Die ersten 200 Zeilen.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه گذشت... یکی باید باهام بیاد.
من باهات میام.
و میخوام بدونم
اینجا برای پیشرفت من جایی هست یا نه.
مگه پیشرفت نمیکنی؟
لوک، سلام.
کی فهمیدی وقتشه ایستگاه ۴۲ رو ترک کنی؟
پس مستقیم بریم سر عروسی؟
فین همین الان پنج بار بهم پیام داد.
«خب، عکسهات رو گرفتی، دیگه کارت با من تمومه؟
وقت من باارزشه. ممنون که هدرش دادی.»
شارون یه معامله کرد. شرکت رو وادار کرد هزینهٔ پاکسازی رو بده
و ادارهٔ اصلاح و تربیت هم منو زودتر آزاد کرد.
پس اداره و شرکت به سهلانگاری اعتراف کردن؟
قرارداد محرمانگی امضا کردم.
منی آزاد نیست. ساکتکردنش فقط یه شکل دیگه از زندانه.
یالا، نمیتونی اینقدر سادهلوح باشی.
رنه هافمن. وکیلم.
و خیلی هم به اون معامله علاقه دارم
که مادرت همین الان کرد.
میخوام یه دعوای گروهی راه بندازم
تا عدالت اجرا بشه.
این میتونه آکسالتا رو زمین بزنه.
و مطمئنی فکر خوبیه؟
رنه گفت آکسالتا همهجا چشم و گوش داره.
یکی باید جلوشون بایسته، پس آره، مطمئنم.
باشه، بریم.
این بازیِ عدده.
اینکه منی قرارداد محرمانگیش رو بشکنه خیلی به نفعمونه، ولی...
و مطمئنی بهخاطر این نمیتونن برش گردونن زندان؟
آره، مطمئنم. ادارهٔ اصلاح و تربیت آزادش کرده، نه آکسالتا.
ولی هنوز داره قرارداد محرمانگی رو میشکنه. نمیتونن ازش شکایت کنن؟
شکستن یه قرارداد محرمانگی باعث نمیشه
آکسالتا پلک بزنه. باید همهٔ تری راک قراردادهاشون رو بشکنن.
چون من و منی با هم میتونیم همهشون رو همراه کنیم.
و اگه به دعوای گروهی ما ملحق بشن،
آکسالتا میترسه،
و یه مبلغ یکجای بزرگ پیشنهاد میده. بدون دادگاه.
مردم این رو اعتراف به تقصیر میبینن.
پس از این به بعد، مردم و دولت
آکسالتا رو چهارچشمی زیر نظر میگیرن.
پس مجبور میشن مواد شیمیایی
و پسماندشون رو درست دفع کنن.
و دیگه نمیتونن یه برچ دیگه رو بکشن و قسر دربرن.
یادت نره، پدر و مادرم نباید چیزی از این بفهمن.
دو ساعت دیگه تری راک منتظرمونه،
پس اونجا میبینمت.
همهچی درست میشه، دخترم.
اوه، وایسا. داری... داری چیکار میکنی؟
اوه، فقط اومدم جای یه بازنده توی ۴۲ رو پر کنم که تعلیق شده
چون دستور رو اجرا نکرد.
اوه، صبر کن، اون تو بودی.
نه. منظورم اینه چرا توی ایستگاه من اینهمه ریختوپاش کردی؟
میدونی چیه؟ یادم بنداز اگه یه روز رفتیم سفر جادهای
هیچوقت نذارم تو صندوق رو بچینی. باشه.
میدونی چیه؟ مهم نیست.
اِم، بههرحال امروز آخرین روزمه اینجا.
خب، شاید روزهای منم شماره افتاده باشه.
نه بابا. چی، میخوای بری؟
خب، یه پیشنهاد کار دیگه توی بیوت گرفتم.
برای سمت کاپیتانه،
ولی رئیس گردان اونجا تا یک سال دیگه بازنشسته میشه.
هی، عالیه. مخصوصاً برای من.
من آپارتمانت رو میگیرم.
باشه، اول اینکه بُدی هنوز اونجا زندگی میکنه.
باشه. و دوم، هنوز قبولش نکردم.
باشه، اِم... پس چی نگهت داشته؟
چون ترفیعش تضمینیه.
بیوت فقط یه شهرستان اونطرفتره، همیشه میتونی بیای سر بزنی.
باشه.
میتونم رک باهات حرف بزنم؟ هوم.
روی کاغذ، بیوت کاملاً منطقیه.
ولی ترککردن ۴۲...
اینجا خونهام بوده و...
وینس برام مثل پدره.
پس باهاش حرف بزن.
حرف بزن.
ببین، میدونم از رفتنت ناراحت میشه،
ولی برات خوشحال هم میشه.
یه خبر خوب دارم.
اداره همین الان تأیید کرد
یه هفته مرخصی اضافه بهمون بدن.
واقعاً میتونیم ایرستریم رو وصل کنیم
و بزنیم به جاده.
پس یه ماه کامل... ببین.
ماهیگیری با مگس توی دِشوتس داریم.
یه کنسرت توی درهٔ رود کلمبیا داریم.
یه شهر باواریایی داریم.
شرابسازیهای مناسب آروی داریم.
اسپا داریم. ماساژ داریم. صبر کن.
فکر کردم گفتی از اسپا و ماساژ بدت میاد.
میاد، ولی تو دوست داری یه فرصت دوباره به چیزها بدم، پس...
اوه خدای من، اگه فکر میکنی همهٔ اینا
کمکت میکنه توی ایرستریم به مرادت برسی،
مرد خیلی عاقلی هستی.
میدونی، واقعاً خوشحالم
که بالاخره دارین اون سفر رو میرین، چون حقتونه.
اینطوری لازم نیست این رو ببینم.
همهٔ اینا رو، همیشه.
ببخشید.
تو اینجا چیکار میکنی؟
این کیه؟
مریودر.
مشاور حقوقی ارشد شرکت آکسالتا.
و بهخاطر تو اینجام.
صبح بخیر.
فین هنوز بهت پیام میده؟
اِم، نه. کاری رو که گفتی کردم.
جوابش رو ندادم و پیامهاش رو هم باز نکردم.
و دست برداشت؟
فکر کنم بیخیال شد.
یا خجالت کشید.
اِم، دربارهٔ اینکه بُدی
و بابام دارن میرن سراغ آکسالتا چی فکر میکنی؟
آکسالتا یه جالوتِ واقعیه. یه کم ترسناکه، نه؟
ریسک داره.
ولی شجاعانه و درسته.
بُدی اصلاً چه ربطی به این ماجرا داره؟
بچهها. همیشه از پدر و مادرشون راز نگه میدارن.
مامان، میدونی اگه مهم نبود این کار رو نمیکردم.
داره تلاش میکنه همهٔ زندانیهای تری راک رو راضی کنه
قراردادهای محرمانگیشون رو بشکنن.
میدونی، برای اینکه معاملهای رو
که با آکسالتا کردی، به هم بزنن.
چی کار کرده؟
داری جاسوسی منو میکنی؟ وکیلش فکر میکنه
اگه تعداد شاکیها رو بالا ببرن،
ما پیشنهاد بهتری میدیم،
ولی میدونی من چه عددی رو جالب میدونم؟ سه.
تعداد قسطهایی که برای این بار عقب افتادی.
یا... هوم...
۷۲۰۰ چطور؟
هزینهٔ ماهانهای که برای پدربزرگت میدین،
برای اون مرکز راحت مراقبت از حافظه. خیلی خب.
فکر نکنم از جایی که داری میری خوشم بیاد، رفیق.
حیف میشه اگه شرکت من بانک رو مجبور کنه
اینجا رو مصادره کنه.
ما رابطهٔ قدیمیای با هم داریم.
پس راهحلی رو که پیشنهاد میکنم میفهمی؛
این نورما ریِ اینجا کل ماجرا رو ول میکنه،
یا من سقف رو روی سرتون خراب میکنم.
داری خانوادهٔ من رو تهدید میکنی؟ تو داری شرکت من رو تهدید میکنی.
شرکت تو آدم کشته. بُدی.
بس کن. میخوای منو بزنی؟
خواهش میکنم، مشت بزن.
روز منو میسازی.
برگردوندنت به زندان دیگه نور علی نوره.
یالا.
همین فکر رو میکردم.
پشت سر من این کار رو کردی؟
میدونستی چه حسی دارم. آکسالتا باید تاوان کارش رو بده.
آره، ولی حالا انگار این ماییم که باید تاوان بدیم
چون آکسالتا نابودمون میکنه.
میتونم درستش کنم. باشه؟
وقتی چیزی خراب میشه، کار من درستکردنشه.
پس فقط باید این مزخرفات رو ول کنی.
همین. به چیزی که گرفتیم راضی باش
و بعد برو با مریودر آشتی کن.
با دشمن واقعی؟ نه.
بُدی، یالا. باید... باید بهش فکر کنی.
نه، ما جلوی زورگوها کوتاه نمیایم. بهشون قدرت نمیدیم.
خودت این رو یادم دادی.
پسرمون فکر میکنه شکستناپذیره.
اگه اون مرد رو زده بود، اگه ما اینجا نبودیم،
الان داشت برمیگشت زندان.
آره، ولی اینجا بودیم، و از این به بعد هم هستیم.
واقعاً؟ چون گفتیم قرار نیست زیادی پدرومادری کنیم.
شار، این فرق داره. باشه، خونهٔ خودمونه،
بار خودمونه و... بابای منه.
باشه، پس ما برای اون جمعش میکنیم.
باز نجاتش میدیم، و هیچوقت درسش رو نمیگیره
چون هیچوقت نمیذاریم شکست بخوره.
اگه این بار شکست بخوره، همهمون میبازیم.
درسته. باشه.
پس باید... باید وضع مالیمون رو محکم کنیم.
شاید... شاید مجبور شیم ایرستریم رو بفروشیم.
نمیدونم. نمیدونم. باید یه کاری بکنیم
چون بُدی ما رو کاملاً بیدفاع گذاشته.
میرم چندتا تماس بگیرم.
خونهٔ خانوادهام، کسبوکارمون،
پدربزرگم. بُدی، وایسا مرد.
لازم نیست این کار رو بکنی. از اینجا به بعد با ما.
نه، نه، نه.
بچهها به حرف من گوش میدن چون یکی از خودشونم.
منم همینطور.
ببین، بُدی، اگه بخوای کنار بکشی درک میکنیم.
میتونیم ببریم،
ولی آکسالتا لیز و موذیه.
یعنی جاسوسی میکنن، آزار میدن.
کاری میکنن دردش رو
تو و خانوادهات حس کنین.
این خطر واقعیه.
نه. نه.
نه. راه بردن همینه.
باشه؟ من و منی، با هم. هیچی این رو عوض نکرده.
ولی چیزی که عوض شده، آکسالتاست
که افتاده دنبال هرچی پدر و مادرت دارن.
برای همین نمیتونم کنار بکشم. خانوادهام رو تهدید کردن.
اگه گابریلا رو تهدید کنن، تو همینجوری تسلیم میشی؟
No comments yet. Be the first to leave one.