Die ersten 200 Zeilen.
::::::::: آيـــ(مهمانسرای رمانتیک مخفی)ـــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
در کجاوه رو باز کن
...چرا میخواین داخل کجاوه یه اشرافزاده
رو ببینین؟
من دنبال یه خائنم
کجاوه رو بیار پایین
!از اون طرف داره میره، برین دنبالش- !بله قربان-
اون رفته
اون رفته
عجله کن
بذارش اینجا
اوه عزیزم
خدایا
بیا، بالشو بده بهش
آیگو، به یه حوله خیس نیاز داریم
باید یکم دارو داشته باشیم
نه، من میرم
کنارش بمون، ممکنه بمیره
چی؟
تو نیاز به درمان داری
فکر اشتباهی نکن
...من نمیخواستم
دان او
یون دان او
باز تو بودی
،اینبار دوباره
تو بودی
آیگو
آیگو
مشکلی هست؟
...خب
!سااان
چه افتضاحی
چطور بین اون همه مردم، به تو تیر زدن؟
خبرا سریع پخش میشه
انقدر شلوغش نکن
باید به پزشک خبر بدم
این زمان بره
ریشه شیرینبیان یا زنجبیل داری؟
آره داریم
همه چیز به امشب بستگی داره
بیاین امیدوار باشیم که از پسش بربیاد
نگران نباش
سان قوی و سالمه و زنده میمونه
چطوری انقدر صدمه دید؟
نمیدونم
خانم ناجو گفت باهم اومدین
...چی- ...خب-
،اونو بیهوش وسط راه پیدا کردم
پس آوردمش خونه
میفهمم
حدس میزنم یه اتفاقی افتاده
اون شمشیر واقعیشو داشته
نیاز به معامله جدید نداری؟
معامله؟
با امثال تو؟
خیلی خوب
بهم گفت دنبالش نگردم
چی؟- یون دان او-
اون دختر
بهم فهموند که نباید نزدیکش شم
هی
به خودت فشار نیار
هنوز نمیتونی تکون بخوری
دیشب
چه اتفاقی افتاد؟
دان او فهمید که از حال رفتی و برت گردوند
اگه اون نبود الان زیر خروار خاک بودی
چجوری بهت تیر سمی زدن؟
دشمن قسم خوردتو دیدی؟
اصلا چرا میپرسم؟ همین که زندهای خودش کافیه
دان او چیز دیگهای نگفت؟
"چیز دیگه؟"
اون گفت تو راه پیدات کرد
چیز دیگهای نگفت
چرا؟ بین شما دوتا اتفاقی افتاده؟
نه بابا، چیزی نشده
یکم استراحت کن، یه چی برات میارم بخوری
...ترجیح میدم
با دان او حرف بزنم
اون اینجا نیست
ارباب جانگ صداش کرد و سریع رفت
خب، درمورد دونه برف چیزی دستگیرت شد؟
اگه چیزی برای گفتن دارین، فقط بگین
،موقع گشتن دونه برف
نزدیک بود به خطر بیافتی؟
توسط کیا؟
توسط نگهبان
چیزی درموردش میدونی؟
آره، میشناسمش
...اون دونه برف
در سایه یه جنگجویی داره که ازش محافظت میکنه
میدونستی که اون جنگجو یه قاتله؟
این که چقدر جون مردمو گرفته
حساب کتابش از دستم در رفته
پس باید مراقب باشی
،اگه ازش با خبر بشی
قبل از هرکس دیگهای میکشتت
نوبت من قراره برسه؟
...حتی وقتی شما
هنوز زندهاین
چی کفتی؟- ،اگه حرف زدنتون تموم شد-
پس دیگه میرم
اگه نگهبان پیداش شد، سریع بهم خبر بده
نگهبان کسی نیست که باید پیداش کنم
یادت نره که زمان زیادی برات نمونده
پنج روز فرصت داری
...پس اگه
بتونم پیداش کنم چی؟
نگهبانو
اگه پیداش کنم، چه اتفاقی میافته؟
،اگه نگهبانو بیاری پیش من
بدهیتو پاک میکنم
...یعنی میگین
باغ گلهارو تحویل میدین؟
،اگه اونو پیداش کنیم میتونیم دونه برفم پیدا کنیم
...نگهبان
همیشه کنار دونه برفه
الو؟ کسی داخله؟
امکان نداره
اون منو شناخت؟
،این چند روز
توی اتاق خودتو حبس کردی
به خاطر منه؟
…یه شایعاتی هست که
روح یه زن جوون توی این خونه زندگی میکنه
…باید یه دلیلی باشه
که اینجا قایم شدی و این شایعات رو درست کردی
خدایا
اینجا نیومدم که ازت بازجویی کنم
اومدم که اینو بهت بگم
…کسی نمیدونه
که تو رو دیدم
…همه
فکر میکنن که روح زن رو دیدم
نمیخواستم نگران باشی
ماه امشب خیلی روشنه
…چند وقت یه بار بیا بیرون
یه دور تو باغ قدم بزن
اورابونی
اونجایی؟
کجا رفته؟
فعلا نباید جایی بره
اگه پیداش کردیم، میتونیم دونه برف رو هم پیدا کنیم
نگهبان همیشه پیش دونه برفه
چیکار داری میکنی؟
…خدایا، این کشو
شکسته؟
…اورابونی، چیزی که الان دیدی
میخوای که خودمو به اون راه بزنم؟
آره دقیقا
مجانی که نمیشه
خب اینی که میگم چطوره؟
یه چیزی که خیلی بهش نیاز داری رو میدونم
چیزی که نیاز دارم؟
چیه؟
میدونی، همون چیزه، قبلا
دیدم که یواشکی داری توی ایوان میخونیش
...وایسا ببینم، نگو که
شنیدم نقاشی خاک بر سری سو دول خیلی چشمگیر بوده
اونایی که تو بویونگاک بودن بهم گفتن
اون موقع واسهت سوتفاهم شده، بیشتر از این دیگه نباید اشتباه فکر کنی
قسم میخورم، تا حالا همچین کتابی نخوندم
…خدایا، چجوری بفهمونم بهت
بالاخره بیدار شدی
زخمت چطوره؟ بهتره؟
تو و این اخلاقات
باشه، تنهات میذارم
بیدار شدی، یه چیزی بخور حداقل
دان او رو نگران نکن
باید دلیلی برای خودت داشته باشی
پس نمیگی بهش؟
…خب
بالاخره دستمون تو یه کاسهست
اون کتاب خاک بر سری چی؟
گفتم که از اون کتابا نمیخونم من
مطمئنی دیگه؟
به نفع خودته نظرت عوض نشه
من همیشه همین طوری پاک میمونم- باشه-
…یه مرد راستگو و درستکاری مثل تو
اصلا از این کتابا نمیخونه
دان او
انگار یادت رفته
…بهت گفتم
که همیشه بهت کمک میکنم- درسته-
برای حرف هایی که زدی ممنونم- …پس-
،هر موقع خواستی خودتو خالی کنی بهم بگو باشه؟
ولی بین خودمون بمونه لطفا
همین
باشه
“…یون یی آروم”
“با بدنش”
اوی، نه
“یون یی آروم به شونه های نگهبان نزدیک شد”
با این که اون سربازی بود" "که تو جنگها جنگیده بود
وقتی اشکهای یون یی رو" "دید خودش رو باخت
بدش ببینم بزمجهی لوس
پس این بود؟
پس تو شیرجه زدی توی این کتاب عاشقانه
ببین
No comments yet. Be the first to leave one.