امنه؟
آره، ما همسایهی اونیم.
صدای چندتا شلیک شنیدیم و اومدیم اینجا...
کس دیگهای هم خونه هست؟
فقط یه دختر بچه. با همسرم طبقهی بالاست.
باشه، همینالآن یه نفر به اونجا میاد.
ممنون.
نه سال بعد
- خودشه. - خودشه.
خوبه، دخترا، خوبه.
نمیدونم، فقط حس میکنم...
آدمای شکاک در هر زمینهی...
مذهبی، معنوی یا مسائل علوم ماورایی...
یا هر چیزی که صداش میزنید...
مایلند که کاملاً این ایده رو ببندند
فکر کنم مهمه که این سوال پرسیده بشه، فرق بین...
مادهای که اونا در موردش حرف، مطالعه و تفکر دارن...
با روحیه که ما در موردش حرف میزنیم
مطالعه میکنیم و بهش میاندیشیم، چیه.
واقعاً باهم فرق دارن یا فقط...
یک اختلاف نظر یا اختلاف دیدـه؟
من میگم که اصلاً اختلافی وجود نداره.
بهرحال، اینا چندتا ایده هستن...
که در رمانم اومدن.
خیلیخب، حرفام تموم شد.
مطمئنم که این حرف واقعیت نداره.
اما مسائل زیادی رو برامون روشن کردی.
پس میخوام از همهتون تشکر کنم که به اینجا اومدین.
و یه تشکر ویژه از میراندا روث که وقتش رو در اختیار ما گذاشت.
خواهش میکنم.
باید اینو جواب بدم. ببخشید.
فقط فکر میکنم اگه از اونجا دور بشه براش خوبه
در حقیقت برای هر دوی ما خوبه.
ما این اواخر زیاد باهم جر و بحث کردیم.
و اون به کالجهای شیکاگو علاقهمنده، پس...
خب، مطمئن نیستم چقدر خوشحال میشم ولی البته که دلم میخواد اونو داشته باشم.
- ام، واسه چند مدت؟ - نمیدونم. دو هفته؟
عالی میشه. ام... کی میفرستیش؟
هر چه زودتر بهتر.
خیلیخب، آره، آم، آره. میتونیم یه کاریش بکنیم، حتماً.
چندتا موقعیت شغلی واسه حوزهی ادبیات داشتم...
- مسئلهی خانوادگی بود. - همچی مرتبه؟
بله.
پرنسس سید
ممنون.
اوه، خدای من!
- چقدر بزرگ شدی. - سلام.
سلام.
اوه، خوش اومدی، عزیزم.
- ممنون. - اوهوم. بیا تو.
- پروازت چطور بود؟ - یه خورده تکون خورد.
- جدی؟ اوه، اونو واست بیارم؟ - اوه، نه، نه، نه، ممنون، خودم میارم.
آخرین بار که اینجا بودی خیلی کوچیک بودی.
احتمالاً اینجا رو یادت نیاد.
چرا، یادم... الآن یادم اومد.
من طبقهی بالا زندگی میکنم. پس بیا طبقهی بالا تا اتاقت رو بهت نشون بدم.
- و اینجاست. - اوه.
کوچیکه و دنجه.
صبحها نورش عالیه.
و اون میزی که اون گوشهاس جایی خوبی واسه کتاب خوندنه.
اوه، من زیاد کتاب نمیخونم.
خب، اگه خواستی امتحان کنی کتابهای خوبی روی طاقچه هست.
شما وای-فای دارین؟
دارم. ام، «رالفوالدو» اسمشه.
- باشه. - و پسوردش...
تماماً حروف بزرگ... هاوتورن با یه دونه و...
و عدد1850.
و این همون سالیه که نامهی اسکارلت... برات مهم نیست.
گرفتمش. ممنون.
این همون سالیه که نامهی اسکارلت منتشر شد؟
آره، آره.
- خوبه. - گرسنهای؟
آه، آره. یکم.
ام... خب، یکم مستقر شو
و هر موقع آماده بودی بیا پایین تا غذا بخوریم.
ممنون.
در ضمن، اینجا اتاق مامانت بود.
هی، تقریباً آمادهاش کردم.
ام، اگه بخوای میتونی بری پشت خونه رو ببینی
فکر کنم بهتره اونجا نهار بخوریم.
سالاد سیبزمینی میخوری؟ اوه، لعنتی!
- چیه؟ - تو گیاهخورای؟
- متأسفم. من... - نه، نه، نه، نه...
- نیستی؟ - نه، شوخی کردم.
تو خیلی بدی.
بابات بهم گفت تو فکر اینی که واسه کالج بیای اینجا؟
- هیجان انگیزه. - آره، شاید.
ام... بستگی داره کجا بتونم کمک هزینه تحصیلی بگیرم.
خب، مامانت به کالج دیپال رفت و کالج خوبیه... و. ام...
یو.اف.سی. دانشگاه شیکاگو. جایی که بعضیوقتا توش درس میدم.
در ضمن، بچههاش خیلی خنگن. پس بهتره...
شاید بخوای از اون دوری کنی.
باشه. حتماً اینکارو میکنم.
خودت چی؟ ام، ... کتابت چطور پیش میره؟
کتاب نوشتنم خوبه.
واسه این موضوع جدید...
فشاری زیادی بهم میاد. و این رمان...
- همم. اسمش چیه؟ - در اعماق.
- در مورد چیه؟ - اوه، واقعاً؟
خب، در مورد...
زنی به اسم جاکلینـه
و 50مین سالگرد تولدشه...
- مطمئنی که میخوای اینو بشنوی؟ - البته.
ام، مگه چیز دیگهای هم هست که بتونیم در موردش حرف بزنیم؟
نکتهی خوبیه. ام...
خب، توی 50مین سالگرد تولدش
به آفتاب حساسیت بیشتری به خرج میده
و روی رابطهاش تأثیر میذاره
دوستیش، سرکارش...
ام.. خب، مطمئن نیستم...
تا چقدر میخوای واست تعریف کنم
- اما... - میتونی همش رو واسم تعریف کنی.
باحال نیست.
خب، مگه نباید...
داستانها رو خود آدم بازگو کنه؟
خب... آره، ولی وقتی...
دو سال روش کار میکنی که بخوننش...
باشه، اما من قرار نیست بخونمش.
منصفانهاس.
خب، فهمیدم که این اواخر...
تحقیقات زیادی روی فوبیای عکس انجام داده
این واقعیه؟
آره، ولی توش یه خورده اجحاف شده.
بهرحال، اون...
اون این تحقیق رو انجام میده و میفهمه
که مربوط به خاندانش در یک قرن پیشه و...
اسم واقعیش ایتر اویستژیا بوده
راستش از یک خدای یونانی گرفته شده.
- پس اون... - اوه، پس داستان فانتزی مینویسی.
نه، نه، من داستان فانتزی نمینویسم. بیشتر کارام...
یه تم علم ماورایی و الهام بخش داره
اما اساساً جزو داستانهای واقع گراست.
- ام... درسته. - بنظر داستان فانتزی میاد.
نه، نه، نیست.
ام، خب... اون
تصمیم میگیره برای فهمیدنش به یونان سفر کنه
و وقتی به اونجا میرسه وارد...
خوب میشه که ببینی مادرت از کجا اومده، هان؟
- سلام. - سلام، عزیزم!
میتونستیم دوباره قرار بذاریم. نمیخوام دیدار تو و خواهرزادهات رو بهم بزنم.
اوه، نه، نه. رفته بدوئه
ممکنه اصلاً نبینیمش.
از وقتیکه که...
باید 8 سالش بوده باشه، دقیقاً بعد از خاسکسپاری.
شنیدم وقتی این اتفاق افتاده اونجا بوده.
آره، زود خوابش میبره، ولی... آره، اون توی خونه بوده.
خدای من!
فوتبال بازی میکنه.
در مورد چی داری حرف میزنی؟
یه... موضوع اینه، من میترسم.
و اون بامزهاس، اون باهوشه.
نمیدونم، خوشبختانه از من خوشش میاد.
حتماً همینطوره.
خیلیخب، از کجا ولش کردیم؟
ام، بخش دو، فصل اول اما واسه یادآوری...
میتونیم به عقب برگردیم.
زمانمون چطوره؟ کی میخوای چاپش...
بهش گفتم آخر تابستون.
- اوه! - آره.
خب، مشکلی نیست چون واقعاً فکر میکنم...
نیمهی دوم باید قبل از چاپ شدن...
- یه تغییرات... - آره، یه تغییرات اساسی بکنه.
اما میگم اگه میتونم عقب برگردیم...
فکر میکردم میخوایم...
اگه میتونیم به آخر بخش یک برگردیم
ام... فکر میکنم یه جورایی...
نه، دوتا مشکل هست که بخشهای کتاب رو...
از راه سوم جدا میکنه.
در داستان یک کارکترها خیلی زیبان
واقعاً هستن. اما هفته گذشته گفتم...
که ممکنه توصیفهاشون یه خورده...
زیاده روی باشه.
درسته، و منم باهاش مخالفت کردم.
درسته، و بخاطر همینم پیش...
رفیق نویسندهی نابغهات، میراندا اومدی.
- واسه ایدههاش. - درسته.
- فقط محض روشن کردن قضیه. - درسته.
ام...
پس تو با کارکترهای زیبا شروع کردی
ته پارت دوم با دیآندره و اون روزنامهنگار.
این نرمترین انرژی گذار تو این کتابه.
و بعدش توی بخش 12 ازش استفاده میکنی
این فضای نفسگیر، یه بیمار زیبا هست
که ما رو آروم میکنه و باهامون حرف میزنه.
اما وقتی روزنامه نگار از راه میرسه، نمیدونم اسمش چی بود
- ارنست. - درسته، وقتی ارنست خودشو از بالا پل پرت میکنه پایین
و دیآندره رو تنها میذاره، فکر میکنم
فکر میکنم این همون زمانیه که کتاب بهت میگه باید فراموش کنی.
فقط فراموش کنی، فراموش کنی، فراموش کنی.
سیر فلسفی توی بخش 2 و سه...
احتمالاً بهتره که که حذف بشن. این بهتره نظریه که میتونم...
میدونم... باورم نمیشه دارم این حرفو میزنم.
تو کی هستی و با میراندا چیکار کردی؟
درسته؟
No comments yet. Be the first to leave one.