Die ersten 197 Zeilen.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه در «فایر کانتری» گذشت...
نمیدونم چه جور رابطهای با بُدی داری،
ولی واقعاً میفهمیش.
فکر کنم حالا یکی دیگه رو داره
که میفهمتش.
برام گل آوردی، هان؟
روز اولت فقط میتونست از اونجا به بعد بدتر بشه،
بعد از اینکه یه آتیش کامل رو توی استخر دوام آوردیم.
سلام.
من وایولتم.
میتونم یه نوشیدنی مهمونت کنم؟
دیدم قبلتر داشتی به زانوت میرسیدی.
همون مصدومیت قدیمیه که برگشته؟
نه، فقط یه چیز جدیده.
بگیر، اینا کمک میکنن.
آره، هر از گاهی برای درد یکی بخور.
ولی فکر میکنی واقعاً مشکلی هست؟
نونّو هنوز خیلی حواسجمع بهنظر میاد.
آره، یهکم فراموشکار شده،
ولی لازم نبود با یه عالمه آزمایش
بترسونیمش.
برچ. هی رفیق، بیدار شو.
عرق کرده ولی تب نداره.
نه... هی. یکی به کاپیتان زنگ بزنه.
بگه با ۹۱۱ تماس بگیره.
برچ مرد خوبی بود.
داشت برنامهش رو جدی دنبال میکرد و...
داشت سعی میکرد با شیاطین خودش بجنگه
و تسلیمشون نشه.
و توی شیفت من مُرد.
تقصیر تو نبود.
برچ مریض بود و حاضر نشد بره درمانگاه.
آره، ولی یه چیزی رو جا انداختم.
مثلاً توی گزارش نوشته سوفل قلبی داشته،
بعد دکتر اورژانس گفت احتمالاً سرماخوردگی از پا انداختتش.
با عقل جور درنمیاد.
نه، جور درنمیاد.
حتی با یه بیماری زمینهای،
یه سرماخوردگی نباید
تا اون حد مشکل شدید تنفسی پیدا کنه.
و وقتی مُرد انگشتهاش آبی شده بود.
آره. سرماخوردگی همچین کاری نمیکنه.
ولی کالبدشکافی بیشتر بهمون میگه، نه؟
پزشکی قانونی علت مرگ رو تعیین کرده.
ولی انگار درست درش نیاوردن.
اگه خانواده درخواست کنن، بیمارستان هنوز میتونه کالبدشکافی کنه، نه؟
آره، خواهر برچ فردا میاد وسایلش رو ببره.
میتونم ازش بپرسم.
حقته جواب بگیری.
برچ هم حقشه. نمیشه فقط...
فقط چون زندانی بوده
یعنی مهم نبوده.
آره. حق با توئه رفیق.
خدای من! آره!
همینطوری انجامش میدیم. همینجا.
واریورز! واریورز! واریورز!
چندتا شد؟ چهار تا پشت سر هم؟ هوم.
اوه، عالیه.
اَه، بیخیال.
خیلی خب. برد عالی بود. حالا،
وقت یه خواب شب عالیه، والتر.
ساعتی چقدر بهت میدیم؟
که به یه مرد بالغ بگی کی باید بخوابه؟
بابا، همهٔ جذبهت رو یهجا خرج نکن.
احتمالاً فقط یه کم کربوهیدرات لازم داره،
که الکل رو جذب کنه. باشه.
چطوره یه میانوعده برات درست کنم؟
اوه، خوب میشه.
چند سالته، خاوی؟
لازم نیست جواب بدی.
اشکالی نداره. نه، چند سالته؟
بیستوهفت.
بیستوهفت. داستان پیرترین نهنگ گوژپشت دنیا رو شنیدی؟
پیرترین نهنگ گوژپشت دنیا رو شنیدی؟
آره، بهش میگفتن «پیرمرد».
از برخورد با کشتیها جون سالم به در برد و توی
تجهیزات ماهیگیری گیر افتاد؛ حتی از تغییرات اقلیمی هم رد شد،
و نه با وجود سنش.
دانشمندا ثابت کردن دقیقاً بهخاطر سنش بوده.
بهخاطر تابآوریش،
خردش.
دوست دارم ببینم تو به سن من میرسی
و از کوره درنمیری
وقتی یه بیستوهفتساله سعی میکنه با
یه آبمیوه و چندتا
کوکی شکلاتی آرومت کنه.
خواب برای حافظه مهمه.
دانشمندا اون رو هم فهمیدن.
آه. بذار ببینم.
پائولا. جیسون.
ماریا. چستر.
همهٔ آدمهای قبل از تو.
اسم هر چهار نفرشون یادمه.
و میدونی چرا اونا رفتن
و تو هنوز اینجایی؟
چون گفتی اگه
یه مراقب خانگی دیگه رو فراری بدم،
منو توی اتاقم حبس میکنی و آبجو هم خبری نیست؟
آره، خیلی بامزه بود، وینی.
نه. چون دوستت دارم. یه ذره.
و همونطور که میبینی خاوی، من کاملاً خوبم.
پس میخوام یه کم دیگه تلویزیون ببینم
و دیرتر بخوابم، اگه اشکالی نداره.
در نهایت تصمیم با خودته.
ولی داروی ساعت دو امروزت رو خوردی، درسته؟
نمیدونم. جعبهٔ قرص دست توئه.
خودت بگو چی میگه.
خیلی خب، درست بهنظر میاد.
باشه، پس پنجرهٔ کناری رو آببندی کنیم و بعد
لولههای آب رو برای نشتی چک کنیم.
داخلش چندتا پریز برق تازه لازم داریم. پریز برق
داخل، آره. و میتونی قیمتش رو هم دربیاری
علاوه بر دستمزد تعمیرکاریت،
برای یه یخچال شراب خیلی کوچولو؟
چون مامان شرابش رو دوست داره.
باشه رئیس، حله.
ممنون عزیزم. هی، جیمز.
کارولینای شمالی چطور بود؟ هی.
خوب بود. موفقیتآمیز بود.
همهٔ وسایلم رو از خونهٔ سابقم گرفتم.
همه رو توی یه جعبه روی ایوون گذاشته بود.
حتی لازم نشد ببینمش.
اوه. تو چی؟
داری ایرستریم رو تعمیر میکنی؟
آره. فکر کنم بالاخره این تابستون
بریم یوسمیتی.
هوم. فقط خودتون دوتا.
جادهٔ باز. انگار شروع
یه رمان عاشقانهٔ داغ کنار ساحله.
جدی؟ رمانهای داغ ساحلیت معمولاً
یه پدرشوهر بداخلاق هم دارن؟
والتر.
حداقل توی ورقبازی خیلی خفنه.
آره، و اگه گوشت قرمز با بغلش بیکن دوست داشته باشی،
آشپز بدی هم نیست.
انگار همهچی دستته.
آره، یه جورایی هست.
بیا، بریم سر کار.
آها. هوم. هوم. هوم. اوه، وای، وای.
هی، چرخیدن ممنوع. گفتم چرخیدن ممنوع.
نه، نه، نه.
هی گبز.
یه سؤال جوابم بده. اوه نه.
فرار کن. قایم شو.
ببین، خواهر برچ بعداً میاد اردوگاه،
پس بذار فعلاً با این حواسم پرت بشه،
باشه؟ هرچی. باشه.
سؤال چیه؟ خب،
ترس غیرمنطقیت چیه؟
مثلاً ترس من اینه توی یه خمرهٔ شیرهٔ قند غرق بشم،
و بعد مردم اسکلت منو پیدا کنن.
خیلی عجیب و خیلی ترسناکه. اوه.
باشه. لعنتی. فقط گفتم.
اوم...
اینکه یه جایی ته دلم هنوز بُدی رو دوست داشته باشم و همه بفهمن.
یعنی لوک طوری رفتار کرد انگار
میتونه بوش رو ازم حس کنه، و رفت توی سرم.
اوه.
چی؟ هان؟
خب، اگه یکی رو دوست داشته باشی،
واقعاً یه روز کامل از دوست داشتنش دست میکشی؟
مثل من و فرانسین. ما دوباره خیلی جدی با همیم.
آره، ولی من دیگه اونطوری جیک رو دوست ندارم.
همچنین. منم رد شدم و رفتم جلو.
به سمت وایولت. درسته، پس ترس غیرمنطقی اون
اینه که حالا که رفته اسکی،
حتماً مستقیم میکوبه به یه درخت.
باشه، آره، ولی چون اون بالا طوفانه،
و هنوز جواب پیامم رو نداده.
نه، اون ترس غیرمنطقی نیست.
بوم. دیدی؟
بیشتر از چیزی که لازمه نگرانش نکن.
بابات رو از دست دادی،
کارا رو هم؛ طبیعیه ذهنت بره سراغ بدترین سناریوها.
بهمن، تصادف، هیپوترمی...
ولی مطمئنم حالش خوبه.
ممنون. کمک کرد.
هی، غیر از لوک هیچکس دیگه فکر نمیکنه
ازم حسِ «هنوز عاشق بُدیام» میاد، درسته؟
فکر کنم فقط چون ما میشناسیمت.
فکر نمیکنی اونم فهمیده باشه، نه؟
نه...
فقط بدون که خیلی سرخ شدی.
نه... من... همینجا.
من خوبم. خودم بهتنهایی قویام،
و بُدی و آدری هم...
هرچی که هستن. خداحافظ.
هی.
جیمزی. خوش برگشتی.
یهکم دلم برای مسخرهبازیهای همیشگیت تنگ شده بود.
یه ذره.
هی...
یه سؤال جدی،
همه توی تری راک چطورن؟
دارن...
با شرایط کنار میان،
No comments yet. Be the first to leave one.