Die ersten 200 Zeilen.
بعضی از ماهیها رو نباید به بند کشید
.چون متلعق به آسمون هستن
در اقیانوس شمالی ماهیای وجود دارد .که با نام "کون" شناخته میشود
.آنچنان عظیم است که بزرگیاش در اندازه نمیگنجد
کیستیم؟
از کجا آمدهایم؟
و به کجا میرویم؟
.کسی به این سوالات اهمیتی نمیده
،هر روز مردم میرن سر کار
،به همدیگه لبخند میزنن
،سر و کله میزنن
،خرید میکنن
.میخورن و میخوابن
.صد سال گذشت
.من الان صد و هفده ساله شدم
چندین بار بهشون گفتم
که هر انسان زنده
،یک ماهی بزرگ تو دریاست
و زندگی انسان درست شبیه به .شنا کردن در این دریاست
،اما هیچوقت به حرفهای من گوش ندادن
.گفتن که زیادی پیر شدهام
،هرچند، هر بار که رویایی میبینم
به وضوح میتونم ببینم چند ماهی بزرگ دارن از آسمون سقوط میکنن
و صداشون رو میشنوم .که دارن با همدیگه صحبت میکنن
.صدای زیباشون یادآور گذشتهی منه
ماهی بزرگ و بگونیا
،چهار و نیم میلیارد سال قبل
تو این سیاره، چیزی به غیر از آب وجود نداشت
و چند ماهی بزرگ پیر
.که روح انسان بودند
،در واقع، بعد از به دنیا اومدنشون
.اونها هیچوقت خاستگاهشون رو فراموش نکردن
.اسم من "چون" هستش
.من اهل دنیای زیر دریا هستم
،آسمونِ خونهی من
.به دریای دنیای انسانها متصله
ارواح انسانها برای مدت طولانیای ،در دنیاشون سرگردان میمونن
.تا اینکه به پایان دریا و آسمون این دنیا برسن
ما نگهبان روح انسانها
و همچنین قوانین طبیعت .در این دنیا هستیم
،ما نه انسانیم و نه خدا
.بلکه ما "دیگران" هستیم
!چه شب پر ستاره قشنگی
.مراسم عبور داره شروع میشه .زودباش
.چشم ."ممنون، "برادر سونگزی
!"خواهر لیزو"
.ما میخوایم تو مراسم عبور شرکت کنیم میتونیم دو تا اسب قرض بگیریم؟
.معلومه
.من تو رو انتخاب میکنم
،چقدر توپه
.قدت از من هم بلندتره
!چون"، ببین"
!وایسا منم برسم
!سریعتر
چیو"، دنیای انسانها باحاله؟"
،معلومه .پارسال کم مونده بود اونجا موندگار بشم
!پس باید میموندی
اگه میموندم، کی الان میومد بدرقهات کنه؟
.چه غلطها .من که ازت نخواستم بیای دنبالم
.داره شروع میشه !زودباشین، زودباشین
.تینگمو"، تو دنیای انسانها مراقب خودت باش"
.خیالت راحت باشه، مادربزرگ
!چون"! بیا اینجا"
!باشه. الان میام
!بدش من
!هی
!ننه، موفق باشی
،وقتی رسیدی به دنیای انسانها .دیگه خودتی و خودت
.چند تا دیگه بردار بخور
.مامان. سیر شدم دیگه
داداش، داداش، کِی برمیگردی؟
.دختر خوبی باش .هفت روز دیگه میبینمت
.بهشت تابناکی که ناظر بر ارواح همه موجودات هستی
.دعایم را بپذیر، و نعمتهایت را بر ما سرازیر کن
شما به مدت هفت روز ،در دنیای انسانها به کاوش میپردازید
.برای بزرگداشت قوانین طبیعت که تحت کنترل ما هستند
.اما باید از هر گونه تماس با انسانها بپرهیزید
.این قانون مطلق بهشتیان هست
،دروازهی دریا و آسمان
!باز شو
،وقتی که صحیح و سالم برگردی اون موقع به بلوغ رسیدی
.باید در مقابل انسانها محتاط باشی- .میدونم-
.یادت بمونه، تا میتونی ازشون دوری کن- .آروم باش-
.چون"، دختر باهوشیه. مشکلی براش پیش نمیاد"- .این حرفِ چِرتیه-
.دختر "جین" پارسال برنگشت
منتظر چی هستید؟
!حالا وقتشه
یادت باشه، فقط یه گردابه که .دو دنیا رو به هم وصل میکنه
...تو باید تا روز هفتم واردش بشی
.مامان، خودم اینها رو میدونم
.وگرنه دیگه نمیتونی برگردی- .میدونم-
!سوپ اومد! سوپ اومد
.دخترم حالا دیگه برای خودش خانمی شده
.من میرم
،"چون"
!مراقب خودت باش
.باشه، حتما
.منتظرت میمونیم تا سالم برگردی
.برو به سلامت
.نگران نباشید. من رفتم
!"چون"
.بیا اینجا
،یادت باشه
.اونجا خطرناکه
.نذار انسانها بهت نزدیک شن
،"چون"
!سفر بیخطر
!منتظرت میمونم
،هر بچهای که شانزده سالش میشه
تحت مراسم عبور به دنیای انسانها فرستاده میشه
تا از نزدیک نگاهی به
.عملکرد قوانین طبیعت داشته باشه
این برای اولین بار بود که ما ،مناظر دنیای انسانها رو میدیدم
که کاملا برخلاف چیزی بود .که بهمون گفته شده بود
.تا به اون لحظه اینقدر خوشحال نبودیم
.دنیای انسانها یه جای جذاب و دیدنی بود
!داداش، نگاه
.دلفینهای قرمز برگشتن
!درست مثل هر سال
.بیا بهشون سلام کنیم
!ســـلام
!همگی خوش اومدین
،بهتنهایی دنیای انسانها رو گشتم
،به کشتیهای غولآسا برخوردم
،چراغهایی رو دیدم که شبیه ستارهها بودند
و همچنین
کلی قایق کاغذی دیدم که روشون شمعهای روشنی بود
که حامل
روح مردگانی بودن .که بوسیله رودخانهها به دریای بزرگ میرسیدن
،در روز ششم
،با فانوسهایی شناور
از راه یک آبشار .به دریا بازگشتم
!خوب نگاه کن
حال داد؟- !آره-
.حالا یه چیز باحالتر بهت نشون میدم
داری چیکار میکنی، داداشی؟
.بگیر اینو، کمک کن
.بمال پشتم
.دخترهی شیطون
.همینجا بمون- .باشه-
!چقدر ماهی
چرا اینقدر طولش دادی، داداشی؟
.افتاده بودم دنبال یه دلفین قرمز
.ببین، اونجاست
.وای. داره ما رو دنبال میکنه
.با دلفینهای دیگه فرق داره
.خیلی باهوشه
.فکر کنم شبیه توئه
صدا از کجا میاد؟- .نزدیک گرداب-
.یه دلفین
.از اون قرمزهاست
.تو تله گیر کرده
.برو برام یه چاقو بیار
.میرم کمکش کنم
.اما اونجا یه گرداب هستش- .نگران نباش. مراقبم-
.حالا برو
!داداشی، مواظب باش
!داداشی
.اومدم کمکت کنم
!داداشی! برگرد
!داداشم رو بده! داداشم رو بده
!داداشی، برگرد
!داداش
!"چون"
!تو برگشتی
چیزی شده؟
حالت خوبه؟- .خوبم-
.دیگه سوال کافیه. بریم خونه
.حالا که برگشتی یه غذای خوشمزه برات میپزم
.صبحبخیر، مامانبزرگ
بابابزرگ بیداره؟
بابابزرگ، انسانها بعد از مرگ کجا میرن؟
.بدنشون به خاک برمیگرده
روحشون چطور؟
روحشون تا شمالیترین نقطه "عمارت روشِنگ" شنا میکنه
که اونجا تبدیل به یه ماهی کوچکی میشه
.و به دست "نگهبان روح" ازش محافظت میشه
ما هم میمیریم؟- .البته-
.هرجا که حیات باشه، مرگ هم هست
.به زودی قسمت من هم میشه
.بابابزرگ، من نمیخوام تو بمیری
.عزیزم. ولی این قانون طبیعته
،برای ما
.مرگ چیزی جز دروازهای به سوی جادوانگی نیست
مشکلت چیه، دختر کوچولو؟
کی اونجاست؟
.بعید میدونم اون فلوت برای این دنیا باشه
.مال من نیست
.دلفریبه
صاحبش کیه؟
،یه پسر از دنیای انسانها
.اما مُرده
.من کشتمش
.یه پسر انسان
،اگه در مورد انسانی فوت شده صحبت میکنیم
.شاید من بتونم کمکت کنم
،نیمهشب
.زنگوله رو بیار اینجا
.به صدا که درش بیاری، یه کسی میاد و میبردت
،اگه جرئت کردی بیای
No comments yet. Be the first to leave one.