Die ersten 200 Zeilen.
آنچه گذشت...
اون چیه؟ شومینه؟
آره. بار لابیـه. خیلی دِنجـه.
- همهتون یکی از اینا میگیرید. - این خوابتون رو ارزیابی میکنه،
ضربان قلب در حین استراحت، بقیهی علائم حیاتیتون...
واسه سلامتی و بهرهوری.
دائماً دستتون باشه.
اِفبیآی!
پخش شید!
دکتر گیلبرت، اسم من چاک رودزه.
- میدونی که من بیگناهم. - بیگناه؟
نه، نمیتونم این ادعا رو بپذیرم.
پول هنگفتی به جیب میزنیم و همچین ایدهای...
واسه کارزار رد خور نداره.
یکی از افراد اصلی شرکتـه.
یه جوون به اسم فیلیپ چرین که خودش رو...
در تقابل با پرینس میبینـه.
بهنظر پیچیده میاد.
حس کردم داشت از من میخواست...
که تو رو در جریان این قضیه قرار بدم.
- لازمه زنگ بزنم وکیل؟ - فرستادی دنبالم.
پشت تلفن همگانی ضربدر نزدی،
ولی دقیقاً همون شکلی خواستی منو ببینی.
خوشحالم از خیر نامزدی کنگره گذشتی.
بهتره از برند «پیورل» استفاده کنی، من از خیر هیچی نگذشتم.
ولی همچنان اینجایی؟
مهمترین اقداماتی که یه رئیسجمهور میتونه انجام بده،
اقداماتیـه که تضمین میکنه...
هرگز هیچ موشک هستهای پرتاب نمیشه.
اگه یه کشور متخاصم بخواد شروعکننده باشه، من حاضرم...
زودتر از اونا موشک هستهای پرتاب کنیم...
تا جلوشون گرفته بشه.
حتی اگه معنیش پایانِ همین دنیایی باشه که میشناسیم؟
افرادی که اصلاً به خودشون شک ندارن نباید خودشون رو درموقعیتی که...
قدرتِ کامل در اختیارشون باشه قرار بدن.
اونا تنها کسایی هستن که باید حاکم باشن،
چون بقیه اجازه میدن «خود تردیدی» بهشون حاکم باشه.
من هرگز همچین کاری نمیکنم.
ترجمه از: امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
Billions - S07E09 1402/07/14 « تئوری بازی بهینه »
امیدوارم لذت برده باشید. عجله نکنید.
ممنون، سال.
آقای وکیل، از اول شب بهم چشم دوختی.
تو تنها شخص توی ساختمون هستی.
مطمئن نیستم دیگه باید کجا رو نگاه کنم.
نگفتم نگاهم میکردی.
گفتم بهم چشم دوخته بودی.
البته که نگاه میکنی. داریم حرف میزنیم.
ولی چشمات مدام دارن صورتم رو میگردن،
دنبال جوابن.
تنها مسأله اینـه که یه سوالی توی ذهنتـه.
اوه!
قبلاً پلیس بودی، نه؟
حتی الان که بازنشسته شدی.
نکتهبین بودنم به خاطر این نیست که مأمور قانون بودم.
دلیل اینکه مأمور قانون خوبی بودم،
دلیل اینکه مقامم بالا رفت،
چون از اولش قدرت مشاهده داشتم،
که، میخوای بدونی واقعاً چیه؟
گمونم قراره دیدگاهت رو درموردش بشنوم.
پس آره، حتماً.
امنتاع از نادیده گرفتن.
همهمون میخوایم نادیده بگیریم،
مخصوصاً وقتی چشممون...
به چیزی میفته که ترجیح میدیم نبینیم،
یا متوجه چیزی میشیم که ترجیح میدیم باهاش سر و کله نزنیم.
میدونی، مردها متوجه خیانتِ همسرشون میشن...
ماهها، سالها قبل اینکه بتونن...
این حقیقت رو بپذیرن.
مثل یه سرمایهگذار که ته دلش حس میکنه...
مسئول امور مالیش داره بهش دروغ میگه.
ولی اون حس رو میذاره به حساب سردی مزاج ِناهاری که خورده...
و تو خیال میکنی از نوع نگاه کردنِ من به چهرهات...
متوجه چیزی شدی؟
اگه بیشتر معطلش کنی،
مجبور میشیم ازشون بخوایم واسه صبحونه هم رستوران رو باز کنن.
و اونا حتی این کار رو برای «فرانک سیناترا»...
موقعی که اونجا روی...
صندلی ویژه نشسته بود هم نکردن.
خب، مطمئنم اگه ازشون میخواست این کار رو میکردن.
چاک، شام خوردیم.
گلویی هم تازه کردیم.
حالا وقتشـه.
حالا وقتشـه؟
خیلیخب، خیلیخب.
الان وقتشـه.
بنال دیگه، رودز.
اینکه مطمئن بشی یه مرد خطاکار دستگیر میشه،
چه مدرک براش وجود داشته باشه چه نیاز به مدرکسازی باشه،
وقتی که هیچ شکی توی ذهنِ...
افسران دستگیر کننده، همکارانشون و غیره وجود نداره.
گاهی اینطوری میشد.
هنوزم میشه، مطمئنم.
گذاشتن مواد مخدر توی ماشینِ مردی که همسرش رو کتک میزنه.
همچین چیزی.
چون میدونی دنیا با نبودنش جای بهتریـه.
آره، ولی...
هیچوقت پاپوش دوختن واسه یکی اونطوری که...
پلیسه فکر میکنه نمیشه.
واقعاً نه.
یه جایی بین ایده و اجرا، اوضاع خراب میشه.
باید مدرکِ جرم واقعی رو داشته باشی،
نه جرمی که فکر میکنی ممکنه مرتکب بشه،
یا قبلاً مرتکب شده.
همونی که داری بابتش بازداشتش میکنی.
وگرنه؟
روحت به خطر میفته.
اوه!
هنوز عبارات لاتینی رو که از راهبهها یاد گرفتی به خاطر داری!
باعث خوشحالیـه. ولی من اگه میخواستم مطمئن بشم...
که هیچوقت روحم به خطر نیفته،
دامپزشکی چیزی میشدم.
آره.
ولی با این حال، این فرق داره.
پاپوش دوختن واسه یکی چه کارهایی که با درونِ آدم نمیکنه.
تازه دلیل اینکه این کار توی لیستِ «توصیه نمیشود» ِمنـه این نیست.
مشکل اینه که...
سیستم زیر وزنِ خودش فرو میپاشه.
نه بلافاصله. ولی به زودی.
اون قوانین در مسیر عدالت هستن تا در خدمتِ همه باشن.
نباید از روشون پرید.
ولی اگه طرف نه تنها گناهکار باشه،
بلکه یه خطر مداوم و بزرگ برای جامعه باشه چی؟
برای دنیا؟
پس دنبالِ یه جور اجازهای، نه راهنمایی.
نمیتونم اجازهشو بدم.
نمیدم.
واسه تو بده. واسه کل ماجرا هم بده.
پیشاپیش عفو میخوای؟
با رئیس یه ادارهی دیگه مطرحش کن.
چرا نمیتونی این یارو رو...
با فشار قانونی دفتر خودت گیر بندازی؟
چون با روشهای معمولی نمیشه این یارو رو گرفت.
اون یه پادشاهـه.
ولی یه پادشاه دیوانه.
حالا یه چیزی گفتی.
اون قدیما، وقتی از دیوانه بودنِ پادشاهی مطمئن میشدن،
دربارِ خودش آمادهی عزل کردنش بود.
به عزل شدنش کمک میکردن.
آره معمولاً هم سرشون رو به باد میدادن.
خب، اگه توی دربار بودن، احتمالاً قبلاً فکر اینجاش رو کرده بودن.
پیداشون کن.
از خشم اونا علیهش استفاده کن.
از قضا حداقل یکی از اون درباریانِ بهخصوص...
برام مهمـه.
پس فقط یه کار میشه کرد.
نوشیدنی بخور، دوست من.
پشت میزم نشسته بودم،
منتظر بودم همه جز تو برن.
و یه ساعت دیگه هم پشت میز نشستم...
تصمیمگیری میکردم.
فکر میکنم یه شورش در کاره.
مدرک؟
ضمنی هستن ولی به شدت گمانبرانگیزن.
داشتم فرآیند بازبینی بعد از تصمیمگیری معمول رو انجام میدادم...
این کار رو میکنی؟ چند وقت یه بار؟
هفتهای یه بار، تا شلخته نشم.
و موقع مرور، یه چیزی برام روشن شد.
موقعی که رفتم پیش پرینس و بهش گفتم دارم از شرکت میرم.
فکرِ این کار، رفتن،
از خودم نبود.
پس کی در گوشـت خوند؟
وگز به سرم انداختش،
و فکر نمیکنم از روی خیرخواهی بوده باشه.
بهنظر میخواسته از شرت خلاص بشه؟
طوری نشون داد که انگار هوام رو داره.
اون از این کارها نمیکنه.
و این بینش باعث شد دوباره به یه چیز دیگه فکر کنم.
یه چند باری وقتی به گروههای کوچیک نزدیک شدم،
حرف رو عوض کردن یا دیگه کلاً حرف نزدن.
پرینس رو در جریان بذاریم؟
هنوز نه.
کِی این اتفاق افتاد؟ اون گروهها کیا بودن؟
یادداشتهای موقت رو دارم. بیا.
بیا درش بیاریم.
- درش بیاریم؟ - آره.
به قول «وارنر ولف»: «بریم سراغ فیلمها.»
ما همه چی رو ضبط میکنیم به جز گفتگوهای خصوصی-قانونی.
اونا رو هم ضبط میکنید، مگه نه؟
پس چی؟ راه بیفت.
کل شب رو داشتم راه میرفتم و به این قضیه فکر میکردم.
منظورم بعد از شام و مشروب خوردنـه.
مشروبش رو متوجه شدم قشنگ.
بچهها خوابن، پس بیا سر و صدا نکنیم.
بیخیال. اونقدر هم مست نیستم.
آها...
از نوع کنجکاوانهست.
خیلیخب.
بیا.
در خدمتم.
چطوری یکی رو قانع میکنی که بهش صدمه نمیزنی...
اگه واقعاً قصدت هم همین باشه؟
ازم میخوای وانمود کنم و باهات همراه بشم...
و فکر کنم از لحاظ فرضی داری میپرسی،
یا درمورد یه آدم رندومـه که نمیشناسمش؟
نه، نمیخوام.
داشتم عمیقاً به این فکر میکردم که چی باعث شد...
همکارت فیلیپ رو بفرستی پیشم.
فرستادمش چون خودش خواست.
میخوای من هم وانمود کنم و باهات همراه بشم...
No comments yet. Be the first to leave one.