Die ersten 200 Zeilen.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
در این فیلم...
سعی میکنم داستان دختران اولفا را بیان کنم.
اولفا چهار دختر دارد.
دو دختر جوانترش، ایا و تیسیر همچنان با وی زندگی میکنند.
دو دختر بزرگتر...
رحمه و غفران...
توسط گرگ بلعیده شدند.
مترجم: «تارخ علیخانی»
اولفا کجاست؟
اینجاست؟
توی راهه.
خیلی استرس دارم!
مثل ضبط اولین فیلممه. نمیتونم توصیفش کنم.
اون هم برای ملاقات با من استرس داره؟
چیزی به تو نگفته؟
میخواد دو نفری که نقش دختر بزرگهاش رو بازی میکنن ببینه.
بیشتر از من مشتاق دیدن اونهاست؟
عجیبه.
خیلیخب.
پس من بیشتر از اون نگرانم.
طبق جوری که درک میکنم...
من یه جورهایی مثل شخصیت رز توی تایتانیکم.
اون داستان رو بیان میکنه...
و بعد بازیگرها بیانش میکنن.
پس من رز هستم!
ولی در «چهار دختر».
دقیقا درست نیست.
تو و ایا و تیسیر توی فیلم بازی میکنین.
ولی همچنین بازیگری هست که...
صحنههای ناراحتکننده رو بازی کنه.
باید تمام چیزی که من حس کردم رو حس کنید...
چیزهایی که در مورد دو دختر بزرگم تجربه کردم.
رنجی که کشیدم. درد جدایی.
عذاب بیدار شدن با خاطرهی ناپدید شدنشون.
و این ممکنه شما رو روانی کنه.
میدونی، ما به عنوان بازیگر، یاد میگیرم که فاصله خاصی رو حفظ کنیم.
این که کاملا قاطی یه داستان بشی...
و خودت رو غرق واقعیتی ناشناخته کنی...
ممکنه ناراحتکننده باشه.
و درسته که ممکنه بهت آسیب بزنه...
پس من یاد گرفتم که از خودم محافظت کنم.
و اگه نتونی چی؟
اگه نتونی اون شخص رو از ذهنت بیرون کنی؟
اگه بیش از حد واقعی بودنشون عصبانیت کنه چی؟
قرار نیست کوثر چیزی به داستان اضافه کنه...
همهاش واقعیه.
و این ممکنه اذیت کننده باشه.
آره، باید از خودم محافظت کنم.
ایا تیسیر...
شما نقش خودتون رو بازی میکنید.
شما رو به بازیگرهایی که...
نقش دو خواهر بزرگترتون رو بازی میکنن معرفی میکنم...
رحمه و غفران.
- سلام. - سلام.
سلام.
غفران رو شناختم.
اون غفرانست. اون هم رحمه.
درسته؟
چطور حدس زدی؟
غفران... میگم.
غفران موی فر داشت، و لاغر بود.
و مثل تو ازش زنانگی ترشح میشد.
و تو شبیه رحمه هستی. و من.
برای من به عنوان مادرشون...
هیچکس جای رحمه و غفران رو پر نمیکنه.
- خیال کردی قراره جاشون رو پر کنیم؟ - عمرا.
- اون شبیه غفرانست. - هست. یه جورهایی.
لبخندش شبیه هست.
شباهتش مثل آخرین عکسشه.
گمونم کوثر این عکس رو داشته.
تو رو خوب انتخاب کرده.
هر چی باشه بحث شخصیته.
خیلی زنانه.
غفران آرومتره، درسته؟
رحمه کنار من نشسته.
غفران من رو بغل میکنه. رحمه نمیکنه.
غفران پیش من میشینه، رحمه نمیشینه.
بیا پیش مادرت بشین!
وای!
همینه که این فیلم رو دردناک میکنه.
قراره دوباره زندگیش کنیم.
قراره زخمها دوباره گشوده بشن.
نه که...
من بخاطر ناپدید شدنشون گریه نکردم.
حتی دیگه اسمشون رو نیاوردم.
توانش رو نداشتم که بگم.
همین اسم «رحمه» و «غفران»...
برام یادآور تراژدی و بدبختی و درد شدیده.
- خوبه؟ - سلام.
کوثر بهم گفت که واسه اولفا سخت بوده که...
دخترهاش رو ببینه.
فروپاشی کرد. حتی نتونست حرف بزنه.
هم...
پس من جاش رو میگیرم.
بیا، آره.
- من مامان میشم. - خوشوقتم.
با کی شروع کنیم؟ رحمه یا غفران؟
- این؟ - نه.
- اون رحمهست. اینجا چند سالش بود؟ - پونزده.
بیشتر بازش کن.
چیزی نیست. محکمه.
- به هم کمک کنید. - یه لحظه.
- معمولا به خواهرهات کمک میکردی؟ - قبلا من هم از اینها سرم میکردم.
- حجاب سرت میکردی؟ - آره.
از چه سنی سرت کردی؟
فکر کنم از وقتی هشت یا نه ساله بودم.
اوه.
واسه غفران واقعا عالیه.
و واسه رحمه نیست؟
با تو، شخصیتته.
شخصیتته که آشناست.
واقعا من رو یاد اونها میاندازی.
حجاب رو امتحان کردن و خوششون اومد و نگهش داشتن.
همونطور که گفتم...
مادرم تنها بود...
که چندین دختر رو بزرگ میکرد.
ما قربانیهای خوبی بودیم.
توی دنیایی که مروت نداره.
مادرم فقط دختر داشت. پدرم ما رو ترک کرده بود.
معمولا مردهایی سعی که به زور وارد خونه بشن.
سعی میکردن در رو بشکنن!
فقط من بودم که میتونست از ما دفاع کنه.
فقط من بودم که میتونست از ما دفاع کنه.
فقط من بودم که میتونست از ما دفاع کنه.
اون زمان بچه بودم.
شاید سیزده یا چهارده ساله بودم.
ولی شجاع بودم.
قانع شده بودم که باید از خودمون دفاع کنیم دیگه، میدونی؟
میدونی؟
ولی من شجاع بودم.
قانع شده بودم که باید از خودمون دفاع کنیم.
شروع کردم به وزنه بلند کردن.
وزنه بلند میکردم و موهام رو مثل پسرها کوتاه کردم...
مثل مردها لباس میپوشیدم...
یه مرد شدم تا از مادرم محافظت کنم.
هر کسی که بهمون حمله میکرد رو میزدم. همه رو.
همهشون رو کتک زدم.
هر کسی که بهمون حمله میکرد رو میزدم.
همهشون رو کتک زدم.
رفتارم مردانه بود.
تبدیل به یه مرد شده بودم.
بعد مردی وارد زندگیم شد و من رو شکست.
شب عروسیم...
آدمها رو که میشناسی. میدونی چه انتظاراتی دارن.
آروم باش عبدالرحمان. قرار نیست فرار کنم.
لطفا آروم باش.
بهت آروم رو نشون میدم!
نه، من التماس نکردم.
قوی بودم. دستور دادم.
الان یادم اومد، خواهرم اومد داخل.
خدا لعنتش کنه!
گفت که: زحمت تخت رو نکش...
بندازش روی زمین و گوشه دیوار زندانیش کن.
بعدش هم از اتاق رفت بیرون.
نشونم بده. نقش خواهرت رو بازی کن.
باشه.
چطور پیش میره عبدالرحمان؟ تموم شد؟
این جنده خودش رو تقدیمم نمیکنه.
چهات شده اولفا؟ مشکلت چیه؟
خودت رو بهش تقدیم کن دیگه.
اگه مشکلی هم داری بگو.
مردم منتظرن.
میخوای جنجال به پا کنی؟
- خواهرت واقعا چنین حرفی زد؟ - آره.
- و بعدش؟ - من رو هل داد روی تخت.
حرکت!
ولم کن!
دهنت رو ببند!
- بس کن. - ساکت.
قرار نیست بهم دست بزنی.
ولم کن!
آروغ زد!
مردمی که بیرونن چی؟ میخوای آبرومون رو ببری؟
شنیدی چطور آروغ زد؟
که چی؟ اینطور نیست که نشناسیش که.
اذیت نکن. زود باش!
حتی بهم نگاه نکرده.
تو، گوش کن، خواهرم خیلی سرسخته.
اون گوشه رو دیدی؟
اونجا زندانیش کن و کارت رو بکن.
خجالت سرت نمیشه.
ملت منتظرن. زودباش.
- امشب جنجال به پا نکن. - برو بیرون.
- مگه باکره نیستی؟ - چرا هستم!
- اگه نیستی بگو. - هستم. نگران نباش.
نیومدی اینجا خوشگذرونی که.
آفرین.
برو، تنهامون بذار.
و تو، بهش نشون بده که مرد هستی.
خیلیخب. برو بیرون.
- تو هم پاشو. - دارم پا میشم.
- برو اون گوشه. - باشه، میرم
میرم گوشه.
اگه میخوای بریم اون گوشه میرم.
برو، گوشه.
دستت رو بکش!
- بزدل! - جنده کثیف!
- جندهی... - بهت نشون میدم!
No comments yet. Be the first to leave one.