Die ersten 200 Zeilen.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
بجنب، بجنب، بجنب.
- بجنب. - امسال دیگه همونه؟
امسال دیگه سالشه. آره، داره اتفاق میافته.
باشه، خیلی خب، گوش کنین، شما دوتا چشمش نزنین.
قبلاً از این ذوقها کردیم و سوختیم.
هی، گبز! بشین، الان دیگه شروع میشه.
نه، فقط اومدم غذای بیرونبرم رو بگیرم.
نه، نه، نه، نه، نه.
باز نمیذاری ما رو بپیچونی و بری
تنهایی توی ایرستریمت مرغ سوخاریِ سرد بخوری. بیا دیگه.
فقط میگم،
مرغ سوخاری وقتی تازهست خوشمزهتره.
همینجا.
کنار ما.
در آستانهٔ یه اتفاق تاریخی برای اِجواتر.
آها، همینه. داره میشه.
خب؟ نباید از دستش بدی.
مرسی.
هی! داره اتفاق میافته! داره...
اوه، نه.
نه، این نبود. ببخشید.
اشتباه کردم.
- بابا... - ببخشید.
آخه کی از تخم درمیای؟!
باشه، ازم بدتون نیاد که میپرسم،
ولی چرا همه نشستن جوجهدرآوردن عقابها رو نگاه میکنن
انگار المپیکه؟
خب، ایو عاشق این کاره
چون دوستدختر سابقش رسالهش دربارهٔ عقابها بود.
آها. دوربین دوچشمی ست هم داشتن. بانمک بود.
خودت میخواستی به افتخار نماد دبیرستانمون، بال عقاب
روی کمرت تتو کنی.
آره، باشه. شوخی بود فقط.
شوخیای که برای طرح اختصاصیش بُدی رو استخدام کرده بودی؟
- راست میگه. - از دستش دادم؟
جوجهها دراومدن؟
- هنوز نه. - اوه.
ولی، آره... داره شروع میشه.
سفارشت رو میارم.
همیشگی رو میخوای؟
هی، پرز،
نکتهای نداری که بتونم رئیس ناحیه لئونه رو تحتتأثیر بذارم؟
اگه میخوای رئیس ناحیه لئونه رو تحتتأثیر بذاری،
کاری که من روز اولم باهاش کردم رو نکن.
- آره، زد زیر گریه. - آره.
باشه.
همهچی رو تعریف کن.
اوه، حسش میکنم.
الان... الان دیگه از تخم درمیاد.
فکر کنم دیشب هم دقیقاً همین رو گفتی.
بجنب. دو تا جوجهعقاب کوچولوی ناز داریم.
ناز؟ مگه وقتی تازه درمیآن یه کم زشت نیستن؟
اون ماست خوشمزهست؟
فکر کردم برای همهست.
اوه، چون اسم من روی بغلش نوشته شده؟
از اون فهمیدی؟
نه، زشت نیستن.
اونا... تازه به دنیا اومدن.
اوه. نوش جون.
پارک سن مدینا، هفت سال پیش.
آتشسوزی کراون کل زیستگاهشون رو نابود کرد.
پس برگشتن عقابها به منطقه، یعنی...
نشونهٔ جونسختی اِجواتره.
اتفاق خوبیه.
اِجواتر عاشق عقابهاست.
گرفتم.
آره، فهمید.
نهتنها بُدی رو زیادی زود میفرسته توی آتیش،
از عقاب هم بدش میاد.
کیسی یهسری...
ایراد شخصیتی داره، آره،
ولی آتشنشان خوبیه.
شاید بهتره فقط...
بذاریم اون روانی همچنان پسرمون رو آموزش بده؟
باشه. این بار روش تو رو امتحان کنیم.
میدونی، اتاق جِن فعلاً خالیه.
اگه جایی برای خوابیدن لازم داشتی
که یه قوطی حلبی چرخدار نباشه.
جیک، دیگه نگران من نباش.
سلام.
به نظرم باید باشی.
اِم... ما... ما میشناسیمش؟
داره باهات لاس میزنه.
اوه. اِم...
ببخشید.
ولی، اِم...
من توی رابطهام.
خب دختر، حرکت جسورانهای بود.
خیلی نرم و حرفهای.
شاید ندونی،
ولی توی اِجواتر من یه جورایی آدم مهمیام.
- اوهو. - مردم منو میشناسن.
آره. من همون یارویم که یه بار از یه عقاب مراقبت کرد.
جونش رو نجات دادم.
- جدی؟ - آره.
- داستان عقاب. - موردعلاقهٔ من.
- ده سالم بود. - آره، آره.
مامانم سر یکی از مأموریتها یه بچهعقاب کوچولو پیدا کرد
که پاش شکسته بود.
بعد من و خواهرم، رایلی، ازش مراقبت کردیم.
- بهترین قسمتش رو جا انداختی. - هوم؟
اینکه بُدی یه گچ مقوایی درست کرد
- برای عقابه. - آخ.
کردم.
پس واقعاً...
زیر این همه ظاهر خشن، یه مارشمالوی گندهای...
قایم شده.
بس کن.
خوبه. دستکم میدونم...
فیوری رو دست آدم مطمئنی میسپارم.
فیوری؟
گربهم. ملکهٔ من.
بُدی قراره مراقبش باشه.
- هومهوم. - و گلهام.
من خوبم.
هوم. حالا خونهنشین هم شدی؟
آره. فقط چند شب، تا وقتی اون کارولینای شمالیه.
آره، گفتم بد نیست یه مدت از لونهٔ «مامانرئیس» فاصله بگیره.
شاید فردا بهتر باشه شارون رو اینجوری صدا نکنی.
هی، واقعاً دارن از تخم درمیآن!
آره! آره!
آره!
- اینو داشتین؟ - همینه! همینو میخوام!
آره. آره!
آره!
- میفهمین چی میگم! - این دیگه واقعیه!
- آره! - بزن بریم!
مأموریت باحالی بود؟
هی. چون دیشب انگار برات سؤال شده بود...
من و آدری فقط دوستیم.
چه خوب برای تو و آدری.
حسودیت شده؟
نه.
اگه تو با یه مرد دیگه حرف میزدی، من حسودیم میشد.
مخصوصاً حالا که انگار دوباره افتادیم توی این ماجرا،
- که... - من نمیتونم وارد این رابطه بشم،
با تو، بُدی.
اول باید خودمو پیدا کنم.
میتونم کمکت کنم.
لئونه.
اون ابزار ترکیبی رو بیار برام.
همین حالا.
بعضی وقتها باید با ابزار ترکیبی کار کنین،
درحالیکه فقط چند سانت با مصدوم فاصله دارین.
این کار هرچقدر که
به هجوم بردن وسط آتیش و شلنگکشیدن ربط داشته باشه...
به ظرافت هم نیاز داره.
شنا برو.
لئونه، هنوز توی تمرینی.
بجنب. زود باش.
حواسپرتی واقعاً اعصابخردکنه، نه؟
دیگه نمیندازمش.
آره، فقط دربارهٔ تخممرغ حرف نمیزنم.
خوشم نمیاد کارآموزام تمرکزشون رو از دست بدن.
مثلاً تو و پرز.
یواشکی دور ایرستریمها میپلکین،
پچپچ میکنین و قیافهٔ غمگین میگیرین.
خیلی دراماتیکه.
- بین ما پیچیدهست. - نه.
توضیح نمیخوام. میخوام خاموشش کنی.
به اینجا که نگاه میکنم،
کلی چیز میبینم که تمرکزتو میکشه سمت خودش...
پدر و مادر، رفیقهای دبیرستان، یه دوستدختر.
دوستدخترم نیست.
حتی همین عقابها، محض رضای خدا.
رفیق، دارم یه مسیر جلوت میذارم
که توی این شغل تا بالاترین سطح بری،
کنار بهترینها.
آتشنشانی در سطح نخبهها.
و تو،
میتونی عالی باشی.
ولی باید انتخاب کنی، بُدی.
حواسپرتیها؟
یا آتشنشانی؟
انتخابمو کردم، کاپیتان.
آتشنشانی.
هی! تیم «آتشآگاه»
همهٔ جادههای ورودی و خروجی شهر رو پاکسازی کرده!
ببینین چه حریم دفاعیِ خوشگلی درست شده.
آتشآگاه خودش آتیش گرفته!
خیلی خب بچهها، صبح عالی کار کردین.
همهتون دارین حسابی خودتون رو مطرح میکنین
برای عنوان ارهزن اولِ واسکز،
حالا که از اینجا آزاد شده.
ولی یکیتون یه سر و گردن از بقیه جلو زد.
یه کف مرتب برای خودِ قدیمیِ جمع، آقای منی پرز!
آره رفیق!
خیلی خب، راحت باش. حقته.
کاپیتان، مطمئنی؟
- من تازهواردم. - آره.
تو از همهٔ آدمهای اینجا تجربهٔ رهبری بیشتری داری.
واقعاً ممنونم، کاپیتان.
ولی کول... کول واقعاً اینو میخواست.
خب، میخوای به چالش کشیده بشی؟
آره.
خودت یه روز جای اون بودی. کمکش کن رشد کنه.
باشه؟
- حق با توئه. آره. - خیلی خب.
- بزن بریم. - بچهها.
No comments yet. Be the first to leave one.