Die ersten 200 Zeilen.
.نقشهی تو شکست خورد
.میریم سراغ نفشهی من
.برو بردارش. همین الان بیارش این بالا
بره چیو برداره؟
.توی چنگمون بود
.این جنگ داشت نفس می کشید. زنده بود
.ازم نخواه که بین یک جنگ و یک همسر انتخابی انجام بدم
،جزیره اسکلت
.درستِ بیرون از مسیرِ تجاریِ ساخته شده
...این اتفاقی نیست که بیلی اینجا رو انتخاب کرده
.یک جایی که میتونه همهی ما رو در اونجا گیج کنه
،اون مرد که به خوبی در خاطرم هست
.ادعا میکنه تا به حال در جزیرهی اسکلت بوده و میتونه مسیر رو بهمون نشون بده
.من به دنبال یک شریک جدید هستم
،اگر هدفِ ما اینه که زنده بمونیم
،بعضی از ماها باید از طرف اونایی که نمیتونن
.در این شرایط منطقی فکر کنیم
.من شش نفر از افرادم رو به دنبالش فرستادم
.من بهشون دستور دادم که ناخدا فلینت رو بُکشن
دانلود فيلم و سريال با لينک مستقيم و کاملاً رايگان
داریم به چی نگاه می کنیم؟
.ناسا
.در همین نزدیکیه
...چند روز در سوی دیگرِ خط افقِ
.و فقط منتظر ماست
نمیتونی ببینیش؟
،بعد از اینکه از اون تپهی کوفتی بالا اومدم
حالا داری باهام شوخی میکنی؟
،تا چند هفته دیگه
،من یک ناوگان از دزدان دریایی با قدرت بی نظیر رو به اون طرف افق
.به سمت یک جنگ بیسابقه هدایت میکنم
،با یک ذره شانس
.اون جنگ درحالی به پایان میرسه که ما ناسا رو تصرف میکنیم و یک انقلاب رو آغاز میکنیم
.بدون تو نمیتونم انجامش بدم
،پس به نفعِ همهی کسانی که دخیل هستن از جمله تو هست
،اینکه وقتی جنگ شروع شد تو توسط اولین احمقِ خوششانسی که
.یک شمشیر به سمتت تکون بده، کشته نشی
میخوای جنگیدن رو بهم آموزش بدی؟
.میدونم که جنگیدن رو بلدی
.میخوام بهت آموزش بدم که چطور بجنگی و نمیری
.با اون کنترل بیشتری خواهی داشت
،میدونم وقتی که بدونِ پا دیده بشی چه حسی داری
،ولی وقتی که مبارزه واقعاً شروع بشه
...تنها چیزی که مهمه اینه که چه چیزی بیشترین برتری
.رو بهت میده
....افراد رو
.باید بهشون بیاموزم که چطور من رو ببینن
.میدونم که این بخشی از وظیفمه
،ولی به افتخار اینکه یک موضوع بین من و تو باشند
...خب من
.فکر میکنم دیگه الان از اون بخش گذشتیم
تو چطور؟
.همممم
،تو واقعاً تصور میکنی که چندین هفته انجام این کارا
تفاوت زیادی ایجاد میکنه؟
در این لحظه همونی نیستم که باید باشم؟
.بهتر از هیچیه
.درسته
در این مورد نگران نیستی؟
نگران؟
.خب تو میگی بهم آموزش میدی که چطور بجنگم
،ولی اگه هر مردی به صورت متفاوتی مبارزه میکنه
،به نظر من تو در حقیقت داری بهم آموزش میدی
.که چطور تو رو شکست بدم
.شانسم رو امتحان میکنم
اجازه هست؟
.بهم بگو که میدونی اونا کجان
.به محض اینکه وارد جنگل شدیم، فلینت و بقیه رو دیدیم
.قدری فاصله داشتند ولی اونا رو دیدیم
.افراد رو به سمتشون فرستادم
.به خاطر حملِ اون صندوق، نمیتونن خیلی دور بشن
.خب فلینت نیاز نداره که خیلی دور بشه
.فقط لازمه که اون ثروت رو در یک جای ناشناخته پنهان کنه و دیگه برندهست
چقدر وقت بهت داده؟
.فرماندار رو میگم
.بهم گفت تا طلوع آفتابِ فردا وقت دارم تا گنج رو برگردونم
.ولی فکر نمیکنم اینقدر وقت داشته باشیم
.او این فرصت رو به نفع خودش بهم داد، نه به خاطر من
.او داره آماده میشه تا یه حرکتی انجام بده
.نمیدونم چیه ولی داره براش آماده میشه
...و تا موقعی که اون صندوق رو پیدا کنم و باهاش مبادله کنم
.کار زیادِ دیگهای از دستم برنمیاد
کدوم یکی از اونا پیروز میشه؟
کدوم یکی؟
،آقای سیلور بهم اطمینان داده که میتونه گنج رو از فلینت پس بگیره
.و معاملهی ما رو طبق شرایطِ اصلیش از سر بگیره
...اگه حرفش اشتباه باشه
.گزینههای دشواری برای انتخاب کردن خواهم داشت
.تو هردوشون رو می شناسی
،حالا که دارن به عنوان حریف روبهروی همدیگه قرار میگیرن
دارم میپرسم که باید انتظارِ چه نتیجهای رو داشته باشم؟
.سیلور افرادی رو داره
...و
.فلینت اونجا تنهاست و برتری نداره
...با این وجود
،از زمانی که فلینت رو میشناسم
.همیشه تنها بوده و برتریِ خاصی نداشته
.و با این وجود اینجاییم
....گمون کنم حرفم اینه که
اگه من جای شما بودم، بدترین حالت رو فرض می کردم؛
.و هنوز که میدونید وقتش رو دارین، طبق همون نتیجه عمل کنید
.سرورم، مِه غلیظه
.این شاید بهترین فرصت باشه تا با کمترین تلفات حرکتمون رو انجام بدیم
.دوست دارم دوباره ببینمش
.او هرگز پیشنهاد شما رو قبول نمیکنه
...تو فعلا در اینجا
!یک توفیق اجباری هستی
.صبرم رو محک نزن
.از اون پایین بیارش بالا
.همین حالا
این چیه؟
.ما تا اینجا تعقیبش کردیم ولی ردپا به دو قسمت تقسیم میشه
،خب بنظر میاد که او قصد داره تعداد ما رو نصف کنه
.تا شانسش رو افزایش بده
،اگه اونا میگن که تو ذهنش رو طوری میشناختی که انگار ذهن خودت بوده
...ما فکر کردیم که شاید تو تصور بهتری
.از مسیری که میتونسته نسبت به ما بره، داشته باشی
من از کجا باید بدونم که اون تصمیم گرفته از کدوم مسیر بره؟
،فلینت فقط به یک ساعت یا کمتر نیاز داره
.تا اون صندوق رو طوری مخفی کنه که هرگز نتونیم بازیابی کنیم
،هر لحظه ای که در اینجا صرفِ فکر کردن میکنیم
.لحظه ای هستش که او به پیروزیش نزدیکتر میشه
.شما سه تا از اون طرف
.شماها، اون ردپا رو دنبال کنید
.اون درست میگه
.انگار فلینت دنباله اینه که اونا رو از هم جدا کنه تا یک برتری بدست بیاره
.میدونم
...پس انگار بنظر میاد که تو
.یکی از اون دو گروه رو به سمت مرگشون فرستادی
.نظر به این که بتونن موقعیت اونو افشا کنن
...در تعجبم که آیا اون میدونه
.تو چقدر ازش آموختی
...مچِ حریفت
.از جایی هستش که حمله شروع میشه
.به خاطر زمان گذشتهشه که نمیتونه خودش رو جدا کنه
،انتهای تیغه که جایی هست که ضربه وارد میشه
،در زمان حال قرار داره
.که همچنین نمیشه اونو ردش کرد
،تو هنوز داری به چشمای من نگاه میکنی
.که این روشِ خوبیه تا خودتو به کشتن بدی
...دقیقاً یه نفر باید چطور در یک لحظه
به دو نقطه از فضا نگاه کنه؟
.با تمرین
.همهی جنگها شبیه همدیگهن
...دو سوال از اهمیت بالاتری برخوردار هستن
،دیروز حریفم چه کسی بود
و او امروز چه کسیه؟
،به اون دو سوال جواب بده و اون موقع چیزهای خیلی کمی رو میتونه
.ازت پنهان کنه
چیه؟
.اینکه تو چه کسی بودی
.من اصلاً نمیدونم تو قبلاً چه کسی بودی
.نه قبل از اینکه تو رو پیدا کردیم
،یا مسیح
.این کارو نکن
.اگه میخوای بدونی از کجا اومدم، فقط بپرس
.فکر کنم الان همین کارو کردم
.تمامِ چیزی که لازمه رو میدونی
.من در "وایتچپل" متولد شدم. هرگز مادرم رو نشناختم
.من کاملاً دوران جوانیِ عادیای داشتم
....بیشتر اوقاتم رو توی خونه برای - .خونهی پسرا -
.میدونم. میدونم
.تو... یکی دوتا از تجربیاتت در اونجا رو بهم گفتی
.بجز اینکه اونا حقیقت نداره
درسته؟
چرا باید چنین چیزی بگی؟
،یادمه اولین باری که بهم گفتی
.بنظر میومد که داستانت...ساختگیه
در مود داستانی که وارد جریان بقیه میشه؛
.من یادمه اینو در یک جایی به خدمه کشتی گفتم
.در اون موقع خیلی بهش فکر نکردم
،فکر کنم که گمون کردم اگه تو تبدیل به نفری بشی که ارزش مشهور شدن داشته باشه
.بالاخره حقیقتت رو خواهم فهمید
...فقط
.در این لحظه، متوجه شدم که هرگز اتفاق نیفتاد
...و چیزی که بهم مربوطه اینه که
،علارغم اینکه چقدر برای آیندهی همدیگه سرمایه گذاری کردیم
.تو دوباره اون داستان رو بهم گفتی
چرا اینکارو کردی؟
.مهم نیست
.خیلی خب
.اگرچه میدونی که اینم حقیقت نداره
چرا حقیقت نداره؟
...متاسفم، هرچی که بیشتر سعی میکنم تا این رو نادیده بگیرم
.تو داستان من رو میدونی
.توماس، میراندا. همش رو
،میدونی چه نقشی در تحریک کارهایی که انجام دادم
،و کارهایی که انجام خواهم داد
.بازی کرد
.من رو در مقابلت شفاف و واضح کرد
،نه تنها این، بلکه وقتی این داستان رو برات تعریف کردم
.تو خودت رو داخل این داستان وارد کردی
...آخرین نفرِ در بین شرکای بدبخت
...خودت رو طوری جا دادی
...که درش باعث شد من و تو با هم بجنگیم
.قبل از اینکه بخوام بهت آسیبی وارد کنم، مجبورم تامل کنم
...آروم باش، من - من از دستت عصبانی نیستم؛ -
...فقط
.تو داستانم رو میدونی
...و بنا به دلایلی، نمیتونم متوجه بشم
No comments yet. Be the first to leave one.