Die ersten 170 Zeilen.
به فرانسه خوش آمدید، عالیجناب
سفر طولانی و خسته کنندهتون تقریبا به پایان رسیده
خواهرم ماه امشب به روشنی میدرخشه
البته که خیلی هیجان زدهست
به زودی پدرمون، آمونرا، خورشید
برای ببخشش زانو زده و در گل غوطه میخورد
ولی بخششی در کار نخواهد بود
سرش رو میکنم و مغزش رو میمِکم و تو خاک تُف میکنم
همیشه اونو پرستش میکردن
پدرم... خورشید کوفتی
فانیها از زمانی که از غار بیرون خزیدند اونو میپرستند
چون از تاریکی میترسند
به زودی فقط تاریکی خواهد بود
و فقط ترس را خواهند شناخت
در حال حاضر، کنتس شبها در این شمالِ دور کوتاهه
هنوز باید یه راهی رو طی کنیم
آره، آره
ولی خیلی تشنهام، درولتا
دختر یه معاون انقلابی
عضوی از باشگاه ژاکوبن
وکیل
که عاشق حرف زدنه
شنیدم به جای زندگی دخترش برای نجات زندگی خودش التماس کرده
اوه، آره
مطبوعه
از ترس تو خالی خسته شدم
این خیلی خیلی شیرینتره
ناامیدی
« مترجم: مهســـــــا » .:: m@hsa ::.
«کسلوانیا: سمفونی شبانه» «فصل اول - قسمت ششم»
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
.صبر کن من یه جوابِ کوفتی میخوام. پدربزرگ
لطفا، جز پدربزرگ هر چیزی که میخوای صدام کن
تمام زندگیم کدوم گوری بودی؟ فکر میکردم مُردی
ترا رو میکشم
وقتی ده سالم بود به این کشور اومدم هیچکس رو نمیشناختم
اگه به خاطر خاله ترا نبود که واقعا خالهام نیست
بیشتر یه نوعی نسل سوم عموزادهایه ...که هزاران بار حذف شده
ما با هم یه قرار کوفتی داشتیم
منظورت چیه که اونو میکشی؟
قول داده بود بهت نگه کجا میتونی منو پیدا کنی
از چی حرف میزنی؟
میگی، اون بهت نگفته؟
!نه! چی؟ !نه... نه
...خب
خب، در جواب سوالی که پرسیدی تمام عمرت کجا بودم؟
از وقتی به فرانسه اومدی تمام مدت اینجا بودم
حواسم بهت بود
میگی منو تحت نظر داشتی؟ مخفیانه؟
خب، اگه اینطوری بگی گمونم کمی چندش آور به نظر میاد
و ترا میدونست؟
قبول کرد به تو چیزی نگه
من بهش پول میدادم
و این یه معامله بود؟
نه، نه، البته که نه
خب، به نوعی
وقتی از کشتن این خونآشامهای ایالتی احمق یه مقدار پول گیرم میاد
یه مقدار بهش میدم تا کمک کنه
ولی ازش خواستم درمورد من ...بهت چیزی نگه، چون
خب، فکر کردم اینطوری بهتره
نمیخواستی بدونم که یه پدربزرگ کوفتی واقعی دارم
که فقط چند مایل باهام فاصله داره؟
.نه، نمیخواستم ممکن بود ازم توقعاتی داشته باشی
توصیه، تشویق، هدیهی تولد
کی همچین چیزی میخواد؟
مادرم گفت تو مُردی
درواقع، جز اینکه تو مُردی هیچوقت بهت اشارهای نکرد
گفت چون هیچکس دیگهای نبود به دنیای جدید رفت
و اون وارث ماموریت بلمونت بود
و اونجا خونآشامهایی بودن که باید باهاشون مبارزه میکرد
مثل اولروکس
الان داری کجا میری؟
تو یه بلمونتی
نباید تو یه کلبه مخفی بشی
و نباید برای پول خونآشامها رو بکشی
من یه زمانی... قهرمان بودم
شمارش خونآشامهایی که قهرمانانه" کشتم از دستم در رفته"
البته، اون موقع تازیانه مال من بود
ولی قدرتهای دیگهای داشتم
یکی از اجدادمون سیصد سال پیش جادوگر بزرگی بود
سایفا، آره. میدونم
همه چی رو درمورد تاریخچهی خانوادمون میدونم
مادرم بهم یاد داده
و چیزی از تو نگفت
کمکم دارم دلیلشو میفهمم
خیلی شبیه مادرت حرف میزنی
من قدرتمندترین جادوگری بودم که از خط خانوادگی بلمونت متولد شده بود
به تازیانه نیاز چندانی نداشتم
میتونستم یه آشیانهی کامل ازشون رو با شعله برشته کنم
پس کی تبدیل به همچین پیرمرد چندش آوری شدی؟
برو بیرون. برات قهوه میارم
گمونم یه فنجون دیگه داشته باشم
گفتی یه جاوگر قدرتمند بودی؟
تاکیدت روی فعل گذشته بود
یه زن داشتم
مادربزرگت، لیدی
و اگه باورت بشه، یه دوستم داشتم
اسمش مَکسیم بود
یه خونآشام هر دوشون رو کشت
لرد روثون
خدایا، سالها بود این اسم رو بلند به زبون نیاورده بودم
اونو تو آغوشم نگه داشته بودم و بهش التماس میکردم پیشم برگرده
"برگرد پیشم"
تو آغوشم بود
خیلی سست
خیلی سرد
خیلی سرد
و اون سوی سالن مَکسیم، دوستم، سلاخی شده بود
و برای مدتی، کاملا نمرده بود
همش به خاطر من بود
جادو منو ترک کرد
هیچی نداشتم
هیچی برام نموند
دخترت هم از دست دادی یا نکنه این قسمتو فراموش کردی؟
دخترت که به آمریکا رفت که تنهایی با شَر مبارزه کنه
شر همیشه پیروزه، ریچر
هر چی که هست، شَر
و همه جا هست
همیشه از ما قدرتمندتره
و میتونی این شیطان یا اون اهریمن رو بکشی
لرد روٍثون، یه دراکولا، شاید حتی اولروکس
ولی همیشه بازم هست، بیشتر و بدتر
و اونا کسانی که دوست داری رو به قتل میرسونن
هیچکدام از اطرافیانت در امان نیستن
شَر همیشه پیروزه
اگه دنبال من نیومدی پس برای چی اینجایی؟
اینجا چی کار میکنی؟
هوم
تو وابلانک رو کشتی
همه خوشحال شدیم
ولی ادوارد رو از دست دادم
روحش رو از دست ندادی
ازش شجاعت بگیر
معلوم شد اون پسر بلمونت به هیچ دردی نمیخوره
رسما فرار کرد
فرار کرد
همه با فرار کردن شروع میکنن، انت
چی؟
این کاملا فرق میکنه
چطور میتونی مقایسهاش کنی؟
برای راهنمایی گرفتن به اینجا اومدم
فکر میکردم بدترین شرارتی که دنیا به خودش دیده رو دیدم
ولی اینجا، قرنهاست که داره ریشه میدوونه
و این خونآشام منجی، اون کُهنتره
قدرت تو هم کُهنه، انت
اگه اینا اجداد من هستن، سیسیل فقط یه مشت حرفن. سر و صدان
با برخی خدایان اهریمن مصر باستان قابل قیاس نیستند
فقط یه مشت حرفن چون بهشون گوش نمیدی
تو دیگه شکل گرفتی، انت
با متولد شدن به عنوان یه برده همه چی درمورد تو شکل گرفته
البته که برده بودی
این منبع خشم توئه
ولی منبع قدرتت نیست
این شیاطین حقیر
مثل کنت دو وابلانک میخوان بهت بگن
بردگی راه و روش این دنیاست
کاریه که مردم انجام میدن
و میتونی به اطراف نگاه کنی و فکر کنی اوه، شاید درست میگن
شر، خشونت و ظلم همه جا هست
حتی این فرانسویها با آرمانهای والاشون
درمورد رنجی که ما کشیدیم چی میدونن؟
و چه اهمیتی میدن؟
اونا دنیای جدیدشون رو میسازن
ولی برای ما آزادی، برابری یا برادری در کار نیست
اصلا اگه دنیای جدیدی بسازن
ولی میدونن که درست نیست، انت
شیاطین حقیر
اگه باور کنیم به نفع اوناست
اما بشریت با کشاندن ارتش بردگان پا به هستی نذاشته
بعدا به وجود اومده
No comments yet. Be the first to leave one.