Die ersten 200 Zeilen.
ونيس، ايتاليا، دومينگو، 8 جون، 1324
صبح بخير پدر
چيزي رو تعريف کرده؟ نه
براي دعا کردن هيچوقت دير نيست
آقاي پول پدر
خدا از مردي که رو همه چيز دروغ ميگه متنفره
نمير با بار سنگين
اون دروغايي که داره روع فناناپذيرتو نابود ميکنه
مردي جهان رو ميگره، همونجور که پيداش کرده
حتي اگه کشيش بخواد نگهش داره
من رفتم به چين
به بارگاه خان بزرگ
بهش خدمت کردم، و افتخار ميکردم که بهش خدمت ميکنم
من طرف اونا جنگيدم و دستوراي اونا رو انجام دادم
خودت ببين، ميشه؟ لطفا
اينو ميبيني؟
اين يه تيکه سنگ کوچيک
يه روز يه قسمت از جهان ميشه
حقيقت
اين چيزيه که آوردم... حقيقت
دروغ نه
داستاناي تخيلي نه، حقيقت
اما نه همه حقيقت، چيزايي که من ديدم
ژنو، ايتاليا، 1298
درسالهاي گذشته، زمين بوسيله خشکسالي و بلا و جنگها نابود شد
يکي از اين جنگها بين ژنو و ونيس بود
دو نفر تو زندان بودن و منتظر سرونشتشون
يکي از اونا روستج از پيزا و اون يکي ونيشن
اسم من مارکو پلوه
ويسکي رو بگير فکر ميکني بزودي صلح ميشه؟
کي اونا ما رو بر ميگردونن؟
چي فکر ميکني، کي ما از اينجا ميريم؟
فکر کنم ما وقتي آزاد ميشيم که يکي پول ضمانت ما رو بده
چقدر طول ميکشه؟ و چطور ميتونيم مطمئن باشيم
که اونا ميذارن که بريم؟
ما هيچوقت از اينجا نميريم، نمفهمي؟
زندان پايان دنيا نيست واقعا؟
من يه با قبلا تو زندان بودم اينجا، تو ژنو؟
در چين
تو تو چين بودي؟ و خيلي جاهاي ديگه
يه جاهايي که حتي اروپا هم نميشناسه
و جاهايي که اينحا هستن ، تو ذهنم
و چي ميگي اگه بگم که تو مرکز دنيا بودم؟
و آينده رو ديدم
هيچ ذهني طاقت اونو نداره
سفر من اينجا شروع شد
وقتي من به اون دکلهاي بزرگ کشتي ها نگاه ميکردم
وقتي من جوون بودم
ميخواستم که بدونم کشتي ها کجا ميرن
و آدما و دريانوردايي که ميبره
پدرم و عموم تاجراي ونيسي بودن
که به افسانه ها اعتقاد داشتن
چيزي که ميخواستم بدونم، چيزايي که اونا معامله ميکردن
حقيقت چيزاهاي زيبا و خوبي که اونا مبادله ميکردن
دست نزن
کلي سود تو مبادله اينجور افسانه ها هست
مارکو يا هر مرد ديگري در اروپا
اون طلاي خالصه، خان بزرگ از چين کوبليا خان دادش به ما
براي حمل مطمئن
اون نوه چنگيزه
چنگيز خان؟ بهترين مبارز جهان
که تا حالا ديده شده. آره
از اون موقع بود که من فهميدم که چين مقصد منه
انگار نوشته شده بود که من ميرم اونجا
ما اونقدر ميدونيم که شانسمون کجاست
مبادله با اونا آره
اونا ابريشم و ادويه و ظرفايي از جنس فز دارن
که اونقدر خوبن، که ميتوني دستتو از اونورش ببيني
اونا يه کاروان پشم دارن که براي مبادله به آسيا ميرن
اونا طلا و نقره و الماس دارن
بهترين صنعتگرا و هنرپيشه ها در جهان
شهر ها اونقدر بزرگن که ميتونن اقيانوس باشن
با اين وجود، قلمرو خان از لحاظ مايه داري از غرب کم نداره
اما ، ما داريم يه راهي پيدا ميکنيم که برگرديم
ما شنيديم که پاپ و خدا که ميپرستيم
چينيها ميتونن هر کدوم که ميخوان رو عبادت کنن
اما، مارکو، اما اگه مذهب درست به اون برسه، پس
ما يه درآمد درست از وسايلمون در مياريم
اون يه سفر جدي به اون طرف دنيا بود
ما ميتونيم اول به اورشليم بريم براي نفت
ما دو تا کشيش با خودمون داشتيم
که اونا با ما ميومدن به بارگاه کوبلاي خان بزرگ
اگه زمان ميايستاد
سفر ما آسونتر ميشد
پس ما مجبور شديم که از اطراف سرزمين ها مسافرت کنيم
با وجود خطرش
من جوون بودم، من خستگي احساس نميکردم
و اون قرار بود زندگيمو تغيير بده اهميت نداشت که چقدر هزينه داشت
خيلي دور از جاهايي که مردم ميرن
تا اولين کوهها رو ببينن
قله دنيا، با دو کشيش
براي هر قدم غر غر ميکردن
ادامه بدين، بدون ايستادن
ميدونن که خان 100 کشيش پيشنهاد داد
و مافقط دو تا پيشنهاد ميديم
و تو ميخواي که به ونيس برگردي با دمت
پشت پاهات ما همه اينجا ميميريم
اين مسافرت خيلي سخته
کي ميدونه که اين کوبلاي خان وجود داشته باشه
شما فقط تاجرين که دارين کارتون رو ميکنين
هيچ پاپي يه شانس مثل اين نداشته خيلي روح هست که ميتونه هدايت کنه
که اعتقاد دنيا تغيير کنه
ما دو تا کشيش پيشنهاد داديم
تقريبا داريم تو اين کوهها ميميريم
و اگه اينجا نميريم، هيچکسي نميدونه کدوم طرف پايان مسافرته
ميدونيم، شانس تغيير مسير تاريخ
جايي که هيچکي نميتونه بياد
تاجراي ونيسي فقط چيزايي رو که ميخوان دنبال ميکنن، اونا آدماي جاه طلبي هستن
شما فقط به طلا باور دارين و اين پسرشونو به سمت مرگ ميبره
براي يکم پول
من به تصميم خودم اومدم پدرت داره زندگيتو تو خطر ميذاره
براي يه داستان تخيلي
اون اونجا بود. اون خانو با چشماي خودش ديده
و اژدهاها ، ميبيني؟ و تک شاخ ها و اسبهاي با دو بال
اون کيه؟ يه دروغگو، يه مرد ديوونه يا احمق
يا هر سه تا مارکو
بذار برن، بذار برن. اينجوري ديگه مجبور نيستيم اونا رو ببينيم
کشيش ممکنه راست گفته باشه
شايد هممون تو اين راه ميميريم
شايد ما بايد پسره رو برگردونيم
همه اين داستانا که به من گفتين
درباره سرزمين هايي که مسافرت کردين درباره چيزايي که تو چين ديدي
ميخوام که اونا رو خودم ببينم
هي مارکو
شما از اونجا اومدين، از اونور دنيا؟
آره واسه اين بود که نذاشت بجنگيم
براي همه
ميتوني کمکش کني؟ يه داروهايي هست که
که بايد بخوره
اون همه چيزيه که ميتونيم بکنيم
بذارين راه خودشو پيدا کنه
ما جلو نميريم، بايد براش صبر کنيم
عمو مافو ميخواست که منو ترک کنه و سفر رو ادامه بده
اما پدرم از ادامه سر باز ميزد
براي يه ماه، هيچکس نميدونست که من زنده ميمونم يا ميميرم
تو هنوز ميخواي بري به چين با پدرت؟
برو خدا رو شکر کن که هنوز زنده اي
ميدوني چقدر ديگه و بايد طي کنن؟
و چه خوش آمدي اونا خواهند داشت؟
پدر نسبت به سفر خوشبينه ، و ما ميخوايم به اورشليم بريم
پدرت ممکنه بهترين مرد تو زمين باشه
خداي اونا صاحب همه زمينه
اما کوبلاي خان يه امپراطوري بزرگ داره
که الکساندر نميتونست خوابش رو ببينه
اونا چي دارن که بهش پيشنهاد بدن؟
پدرت چي داره که بهش پيشنهاد بده؟ وقتي پدر من به ونيس برگشت
هيچکس بهش اعتقاد نداشت، اونا ميگفتن که داستان سفرش الکي بوده
پس تو ميخواي ثابت کني که اونا اشتباه ميکردن
يا يه چيز بيشتر؟
ميخواي خودت ببيني
اگه اون حقيقت رو گفته
به اين معنيه که تو ميري و ديگه بر نميگردي
45 روز سفر تو شنهاست، بدون هيچ روستايي، و سايه اي
بعد از اين بيابون، يه بيابون ديگه هست
اينجا جزئي از گوبي هست که هيچ راهي اطرافش نسيت
ما بايد بريم مستقيم تا بتونيم ازش رد شيم
اون چيه؟ يه سفرنامست
يه ثبت از راههاي عبور کرده و چيزهايي که ديديم
اون ولش ميکنه. بهتره که بيشتر حساب کار خودتو بکني
عمو مافو و اگه يه نفر اينو پيدا کنه
و از قوانين ما براي ثروتمند کردن خودشون استفاده کنن
اونموقع چه احساسي ميکني؟
دانش قدرته، مارکو
و قدرت ثروت مياره. واسه اون ما الان اينجاييم
پس اگه خانواده تو داره سعي ميکنه که
براي ثروت چين
کتابا ميتونن خطرناکترين چيزاي دنيا باشن، مارکو
هر جا رو دوست داري خط خطي کن مردمي که اتسخوناتو پيدا ميکنن؟
چين
ارتش کوبلاي خان اينجاست
اين چيزيه که اتفاق ميافته وقتي يه شهر ضد خان اقدام ميکنه
اينور
وايسين، وايسين
اين مردا جنگاوراي خان بودن
که براي فراهم کردن
يه جاده امن از اعضاش به قلمروش باشه
اگه در ونيس سربازايي مثل اين بودن
ما خيلي سال قبل پيروز ميشديم
اگه در ونيس سربازاي اينجوري بودن
ما ميتونستيم دنيا رو پيروز بشيم
مارکو
چرا سلاحهاشون اينجورين اونا فکر ميکنن اينجوري قوي ترن؟
چه فاصله اي رو فکر ميکنن ميتونن شليک کنن؟
وقتي که اونا يه چاقو ميذارن رو گردنت
تا ساکتت کنه، تو ميپرسي اين چاقو از کجا اومده؟
کي اينجوري تيزش کرده؟ از کجا اومده؟
اينا پودرن ، ولي آتيش شليک ميکنن
اين از حالا برده شماست
صاحب من تنها مايه خوشحالي منه
ما برا سه روز به اندازه کافي داريم
اون جوري که اونا راه رو پيدا ميکردن
جوري که کشتياشون به سلامت ميرسيدن
چطور اون کار ميکنه؟ جادوي چيني
اون سنگ اولين جادويي بود کهمن ميديدم
کاروان بزرگي که ثروتشون رو ميبرن
از چين به آخر دنيا که ميخوان
اما هيچکدوم خيلي بزرگتر از
اولين و بزرگترين شهر در چين نبود
بزرگترين در هر جا
شاندو، اين پايتخت کوبلاي خانه
No comments yet. Be the first to leave one.