Die ersten 200 Zeilen.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(نوزدهمین زندگیم میبینمت)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(ششمین زندگیم)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
یه موقعی تو یه مکان آروم و زیبا زندگی میکردم
"هیچوقت میتونم کسی رو ببینم که زندگیهای قبلیش رو یادش باشه؟"
...یا
"اصلا کسی رو میبینم که باورم کنه؟"
اکثر اوقات وقتی به آسمون شب خیره میشدم فکر میکردم
...چطور این
قطعه رو بلدی؟
...چون من کسیم که
ساختتش
وقتی دلت برای کسی تنگ شد بزنش
خیلی حالت بهتر میشه
جو وون گفتتش، نه؟
چطور میدونی؟
چون من یو جو وون بودم
میدونم باور کردنش سخته
ولی حقیقته
میفهمم که میخوای آرومم کنی
ولی تظاهر میکنم چنین حرفی رو به زبون نیاوردی
پس لطفا برو
رئیس مون
چیزی که دارم سعی میکنم بگم
فقط با معجزه اتفاق میفته
معجزهای که یون جو وون گذشته
هنوز وجود داره
و در آینده هم وجود خواهد داشت
ماه و جنگل جادوگر غرب رو یادته؟
کتاب موردعلاقهی جو وون دوازده ساله بود
چی داری میخونی؟
ماه و جنگل جادوگر غرب
درمورد چیه؟
داستان جادوگر نامیراییه که عشق واقعی رو پیدا میکنه
چرا نامیراست؟
خودش هم نمیدونه
و این براش دردناکه
چرا دردناکه؟
نامیرا بودن محشر نیست؟
نه لزوما
این نبود که جادوگر نامیرا بود
...اون فقط
هر وقت که دوباره متولد میشد زندگیهای قبلیش رو یادش میومد
زندگی های قبلی؟
داری درمورد چی حرف میزنی؟
به زودی میفهمی
کلید جعبهی جواهری که جو وون تولد سوها بهش داد
توی اون کتابه
وقتی که کلید رو پیدا کردی و جعبه رو باز کردی
این یادداشت رو بخون
ترتیبش رو اشتباه نکن
اول جعبهی جواهر رو باز کن
آخرسر یادداشت رو بخون
باشه؟
من صبر میکنم، سوها
چطور بازش کنم؟
کلید رو قایم کردم
توی شهربازی؟
اونقدر هم به خودم زحمت ندادم
اگه امروز پسر خوبی باشی بهت میگم کجاست
همیشه همین کار رو میکنی
ترتیبش رو اشتباه نکن
اول جعبهی جواهر رو باز کن
آخرسر یادداشت رو بخون
تق، تق
اوه، زود رسیدی
هنوز کارت تموم نشده؟
نه، تموم شده
بیا اینجا بشینیم
بشین- باشه-
خب مشکل چیه؟
...به سوها گفتم که
من جو وون بودم
واقعا؟
باورت کرد؟
یه کم وقت نیاز داره
اگه هیچوقت باورت نکنه چی؟
پس احتمالا ولم میکنه
امیدوارم با حقیقت کنار بیاد
ولی برای بدترین آماده شدم
ولی چرا یهویی؟
نمیخواستی پنهانش کنی؟
یه چی هست که میخوام به سوها بگم
...نه به عنوان بان جی اوم
بلکه به عنوان یون جی وون
خب، خوشحالم که برگشتی
ولی اینکه زندگیهای قبلیت رو یادت باشه چه حسی داره؟
...از طریق زندگیهای زیادی که داشتم
چیزهای زیادی تجربه کردم و آدمهای زیادی رو دیدم
!مامان! منم، هه وول
!مامان
آدمهای زیادی هم از دست دادم
سوها
برای من
...هر روز، روز تولد یا سالگرد مرگِ
آدمهایی که تو گذشته دوستشون داشتمه
میفهمم
حتما برات سخته
وقتی که به اندازه کافی اتفاق بیفته نسبت بهش بی حس میشی
...یه وقتی
دیگه به چیزی امیدوار نبودم
فکر میکنم "این زندگی هم میگذره"
"گمون کنم مردم و دوباره متولد شدم"
اینجوری حس میکنم
هرچند یه چیزی خیلی ناراحتم کرد
این بود که هیچکسی رو نداشتم
تا خاطرات خوب یا بدم رو بهش بگم
همه یا مرده بودن یا ناپدید شده بودن
و هیچکسی نمیشناختم
،ولی امروز
به خاطر تو حس بهتری دارم
ای نینی کوچولو
نه، نیستم
::::@AirenTeam::::
این نبود که جادوگر نامیرا بود
...اون فقط
هر وقت که دوباره متولد میشد زندگیهای گذشتهش رو یادش میومد
این اولین زندگیم نیست
چون من یون جو وون بودم
خانم بان
سوها
متاسفم
سوها
هیچکدوم از بدهکارهات راننده کامیونن؟
سوها
نونا
چی گفت؟
یکی مرد
و رئیس مون توی صحنه حضور داشت
،یه اشتباه کوچیک اینجا
و خبرهای تصادف منتشر میشن
دیگه تمومش کن کافیه
سوها همه جا پرس و جو میکرد
رئیس لی رو تا حد مرگ مضطرب کرد
ممکنه با احساس گناه مغلوب بشه
و به سوها اعتراف کنه که کار اون بوده
برات یه بحرانه، رئیس مون
که یه فرصت برام درست میکنه
...مثل همیشه
خودم ترتیبش رو میدم
...تو و من
تو این مشکلات کاملا هم عقیدهایم
یا خدا
چرا اینجاست؟
شوخیت گرفته، آقای کانگ؟
یه چی تو اتاقم گذاشتی
اوه، اون
اوه، اون"؟"
تقریبا به خاطرش سکته کردم
بهش دست زدی؟
تقریبا آره
قبلا خیلی مشتاق بودی که بهش دست بزنی
...درمورد اولین زندگیت
کنجکاو نیستی؟
...خب
کنجکاو بودم
الان خیلی نه
مشکل چیه؟
چیزی بیشتر فشار میاره؟
نه، یه چیز باارزش تر هستش
قراره روی اون تمرکز کنم
زندگی اولم الان برام هیچ ارزشی نداره
اصلا مهم نیست
که اینطور
پس آقای کانگ مین گی
شبتون بخیر
پس هیچ ارزشی نداره
میدونی زندگیهای گذشته چیان؟
این اولین زندگیم نیست
"ماه و جنگل جادوگر غرب"
"...ماه"
...کتابهای بچگیم
احتمالا به اینجا منتقل شدن
اینجاست
واقعاً یه کلید وجود داره
کلید جعبهی جواهراتی که جو وون برای ...تولد سوها بهش داد
توی اون کتابه
خوش اومدین، قربان
رئیس منتظرتون هستن
ممنون. طبقهی دومن؟
بله، از این طرف
مشکلی نیست. خودم راه رو پیدا میکنم
سوها
چی باعث شده به خونه برگردی؟
پدرت خبرت کرد؟
نه
باید یه چیزی رو چک میکردم
دیروز به تماسم جواب ندادی
پس فکر کردم سرت شلوغه
احمق
پدرتو ملاقات کردی؟
چرا همه باهم یه وعده غذایی نخوریم؟
باید برم سر کار
متوجهام
قیافهت خیلی خوب بنظر نمیاد
مریض که نیستی، نه؟
هرموقع احساس خوبی نداشتی
خبرم کن
انقدری از مادرت مراقبت کردم
که اساسا یه دکترم
No comments yet. Be the first to leave one.