Die ersten 92 Zeilen.
سینما کده سینا سلیمی
ریشههای بانشی بازجویی، قسمت 1
پانزده سال پیش
.چیزی نیست .برای توئه
.بابتش خیلی متاسفم
.مرسی
.قابلت رو نداشت
،من کاراگاه ژولیوس بانرم .امشب تیم من بودن که دستگیرت کردن
.بهتون تبریک میگم
،من بازی در نیاوردم ،بعضی پلیسا بازی درآوردن
،با تهدید و خشم زیاد بعضیاشون اومدن اینجا
.بقیه سعی کردن بهترین دوستشون باشن
،من فکر نمیکنم راه دیگهای جواب بده
.مردم فقط چندتایی فیلم میبینن
،اونطوری که من میبینم ،میدونی که میری زندان
،از اون طرف این صحبت
،30تا پرونده دیگه روی میزم دارم
،پس شلیک میکنم .روش سریع و بیدردیـه
از پرینتها برای بیرون کشیدن .پروندهـت استفاده کردم
.یدونه هم نیستش
نه دست ما، نه دست اف بی آی .یا اینترپل
،تبریک میگم، تو یه روحی
.حتی نمیدونیم چی صدات بزنیم
.جان
جان چی ؟ - .اسمیت -
تا حالا ارتش بودی، جان ؟
.نه، آقا .میخواستم ردش کنم
،نه طبق پلیسها .تو امشب مسابقه داشتی
اون آدما قسم میخوردن که .نیروی خاص نظامی داشتی
البته، که فقط میتونه
چندتا کبود کردن، برای همراه شدن با .چندتا جمجمهی کبود باشه
از طرفی، دوباره اداره تحقیقات جنایی .رو چک کردم ... هیچی
که نشون میده بعضی مواقع
توی ارتش یه نفر بودی یا برای .ما یه چیز مخصوصی هستی
،در واقع .که ردی ازت نیستش
کاراگاه بارنر ؟ - بله، چیه ؟ -
،جان اسمیت
.اسم واقعیه من نیستش
،جوری که میبینم .یه روح یا موزدور هم هستی
،از طرفی
برای دونستن اینکه برای کسی ،که کار میکنی
.امشب جورت کرده، به اندازه کافی باهوش هستی
.برای کسی کار نمیکنم
.خب، کی میدونه که وجود داری
."911، لطفاً کار اورژانسی خودتون رو بگین"
.میخوام گزارش یه دزد توی سفر رو بدم
کی یاد میگیری اوکراینی حرف بزنی ؟
،در عمارت کنگره اداره جنگ .پلاک 211 جاده رود میلر سو
کسیه که میشناسیش ؟
.چند دقیقه بهت وقت میدم تا بهش فکر کنی
،طبق گزارش من
ساعت 10:28 بعدازظهر اون .دستگاه امنیتی رو از کار انداختی
میخوای بدونی ساعت چند تماس گرفتن ؟
... 10:15. پس
... پس
اصلاً به اون تماس تلفنی فکر کردی ؟
.آره - و ؟ -
.هیچی
.اون لحجه واقع واضحه .فکر کنم اوکراینی باشه
.نمیتونم بهت بگم .تاحالا اوکراین نبودم
خب، زیاد اهل گفتگو نیستی، مگه نه ؟
.شب بزرگی بوده
امشب ؟ - .آره -
.این هیچی نیستش
،اغلب اینجا میشینم ،روبروی آدمایی مثل تو
و حس میکنم که توی این لحظه ،نادر و تراژدیم میگیرمت
فقط وقتی که شروع به رسوخ کردن
،این میکنیم که زندگی همینطور که میدونی .تمومه
،وقتی که باید بعداً برم ،میرم خونه
،توی تخت زنم میخزم ،فقط وقتی که بیداره
و شاید بخوام قبل اینکه بره .سر کار دراز بکشم
... اتفاق میوفته. تو
.واسه چند سالی نمیری خونه
،قراره برگردی به یه سلول ،و فردا این موقع
،توی رایکرزی، منتظر محاکمه ،برات 8 تا 10 حبس میبرن
،که میشه، تا وقتی که بیای بیرون ،باید 35 سالی داشته باشی
،اما 40 ساله بنظر میای .و احساس 50 سالگی داری
،آدم خوشتیپی هستی
بهت یادآوری کردم که ،با زنا رفتارت خوبه
،اما قراره نزدیک یه دهه بشه
.قبل از اینکه به یه زن دیگه دست بزنی
،و شاید یه یا دو روز
قبل اینکه یه کیر توی کونت یا دهنت داشته باشی
و بهترین آرزوت این میتونه باشه .که دوباره همون کیر نباشه
.یه جا داری، یه آپارتمان، هرچی
،احتمالاً یه چند ساعت پیش ترکش کردی
فکر میکنی تا الان باید برمیگشتی ،به تختت، شاید یه دخترم پیشت بود
،اونجاست ،الان تنهایی توی تاریکی منتظرته
.و از اتفاق افتاده متعجبه
اونجا شاید چند مایل پائینتر از ،جاده باشه، شایدم کمتر
.و هرگز قرار نیست دوباره ببینیش
برای حساب کردنش واقعاً سخته، نه ؟
No comments yet. Be the first to leave one.