Die ersten 200 Zeilen.
برگرفته از رمان "احمق" داستایوفسکی
ناستازیا
.روگوژین، نجاتم بده
.نیا تو
...ناستازیا
فیلیپوفنا کجاست؟
.همینجاست
،بشین
.بیا یکم بشین
،میدونستم به محض رسیدنت به سن پترزبورگ
.تو اون میخونه توقف میکنی
،تو راه اومدنم به خونه
،فکر کردم که مثل همین الان
اینجا نشستی
.و منتظر اومدن منی
.همش این تو فکرم بود
.روگوژین
ناستازیا کجاست؟
.اونجا
خوابیده؟
.بیا بریم اونجا
.تو تنها برو
.خیلی تاریکه
.بازم میشه دید
.هیچی نمیبینم
.فقط تخت دیده میشه
.پس برو تو
...داری
میلرزی؟
.مثل همون وقتی که ناخوش احوال بودی
یادت هست تو مسکو چه اتفاقی افتاد؟
بازم بهت حمله دست داده؟
اگه اینطوره
پس من اصلا نمیدونم
...الان باید چیکار کنم
...تو
تو اون کارو کردی؟
.آره
،واسه همین
،اگه الان بهت حمله دست بده
،و جیغ و داد راه بندازی
آدمای آپارتمان متوجه میشن و .میان ببین چه خبر شده
،آخه اونا فکر میکنن که
.من خونه نیستم
.وایسا
من همین الان
،از سرایدار و اون پیرزنه پرسیدم که
.ناستازیا شبو اینجا سپری کرده یا نه
.اونا از قبل میدونن اینجایی
.میدونستم ازشون میپرسی
،واسه همین بهشون گفتم که
،ناستازیا دیروز اومد اینجا
.ولی دیشب عازم پاولوفسک شد
.پس اینجا نبوده
هیچ کی نمیدونه
.ما دیشب با هم بودیم
.هیچ کی
...بس کن
،الان
میخوای چیکار کنی پارفن؟
.تو حتی نمیتونی رو پات وایسی
.بند بند وجودت داره میلرزه
.خب پس
.گوش کن، تو همینجا میمونی
،البته فقط همون یه تخت رو دارم
.ولی فکر اینجاشم کردم
،من کوسنهای اون مبل رو برمیدارم
و میزارمشون کنار اون پرده .تا هر دوتامون روشون بخوابیم
،واسه همین، اگه بخوان بیان تو
،و برن دنبالش بگردن
باید از اینجا رد بشن و .پیداش میکنن و میبرنش
،بعدش از من بازجویی میکنن
.و دستگیرم میکنن و میبرنم
،پس
،بذار برای امشب
.پیش خودمون داشته باشیمش
...کنار خودم و خودت
.باشه، باشه
چی؟
نمیتونی رو پات وایسی؟
.پاهام تکون نمیخورن
،بخاطر ترسه
.میدونم
...وقتی ترسم بره، پا میشم
...پس
.بهتره دراز بکشی
.منم کنارت میخوابم
،به نظرت خودمو تحویل ندم
و نباید بذارم ببرنش؟
.خودتو تسلیم نکن
.نذار ببرنش
...پس تصمیمو گرفتم
،عمرا بذارم که
.دست کسی بهش بخوره
.ما صداشو درنمیاریم و اونا هم متوجه نمیشن؟
...ولی
.من نگران یه چیزی هستم
،امروز هوا خیلی گرمه
.ممکنه اون بو بگیره
تو بویی میشنوی؟
.شاید، نمیدونم
.ولی صبح، قطعا بوش درمیاد
...خیلی آروم اونجا دراز کشیده
ولی صبح وقتی نور بزنه .دردسر شروع میشه
تو در این مورد نمیدونستی؟
.تو هیچی نمیدونی
...بوش کم کم درمیاد
،چونکه
.هوا خیلی گرمه
.قطعا بوش راه میفته
.حتی نمیتونم پنجره رو باز کنم
،مامانم تو اتاقش
.گل و گلدون داره
.خیلی زیادن
.بوی خوبی هم میدن
چطوره گلدونا رو
بذاریم دور و برش؟
...ولی ناراحت کنندهست که
،ببینی یه عالمه گل
.محسورش کردن
از وقتی برگشتم .این کشور رو خیلی متفاوت تر از قبل دیدم
خودم تعجب کردم که .هنوز به اون صورت زبون روسی رو فراموش نکردم
خیلی چیزایی که از گذشته تو یادم مونده رو ،بخاطر ندارم
.آخه جدیدا، اینجا یه عالمه چیز جدید اومده
،حتی چیزای قدیمی هم عوض شدن
.و باید دوباره همه چیو یاد بگیری
،یه چیز وجود داره که دوست ندارم تغییرش بدن
.اینکه هیچ مجازات اعدامی تو روسیه وجود نداره
اونور آب مگه وجود داره؟
.آره، تو فرانسه دیدم
دار میزنن؟
.نه، تو فرانسه سر مردم رو جدا میکنن
آروم آروم قطعش میکنن؟
.نه
.در کسری از ثانیه
سر مجرم رو میذارن بین یه دستگاه
.بعد یه تیغه بلند میاد پایین و قطعش میکنه
.اسمش گیوتینه
.یه چیز گنده و سنگینه
تو یه چشم به هم زدن .سر طرف میکنه
.ولی اتفاقات قبلش وحشتناکه
وقتی حکمت خونده میشه .یه مقدمه چینیهایی برات میکنن
دستای مجرم رو میبندن و .میارنش پیش گیوتین
.یه عالمه جمعیت برای دیدن میاد، حتی زنها
.البته خود مقامات دوست ندارن زنها چنین صحنهای رو ببینن
.درسته، این مناسب روحیات زنا نیست
.قطعا، اونم چنین چیز بی رحمانهای
،من خیلی وقت پیش یکی از این اعدامها رو دیدم
ولی تصویرش هنوز مثل روز اول .جلو چشمامه
.اغلب خوابشو میبینم
:کتاب انجیل میگه که '.نباید جون انسانی رو بگیری'
،اگه یکی، یکی دیگه رو بکشه
به نظرم کار درستی نیست که برای تلافی .اونو هم بکشی
،ولی
.موقع مردنش دردی نمیکشه
...نه، منم بهش فکر کردم
شاید نکته بدش همینجاست؟
،برای مثال وقتی شکنجهـت میکنن
تمام بدنت درد میگیره و .قطعا خیلی دردناکه
.جوری که درد جسمی با روحی یکی میشه
.و این درد رو تا وقتی که بمیری حس میکنی
.ولی این ترسناکترین چیز نیست
،این که بدونی تا یه ساعت
،ده دقیقه یا سی ثانیه دیگه
،روحت بدنتو ترک میکنه
و دیگه نمیتونی نفس بکشی .بدترین حس دنیاست
.به نظرم این از شکنجه هم بدتره
.سرت رو میزارن بین اون دستگاه
.صدای افتادن تیغ رو روی سرت میشنوی
اون صدم ثانیه .وحشتناکترین تجربه یه انسان میتونه باشه
.من که اصلا اینو دوست ندارم .خیلی از مردم هم نظرشون مثل منه
این اعتقادیه که .عمیقا از ته قلبم دارم
،اعدام یه نفر به جرم قتل
هدفش اینه که وحشتناکتر از قتلی باشه که .خودش مرتکب شده
،قتلی که بعد از خوندن حکمت اجرا میشه
وحشتناکتر از قتلیه که .یه سارق مرتکب میشه
مثلا فرض کن یه مردی شب هنگام تو جنگل ،توسط سارقا مورد حمله قرار بگیره
طرف درست تا زمانی که بمیره .امید به زنده موندن داره
حتی بعد از بریدن گلوش هم .اون امیدواره که فرار یا نجات پیدا کنه
،ولی اون امید
،و اون مرگ، ده برابر آسونتر از
وقتیه که حکم اعدام یه جنایتکار .براش خونده میشه
،چون موقع خوندن حکم
.مطمئنی که هیچ امیدی به فرارت نیست
.حتی فکر کردن بهش هم، باعث میشه مو به تنم سیخ بشه
.هیچ چی وحشتناکتر از این وجود نداره
.تعجب نمیکنم اگه کسی موقع خوندن حکم اعدامش، پس بیفته
.این یه قانون اشتباهه، یه جور سواستفادهست
...شاید افرادی اون بیرون باشن که
بهشون حکم اعدام خورده بوده و چنین درد روحی رو تجربه کردن .ولی مورد عفو قرار گرفتن و آزاد شدن
.دوست دارم باهاشون حرف بزنم
.اون نقاشی
.اون ترس
.حتما در آخرین لحظاتشون، عسی مسیح باهاشون حرف زده
،مهم نیست یه آدم چقدر بد باشه
.ولی نباید باهاش اینجوری رفتار کرد
میخوای دوباره بری اونور آب؟
یادته؟
.اولین بار همو پارسال دیدیم
.تو یه قطار به مقصد پسکوف .من داشتم میرفتم خونه
No comments yet. Be the first to leave one.