Die ersten 200 Zeilen.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
اون شب الکل خورده بودی؟
- آره. - چقدر؟
- دو سه لیوان. - دو یا سه لیوان؟
سه.
امسال چندتا دوستپسر داشتی؟
کمتر از ده؟ بیشتر از ده؟
کمتر از ده.
با چندتاشون خوابیدی؟
میتونی با هرکس که دوست داری بخوابی.
تا وقتی که هر دو رضایت داشته باشید. کسی قضاوتت نمیکنه.
به عنوان یه خردسال حرفهات محرمانه باقی میمونه.
ولی باید همهچیز رو بدونم. چند نفر بودن؟
هفت نفر.
- زیاده؟ - موضوع این نیست.
بقیه ممکنه تصور کنن که فاحشهای هستی که با هرکسی میخوابه.
و بگن که موافق بودی.
حقیقت نداره.
من میدونم.
ممکنه دفاعیه اینطور باشه.
توی دادگاه معمولا قربانیها بازجویی میشن.
«مترجم: «تارخ علیخانی
ولی نگران نباش...
قاضیها به چنین موضوعی عادت دارن و بلدن چطور تصمیم بگیرن.
هرچیزی که شنیدی آرامشت رو حفظ کن.
و حین بازجویی فقط حقیقت رو بگو.
حتما مامانم باید اونجا باشه؟
عکس نگیرید. به سن قانونی نرسیده.
- از رای دادگاه راضی هستید؟ - انتظارمون بیشتر از این بود.
ولی حداقل قربانی بودن دخترم اثبات شد.
باید زمان بگذره که با این کابوس کنار بیاییم.
دخترها، بابایی باهاتون تا مدرسه نمیاد؟
ربکا زنگ زده بود. تیو دستگیر شده.
- جدی میگی؟ - طبیعیه دیگه.
نمیشه چیزی رو به مادرش توضیح داد. ترجیح میدم خودم برم اونجا.
- باز چیکار کرده؟ - با معلم ریاضی بحثش شده.
گفت که دو روز توبیخ شده...
ولی ظاهرا زده توی دهن طرف.
- وای. - اون هم شکایت کرده.
میتونم با قطار برم جنوا.
میتونی دخترها رو بیاری؟
بیایید دخترها. آخرش هم خودم باید ببرمتون.
ممنون.
- تیو میاد با ما زندگی کنه. - چه مزخرف.
پیر میخواد به پسرش نزدیک بشه. این فرصت خوبیه.
ولی بچه خرابکاریه دیگه؟
صحبت خرابکاری شد. صبر کن.
طبق توافقمون میبریش، یا هم قبول نمیکنی و یه پرستار پیدا میکنم.
ولی قرار نیست به محض سخت شدنش بیخیال بشی.
- مینا... - مینا مینا نکن.
بیا، خاله اینجاست. خوشحال میشه ببینت.
لوکاس.
- بابایی رو بوس نکردم. - خب برو.
مضطربم.
عزیزم، یه بوس اینجا، یه بوس هم اونجا.
بیا بشین.
لطفا همونجا بشین. راه نرو و حرف هم نزن.
- بعد خاله دو تا مشتری دیگه هم دارم. - چه اژدهای باحالی داری.
از بابایی گرفتیش؟ چه بابای خوبی داری.
میذارمش پیش گنجهام.
ببرمش با دخترها بازی کنه؟
بعد که اومدی ببریش میتونی پیش ما غذا بخوری.
نه، ولی لطف داری.
نمیخوام دیگه اون عوضی رو ببینم. نمیفهمه که من کار دارم...
حتی اگه کار بیارزشی باشه.
سلام تیو.
- سلام. - اومدم وسایلت رو بیارم.
نباید همینطوری ولشون کنی. ببین، توی کمد کلی جا هست.
- باشه؟ - خوبه.
- خیلی بزرگ شدی. - آره دیگه.
- یه سال دیگه دادخواست میدم. - دادخواست؟
اینجا خیلی مزخرفه.
آره، واسه یه نوجوان زیادی خلوته.
قطار داره میره. بهش عادت میکنی.
خوبه...
- ولی چرا اینجا نبود؟ - چون با مامانش زندگی میکرد.
- تو هم میخوای؟ - چرا؟
دلیلش همینه دیگه خانم کنجکاو. همینه دیگه.
بدون تو ناهار خوردیم.
- من گوشت نمیخورم. - مامان، من میرم کادوی تیو رو بیارم.
ولی قهوه میخورم که بیدار بشم.
بازش کن.
تو مدرسه درستش کردم. واسه کلیدت.
- من هم کاغذ کادو رو درست کردم. - جدی؟
چه خوب.
خیلی قشنگه. ممنون آنجلا.
ممنون سرینا. چه کاغذ قشنگی درست کردی.
درک میکنم ولی...
ببین، غیر قابل قبوله که چنین پروندهای رو قبول کنی.
اگه یه لحظه رفتار اداریت رو بذاری کنار حرفم رو قبول میکنی.
در مورد دختر 13 سالهایه که خیلی وقته منتظر بوده.
مادرش فوت کرده. بردنش یه مرکز دور از تنها والدی که براش مونده.
چرا انقدر طول میکشه؟
- حالا میافتی. - نیفتادم.
چون من کوچیکم دیگه. توی دنیای واقعی باید بیفتی.
حالا دوباره.
اسم این حرکت اوسوتوگاری بود.
درد داره، نه؟
من خیلی جودو بلدم. همه پسرها رو خفه میکنم.
داشتیم بازی میکردیم مامان.
عالی بود. اون چیه؟ وای باز شده. نه نشده.
خیلی بده.
جای اینکه ازم تشکر کنن که واسه 700 نفر کار جور کردم...
الکی دنبال بهانه میگردن.
نمیخوان درک کنن که...
من روی سوددهی این شرکت سرمایهگذاری کردم.
از جیب چپ در اومده و رفته توی جیب راست.
اگه توی بازسازی سرمایهگذاری نکنی نابود میشی.
ولی نه خیر. فقط جیب راست واسشون مهمه. جیب چپ اهمیتی نداره.
سادهست. من درخواست مالیات شرکت و کلیه شعب رو میکنم.
بعد میبینن که من هیچی از مسئولین مالیات ندزدیدم.
بعد دهن کوفتیشون رو میبندن.
بیا دیر شده. بریم بخوابیم. خسته شدی. دیگه نمیتونی.
به نظرت من یه پیر خرفت شدم؟
اصلا.
تیو فکر میکنه من یه پیر خرفتم.
گاهی اوقات هم بهم میگه.
دیروز بهم گفت دخترها رو به سرپرستی قبول کردم که وجدانم راحت باشه.
چون برای اون پدری نکردم.
واقعا؟
از کجاش این حرفها رو در میاره؟ خیلی لوس و بیادبه.
میگه من همسن پدربزرگشونم.
همیشه اینطوری نیست.
با دخترها خوب کنار میاد. خیلی دوستش دارن.
این نکته خوبیه.
از دیدش ما پیر و خرفتیم.
بهتر نیست بخوابی؟ خیلی خستهای.
وقتی چهارده سالم بود...
یواشکی عاشق دوست مامانم شده بودم.
به نظرم خیلی ظریف بود.
و همونموقع توی دفتر خاطراتم نوشتم که...
چین و چروکهای پوستش...
پوست نازک و ظریفش.
انگار که مُرده بود.
انگار که داشت متلاشی میشد.
بیامان...
به سمت مرگ میرفت.
حالم بد میشد.
و در عین حال جذبش شده بودم.
میدونی چند سالش بود؟
سی و سه.
از دیدم مثل جنازه بود.
فکر کن.
و دیدت به پدرت چطور بود؟
من پیردوستم. خودت میدونی.
بدنی که مسنه و دیگه طراوت جوانی رو نداره...
من رو احساسی میکنه.
از دیدم جذابه.
ترجیح میدم توی خونه سیگار نکشی.
- خودم هم چنین چیزی رو نمیخوام. - خوشحال باش که حشیش نیست.
تیو، ما میخوایم که اینجا خوشحال باشی.
اگه این یهجانبه نبود خوب بود.
- خب؟ - فهمیدم. ولم کن کار دارم.
- چه کاری؟ - کار.
جدا؟ چه کاری؟
گفتم برو. حواسم رو پرت میکنی.
اصلا باور نمیکنم که کاری داشته باشی.
هیچکاری نمیکنی. فقط بازی میکنی و مزخرف میبینی.
به خودم مربوطه. چیزی نیست.
چیزی نیست؟ یعنی چی؟ آخر سال امتحان داری.
داری اذیتم میکنی. برو بیرون.
- حالا که اینطوریه... - پسش بده عوضی.
خیال کردی کی هستی؟ اون مال منه. روانیای چیزی هستی؟
بیا.
- یه ساعت و نیم وقت دارم. - از هیچی بهتره. اصلا نمیبینمت میمی.
- پسرخواندهات چی؟ - ازم متنفره. ولی عیبی نداره.
چی شده؟
الان به پیر زنگ میزنم.
پیر، دزد اومده.
نمیدونم. حتما در باغ رو به زور باز کردن.
باید هال رو ببینی. آره، به پلیس زنگ میزنم.
کیفم توی هال نیست.
هنوز چیزی رو ندیدم.
آره.
- چه خبر شده؟ - یه لحظه عزیزم.
دزد اومده. برو توی اتاقت ببین چیزی کم نشده؟
پسرخوانده مهربونی داری.
در حال حاضر وجود ندارم و عیبی نداره.
پشت خطی پیر؟
ممنون که انقدر زود اومدید.
میخواستم فورا به سارا خبر بدم. خبر خوبی دارم.
قاضی دادگاه اطفال و نوجوانان تصمیم گرفت که میتونی با پدرت زندگی کنی.
- نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم. - از قاضی تشکر کنید.
نه، باید از شما تشکر کنم.
- ببخشید. واقعا ببخشید. - مشکلی نیست.
قاضی گفت که بعد بیماری و مرگ مادرت بهتره که توی محیطی آشنا باشی.
بقیهاش وظیفه شماست آقای اورارد.
- امیدوارم متوجه شده باشید. - قطعا.
اداره مراقبت از جوانان حواسش هست. لطفا من رو پشیمون نکنید.
- بله؟ - این واسهات آشناست؟
- مال منه. - توی حیاط پیداش کردم.
گذاشتمش توی کیفم و یادم رفت که بهت بدمش.
مهم نیست.
کیفم حین دزدی ناپدید شده.
چطور جاسوییچی رفته توی جیبت؟
- حالا دیگه وسایلم رو هم میگردی؟ - من همیشه لباسها رو میشورم.
منتظر توضیحت هستم.
- نمیدونم. - احمق نشو.
وسایل سرقتی کجان؟
No comments yet. Be the first to leave one.