Die ersten 200 Zeilen.
من هیچ کار اشتباهی نکردم
من بیگناهم
کسی صدام رو میشنوه؟
حق من نیست که اینجا باشم
حق من نیست که اینجا باشم
حق من نیست که اینجا باشم
من هیچ کاری نکردم
من هیچ کاری نکردم
من کاری نکردم
من کاری نکردم
من کاری نکردم
حق من نیست که اینجا باشم
حق من نیست که اینجا باشم
من فقط خانوادهم رو دوست دارم
من فقط داشتم از خانوادهم محافظت میکردم
خونه، خونه، خونه
بهشتِ من روی زمین
جایی که قلبم به اونجا تعلق داره
عشق، شادی، امید و افتخار
تنها دلیلِ زنده بودنم
خونه، خونه، خونه، بهشتِ من روی زمین
جایی که قلبم به اونجا تعلق داره
من جواب میدم
هیچچیزی خوشمزهتر از یه خوراکیِ ایتالیایی نیست
اون چیه؟
از اون چیزایی که نمیتونی از خوردنش دست بکشی
ممنون
ممنون
اوه. - اوه
سلام
سلام
اوه، من عاشق دخترهامم
خب، حالِ مادرت چطوره؟
خوبه خاله جان، اون و پدرم
دارن نمازِ ساعت ۱۰ رو میخونن
دارن واسه گناهِ برادرت دعا میکنن؟ - بله
اوه، ماریا
ایزابلا، از پدرت بپرس
که توی تقویمِ ماهیگیریش علامت بزنه
دوباره، شنبه صبح
ساعت ۶:۳۰ صبح، پلِ مورنینگساید، یادت نره؟
باشه عمو جان
تقویمها رو علامت بزنید
آمادهای این شنبه سورپرایزش کنی؟
آره، حتماً
اوه، دخترهای من. (ماچ)
خوراکی؟
پروردگارا، میدانم که بخشش تو تمام گناهان را میپوشاند
ما فقط باید آن را بپذیریم
فرزندم را به خاطر کارهای گناهآلودش ببخش
خودم را سرزنش میکنم که او را لوس بار آوردم
لطفاً ماریوی ما را راهنمایی کن و از گناه نجات بده
آمین
آمین
دوستِ نامرئیِ من
گفتم نه، من اهلِ ماریجوانا نیستم
همهاش تقصیر منه، خودم رو سرزنش میکنم
چرا؟
چون تو رو نفرستادم مدرسه مذهبی
نگران نباش پدر
پشتِ این دخترِ صادق
بهترین بابای دنیا ایستاده
ذاتِ من یه دخترِ صادقه
همونی که بهم میگه باباجی
اوه، عاشقتم باباجی
منم دوستت دارم دخترم
بیا، حالا دیگه برو بخواب
باشه؟ - اوه
شب بخیر
باشه
کدو تنبلِ کوچولوی شیرینم
هوم؟
یه نفر یه چیزی رو فراموش کرده
آره راست میگی، یه چیزی رو فراموش کردم
باباجیت دیگه داره خیلی پیر میشه
اوهوم
بسیار خب
خب، یکی بود یکی نبود
دو تا پرنده به اسم توئیتی توی پارکِ مورنینگساید زندگی میکردن
اسم یکیشون «تونا» بود و اون یکی «تونی»
و پرهای آبی و طلایی داشتن
یه روز تونا به تونی گفت
«دلم یکم مافینِ خوشعطر و بو میخواد.»
و بعد تونا به تونی گفت
از تو میخوام که از هفت دریا و هفت کوه پرواز کنی و بگذری
تا خودِ ویتنام بری و برام یکم برنج بیاری
و بعد دوباره از رو هفت دریا و هفت کوه پرواز کنی و برگردی
و از دو تا اقیانوس رد بشی و تا خودِ کوبا بری
و از اونجا برام یکم شکر بیاری
و بعد در نهایت، ازت میخوام
که دوباره از هفت دریا و هفت کوه پرواز کنی
و از قلههای پر از برفِ
هیمالیا بگذری و بری به بنگلادش
و برام یکم آتیش بیاری
از «ببرهای بنگالِ»
منطقه ساندربان
الحمدلله
بهشتِ من روی زمین
جایی که قلبم به اونجا تعلق داره
فاریا، عزیزم
هوم؟
حسن، عشقِ من
میدونی فاریا
زن و شوهر باید یکم وقت با هم بگذرونن
میدونی، دور از وظایفِ پدری و مادریمون
فقط من و تو
فقط من و تو، که خوش بگذرونیم
میدونی چیه؟
شنبه هفته دیگه برای ماهیگیری باید با من بیای
واقعاً، فقط همین یک بار
بهت خوش میگذره، بیا
فکر کنم اشتهای من مهمتر از
رنج کشیدنِ یه ماهیه
بیخیال فاریا
فقط همین یک بار. - نه عزیزم
آخه، فقط یه بار
بذار همون گیاهخوار بمونم
اوه فاریا
بیا
خیلی تحسینت میکنم که گیاهخواری
آخ، اوه
چیزی نیست، خوب میشه
خوب میشه، خوب میشه. - آخ
باشه، پاهات رو اونجا بالا نگه دار
مبادا قوزکِ پات آسیب دیده باشه
اوه خدای من
خوبی؟
خوبم. - آروم، آروم، آروم
فاریا
یواش، همونجا، همونجا
خب
بشین، خوبه
حسن، عشقِ من
صبح بخیر افسر
صبح بخیر آقا
صبح بخیر. - ببخشید که مزاحم شدیم
فقط برای اطلاعرسانی اومدیم
میخواستیم در جریانِ اتفاقاتِ این منطقه بذاریمتون
مشکلی پیش اومده جناب سروان؟
مثل باندهای تبهکار، یا دارودسته بدنامِ «گالووی بویز»، یا...؟
هنوز مطمئن نیستیم
ولی گزارشهایی از زورگیری در این منطقه داشتیم
مخصوصاً نزدیکِ پلِ مورنینگساید
فقط داریم از مردم میخوایم که هوشیار باشن
و هر چیز مشکوکی رو گزارش بدن
مخصوصاً اگه مردی رو دیدید که شبیه این عکسه
حتماً افسر، ممنونم
ممنون که اطلاع دادید
سپاسگزارم
مامان اومد، بیا پیشم عزیزم
چیک چیک چیک... بیا... بیا
چیک چیک چیک... بیا... بیا
کدوم لعنتیای این بلا رو سر من آورد؟
بیاید پیش من
کدوم از خدا بیخبری مرغم رو دزدیده؟
یا الله
یا الله
کدوم از خدا بیخبری مرغم رو دزدیده؟
قسم به خدا و پیامبر و الله
پنج روز روزه میگیرم
به مسجد شیرینی میدم
لطفاً عزیزِ دلم رو برگردونید
نه برنج میخورم نه دال
چطوری روز و شبم رو بگذرونم؟
قسم به خدا و پیامبر و الله
لطفاً عزیزِ دلم رو برگردونید
اوه، حسن
یه نفر هر پنج تا مرغم رو دزدیده
حالا چطوری تخممرغ بفروشم؟ صبر کن چاچی (زنعمو)
حالا چطوری تخممرغ بفروشم؟
لطفاً عزیزِ دلم رو برگردونید
شفیع چاچی، دردت رو درک میکنم
اومدم
این یکی؟ یا اون یکی؟
چاچی، چاچی
چاچی، چاچی
کی اونجاست؟
مرغ
عزیزِ دلم
خدایا شکرت. اونا رو برگردوندی
خیلی دعا کردم
طلا و الماسم رو برگردوندی
زخمهای دلم رو شفا دادی
صبر کن، یکم خوراکی برات میارم
ممنون. - خواهش میکنم
پروجینا روسانا
بیا، بفرمایید
ممنون، خیلی ممنون
ممنون بابا
بیا، بگیر
اوم
مارکو، دوستِ من، ای کاش این
پروجینا روساناها رو توی بچگیات با هم داشتیم
هنوز دلت واسه ایتالیا تنگ میشه، نه؟
کالابریا، خونه پدریام
هنوز بوی سسِ مادربزرگم رو حس میکنم
که صبحها داشت روی گاز قلقل میکرد
انگار همین دیروز بود
پدربزرگم رو میبینم که داره آب انگور رو میریزه
توی بشکههای بلوطی که با دست ساخته شده بود
No comments yet. Be the first to leave one.