Die ersten 200 Zeilen.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه گذشت در «فایر کانتری»... بُدی، غرق میشم!
شنا بلد نیستم!
پس برام گل آوردی، ها؟
قرار نیست بگم «ممنون».
بهتره نگی.
اولین برد کنار پسرم.
از هر بردی توی کل دوران کاریم حس بهتری داره، تا جایی که یادم میاد.
دربارهٔ اون شب...
خوابیدن با دوستدختر سابق بهترین دوستم
کاری نیست که بخوام انجام بدم.
توی یه روز بد، برای هم پناه امن بودیم.
معلومه که باید به بُدی بگیم.
هر کاری لازمه بکن.
والتر؟
اینجا چی کار میکنی؟
خواستم زود بیام که صندلی خوب گیرم بیاد.
برای چی؟ برای فارغالتحصیلی بُدی، عقل کل.
فارغالتحصیلی بُدی هفتهٔ پیش بود.
اگه این یه شوخی احمقانهست، اصلاً خندهدار نیست.
خب بابا تاریخ فارغالتحصیلی بُدی رو اشتباه کرده.
پیش میاد. چیز مهمی نیست.
یا نشونهٔ یه مشکل شناختی بزرگتره!
و هرچی زودتر تشخیصش بدیم...
باشه، دیگه نمیتونیم هی این بحث رو تکرار کنیم، باشه؟
بابا یه هفتهست اینجاست.
تنها کسی که داره عقلش رو از دست میده منم.
درسته، چون آتیش زدن خونه کاملاً طبیعیه.
مست بود.
درسته؟ اون مرد فقط میخوره و اخبار میبینه.
باید براش «پوسیدگی مغز» تشخیص بدیم.
میدونی چیه؟ برادرت امروز میرسه.
شاید با اون شانس بیشتری داشته باشم.
آره. خب، لوک همیشه میبینتش.
اگه مشکلی بود، لوک بهمون میگفت.
احتمالاً.
و بالاخره پیداش شد.
چوب رو انداختم، با هر دو دست خم شدم و بوم!
بزرگترین تاسماهی سفیدی که توی عمرت دیدی.
باید ده، دوازده، سیزده فوت طولش بوده باشه.
واقعاً ماهی اینقدر بزرگ میگیرن؟
لئونهها همیشه میگیرن.
و من و وینس و لوک هر سهتامون لازم بود
تا اون حرومزاده رو بلند کنیم! همون حرومزاده رو.
هی، پوست پرتقال رو یادت بود.
اولدفَشِند بدون اون که نمیشه.
خدایا، امیدوارم این اعصابم رو آروم کنه.
فردا اولین شیفتم بعد از نزدیک غرق شدنه.
اگه مامانم همین فردا برت میگردونه سر کار،
یعنی بهت اعتماد داره.
بُدی! یکی دیگه برام بریز.
تخفیف خانوادگی رو یادت نره.
خیلی خب، حله.
پدربزرگت عجب شخصیته.
آره. اگه از پدر و مادرم بپرسی، یه مسئلهست که نمیتونن حلش کنن.
برای همین آوردمش اینجا
که وقتی اونا دعوا میکنن صداشون رو نشنوه.
آوردیش اینجا مستش کنی.
خیلی بافکری.
نه، نه برای مست کردن. برای اینکه حالش رو بهتر کنم.
ولی فکر میکنی واقعاً مشکلی داره؟
فکر میکنم بابام درست میگه.
یعنی نونّو هنوز خیلی حواسجمع به نظر میاد.
فقط
باید یکم بیشتر از خونه بیاد بیرون.
اوه، داری اون دختر رو همونطوری نگاه میکنی
که من مادربزرگت رو
همینجا پشت همین بار نگاه میکردم.
فقط دوستیم.
برو بگیرش، ببر.
فکر نمیکردم دوباره اینجا دعوتم کنن.
دنبال دور دوم دعوای مراسم خیریهای؟
نباید میزدمت، داداش.
یعنی اشتباه نکن.
هنوز از اینکه خواستی تری راک رو تعطیل کنی خیلی عصبانیام.
داشتم سعی میکردم کار درست رو بکنم، منی.
آره، منم فکر میکردم دارم کار درست رو میکنم.
و الان فقط...
میدونی، دارم سعی میکنم برگردم به آدمی که قبلاً بودم.
چند بار خودم اونجا بودم.
پس متأسفم، مرد. واقعاً.
عذرخواهیت پذیرفتهست، منی.
ازت ممنونم. آره.
ماجراهای کوچیکت توی کوپرز ریج رو شنیدم.
امیدوارم ارزش اون گزارش تخلف رو داشته باشه.
چی؟ نجات دخترم؟
معلومه که داشت.
منم همین کار رو میکردم.
آره، ولی فرقش اینه
وقتی من این کار رو میکنم،
درخواست جلسهٔ آزادی مشروطم دود میشه میره هوا، میدونی؟
شارون و ایو
خیلی روشن گفتن این آخرین اخطارمه.
یه بار دیگه...
مستقیم برمیگردم زندان.
ببین، میخوای دوباره خودت بشی؟
همون منی پرزی که همه میشناسن و خودش رو
از زندانی به کاپیتان رسوند.
بار اول طوری انجامش دادی که انگار آسونه.
دوباره انجامش بده.
متأسفم.
میدونم شارون بهخاطر اشتباههای من سر تو خالی کرد، و
تو رو توی موقعیت افتضاحی گذاشتم.
و این منصفانه نیست.
آره، خب، میدونی، فکر میکنم
تعلیق دوهفتهایت مجازات کافی باشه.
اوه. نمیتونی تصور کنی چقدر ناجوره
توی همون ایستگاهی زندگی کنی که از کارش تعلیق شدی.
نه، راستش میتونم. خیلی ناجوره.
آره، خب، میدونی، اِم،
حالا که حرف ناجور شد،
من، اِم، هنوز به بُدی دربارهٔ خوابیدنمون با هم نگفتم.
میدونی، فکر نمیکنم مجبور باشیم بهش بگیم، ولی
گفتی میخوای مسئولیتش رو قبول کنی، پس بکن.
همین الان بگو.
آره. نه. نه، آدمی رو که
داره با یه دختر گرم میگیره وسط حرفش نمیپرن.
اونم برای حرف زدن دربارهٔ دوستدختر سابقش.
نه اینکه الان دقیقاً داره این کار رو میکنه. بس کن.
اینکه بُدی با یه زن دیگه گرم بگیره منو نمیشکنه.
من الان جای خوبیام.
واقعاً هستی.
حالا فقط باید از نیمکت بیارنم پایین تا ثابتش کنم.
یه غافلگیری کوچیک برات دارم.
هوم. چی؟
به چالش میکشمت.
سکهت رو داری؟ اوه.
فکر... فکر نکنم همراهم باشه.
اگه نداری، دور بعد با توئه.
اوه. میدونی بدونش از خونه بیرون نمیام.
بوم!
میدونی چیه؟
فکر کنم دور بعد با توئه، بابا لئونه.
من میگیرم. ممنون.
دو تا آبجو، بُدی.
میدونی، هر بار این قصه رو تعریف میکنی
اون ماهی یه فوت بزرگتر میشه. آره.
فقط میخوام ببینم کی اونقدر سادهست که باورش کنه.
هر سال میرفتین این سفر ماهیگیری؟
قبلاً آره.
تا اینکه...
خب، فکر کنم مجبور شدی بری.
بهخاطر من دیگه نرفتین؟
اوه، همهٔ اعتبارش مال تو نیست.
بابات دیگه علاقه نداشت و عمو لوکت هم همینطور.
حیف شد.
هیچوقت به اندازهٔ اونجا حس زنده بودن نکردم. هرچی داشتم میدادم
دوباره کنار پسرهام توی رودخونه باشم.
نونّو، یه لحظه صبر کن.
پس داری پدربزرگِ
دچار مشکل حافظهت رو میبری ماهیگیری؟
قسم میخورم براش خوبه.
جیک هر لحظه میرسه. دیگه تصمیمش رو گرفتیم.
هی، واقعاً باید حدس میزدم تو و لوک
یه جور سرگرمی سرهم میکنین
تا بهجای مواجهه با یه وضعیت جدی، حواس همه رو پرت کنین.
مامان، ایدهٔ من بود، باشه؟
نونّو افسردهست.
باید میدیدی توی اسموکیز چطور سرحال شد.
دلش برای این سفرهای ماهیگیری تنگ شده.
فقط عصبانیای چون دعوت نشدی.
خیلی بامزهای، لوک.
فقط یه کم.
بیا وسایل رو توی کامیون بابا بذاریم، باشه؟
بُدی، توی این سفر حواست به پدربزرگت باشه.
هستم.
ممنون.
و میشه
اینقدر آیهٔ یأس نخونی، لطفاً؟
باشه، یه لباس ضدآب ماهیگیری تنش میکنیم.
یه چوب ماهیگیری هم میدیم دستش.
دقیقاً همون چیزیه که دکتر تجویز کرده.
من امیدوارم واقعاً با یه دکتر مشورت کنیم.
ما این کار رو به روش لئونه انجام میدیم.
آره. دقیقاً از همین میترسم.
آخ! پدرِ...!
لعنتی. نه.
دلیلی هست که این کار رو بیشتر انجام نمیدیم؟
چون از این سفرهای ماهیگیری بدت میاومد.
و بیشتر روزها از بابا هم. انکار نکن.
درسته.
روزهای کاملاً خوبی مثل امروز رو
با غر زدن دربارهٔ اون خراب میکردی.
چون تمام کاری که میکرد این بود که سرمون داد بزنه
که همهچی رو اشتباه انجام میدیم.
خب الان که این کار رو نمیکنه، میکنه؟
همهچی رو اشتباه انجام میدین!
باید بریم بالادست،
جایی که جریان گرداب میزنه. ماهیهای بزرگ اونجان.
وینس، متأسفم بگم ولی جای افتضاحی انتخاب کردی.
بریم. آره، وینس.
باشه.
واو.
میدونی،
راستش تعجب کردم که برای این سفر دعوتم کردین.
فکر میکردم یه برنامهٔ خانوادگی باشه.
تو هم خانوادهای.
بابا لئونه خودش گفت.
مطمئن نیستم همه موافق باشن.
هی، گوش کن بُدی، من... باید یه چیزی بهت بگم.
No comments yet. Be the first to leave one.