Οι πρώτες 153 γραμμές.
شاه کایل ارباب تاریکی آنگموند رو شکست داد
و صدها سال از این نبرد دشت گالوئاه گذشته
دوباره شیاطین ظاهر شدن جهان رو تهدید کردن
و ترس و نا آرامی رو گسترش دادن
اگه اینقدر سختته، فقط فرار کن
باید برای خودت زندگی کنی وگرنه، قلبت میمیره
کاسل بعداز ملاقات با رِینا تونست به ترسش غلبه کنه
و قدرت شمشیر مقدس رو فعال کرد
حالا اونا به کوهستان برفیِ ویندلند برای ملاقات با پاول
کسی که میتونه آخرین مُهر رو باز کنه عازم شدن
نمیخوام فرار کنم ... هرگز!
زمانی که غروب سرخ گون نمایان شود
تو را در آسمان نقش میکنم
"KING's RAID: Successors of the Will"
حقیقتی پنهان ست
خفقانی نابهنگام ست
فاصله ی تو بسیار ست ، از نظرم پنهان میشوی
آیا تو هم این را حس میکنی ؟
گذر کردن تیغه ها
را نمیتوان لمس کرد
فراتر از سخن ها غمگینم
تنها میخواهم تو را ببینم
در جست و جوی توام
اکنون ، خسوف است
میخواهم همیشه در کنار تو باشم
آرزویی را به دست آسمان می سپارم
به سرنوشت باور دارم
دمی که مه و خورشید را ملاقات میکنم
در آن دم که
با تمام وجودم
بسوی تو میدوم
"A Night of Reminiscing"
فقط یکی دیگه مونده تا آخرین مُهر شمشیر مقدس رو باز کنیم!
بالاخره داریم بهش میرسیم!
یعنی پاول ساما چجوریه؟
اون یه قهرمانه که 100سال قبل در کنار شاه کایل جنگید!
مطمئنم یه ابر جادوگر قدرتمنده!
وای نمیتونم برای دیدنش صبر کنم!
حواستو جمع کن
میدونم!
کوهستان برفی ویندلند اون جلوئه بیاین عجله کنیم
باشه
یه نامیرا!
نامیرا؟ اینجا ...؟
چیزی شده، روی؟
نه. بریم
حالا من نگهبانی میدم
باشه ...
چیزی شده، روی؟
در چه مورد؟
یه جورایی تغییر کردی
یه چیزایی یادم افتاده بود
حالا که حرفشو پیش کشیدی من اصلا از گذشتت چیزی نمیدونم
واقعا؟
آره
من عادت داشتم جزوِ یه گروه از مزدورها باشم
هی بچه، زنده ای؟
مُرده ای؟ هی
هی، زنده ای
تنهام بذار
ها؟
گفتم، تنهام بذار
هی هی، آروم تر بخور دل و روده ـت بهم میریزه
یه مدته هیچی نخوردی، آره؟
هی، یکی اینجاس
بازم یه نفر جدید پیدا کردی، کاپیتان؟
کاپیتان؟
یادم رفت بهت بگم
من زائید هستم. کاپیتانِ گروهِ مُزدورها
خب راستی، اسمت چیه؟
ها؟ هنوز اسمشو نپرسیدی؟
روی. به زودی این بدهیمو باهات صاف میکنم
نگران این نباش
نه، تسویه میکنم
پس، چرا به ما ملحق نمیشی، روی؟
یه عضوِ بال بشو!
چرا اینکارو بکنم؟
روی!
وقتی کارت اونجا تموم شد بیا اینجا کمکم کن!
فکر میکردم شماها مُزدور بودین پس چرا این کارا رو میکنین؟
"این کارا"؟ کمک کردن به آدما بخشی از کارمونه!
ها؟ مُزدورها قراره بخاطرِ پول بجنگن
من میگم ما بیشتر شبیهِ کمک رسانیم
دقیقاً!
آهای، بیاین تو یه چیزی بخورین!
عجب بوی خوبی میاد!
سوپ مخصوصمو درست کردم بخورین و سخت کار کنین
ممنون، مادربزرگ!
"مادربزرگ" ...؟
من مادربزرگ نیستم خانوم هستم!
اینو یادت باشه، پسرک!
چشم ...
خب، بچه ی جدید کیه؟
فقط یه سگِ ولگرد جدیده!
به کی داری میگی سگ ولگرد؟
تو توی خیابون گشنه سرگردون بودی فرقش چیه؟
اون هرکاری رو قبول میکرد
اصلا نمیتونستم درکش کنم که داشت به چی فکر میکرد
اونموقع هنوز یه بچه بودم
هیچ وقت نفهمیدم چرا باید از اوباشی مثل شما استفاده کنیم، اما ...
اربابم مخصوص شما رو خواسته برای همین من اینجام. قدردان باشین
بله. مطمئناً قربان
ازطرفی، من تأییدتون نمیکنم
اگه بخاطر اربابم نبود، شماها همچین زندگی آسونی نداشتین
درواقع، این درسته
گمونم یکبار مصرف بودن ارزش داره
ما تمام تلاشمونو میکنیم تا انتظارات شما رو انجام بدیم
لطفا اگه فرصت دیگه ای پیش اومد ما رو خبر کنین
یادتون باشه که همیشه قابل جایگزین شدنی ازت انتظار زیادی دارم
بله
چرا گذاشتی اینجوری باهات حرف بزنه!؟
چرا اینقدر عصبانی هستی؟
به همچین کسی که پولش زیاده تعظیم میکنی؟
درسته، چون چیزای مهمتری تو زندگی وجود داره
باید شماها رو بزرگ کنم هرکاری بخاطر این میکنم
وقتی کاریو قبول کنم، تا تهش میرم!
اصلا چی میگی؟
با من مثل یه بچه رفتار نکن!
معذرت، معذرت
خیله خب! بریم یه چیزی برای خوردن پیدا کنیم!
اون چشه؟
کاپیتان مدتها پیش خانوادشو از دست داده
یه اتفاقایی افتاده و بعدش اون این گروهِ بال رو تأسیس کرد
ما رو هم کاپیتان پیدا کرده، مثل تو
باید به قدر کافی براش سخته بوده باشه که برای خودش زندگی کنه
اما اون به ما جایی برای زندگی داد و ازمون مراقبت کرد
برای همین ما بخاطر کاپیتان هرکاری میکنیم
راستش، این حداقل کاریه که میتونیم بکنیم
داری چیکار میکنی؟
تو هم میخوای درس بخونی؟
ها؟
کاپیتان، زود باش!
امروز چیزی میخوای یادمون بدی؟
آره، یه لحظه
چرا درس بخونم؟
میدونی، روی ...
توی این دنیا، خیلیا هستن که میخوان درس بخونن اما به دلایل مختلف نمیتونن
همه داستان خودشونو دارن
تنهایی نمیتونم دنیا رو تغییر بدم
ولی میتونم بعضی چیزا رو درس بدم
کی میدونه وقتی بتونی بخونی و بنویسی باعث ایجاد چه فرقی میشه؟
ولی یه روز، این بکار میاد
این چیزی نیس که بهش میگن دخالت؟
شاید، اما وقتی یه کاریو تصمیم میگیرم، تا تهش میرم!
تا تهش!
اون شخص فوق العاده ای بود
بیشتر شبیهِ یه فضول عجیب غریبه
اون یه نشانِ بال روی آستینش داشت
معنای اون نشونه ی شخصیتش بود
رویاها و امید تبدیل به بال میشن که به سمت آینده اوج میگیره ...
اون بطور جدی گفت که این معنای پشتِ اون نشونه
عالیه
که اینطور ...
No comments yet. Be the first to leave one.