Die ersten 10 Zeilen.
پانزده سال پیش
.عصر بخیر، آقای پراکتر
.آقای منفرد
.نفهمیدم که یه قراری داشتیم
،از وقتی که منشی نداشتی .قراری هم نداشتیم
.ما یه سازمان کوچکیم - .زود رشد میکنی، که چرا من اینجام -
فکر میکنم قبلاً گفتم چرا .گوشتهای پراکتر برای فروش نیست
.دفعه قبل پیشنهاد خوبی دادم
.این دفعه حتی بهترم هستش
،خوب شد که دوباره دیدمتون، آقای منفرد .فکر میکنم میتونید برید بیرون
No comments yet. Be the first to leave one.