Οι πρώτες 200 γραμμές.
معرفیکننده: خانمها و آقایان، بیل مِیِر
خیلی ممنون
چطورین؟
مرسی از همگی
ممنون
واو
خیلی ازتون ممنونم
خیلی متشکرم. ای بابا
خواهش میکنم رفقا
خیلی ممنون
ممنون. عجب استقبال فوقالعادهای
دمتون گرم. خیلی خوشحالم که برگشتم نیویورک
چقدر خوبه که دوباره تو «برادوی» هستم
این برنامهای که امشب قراره ببینید
همونیه که یه مدتی تو بهار، همینجا تو برادوی اجراش کردم
و ایدهی پشت اون اجرا، تو این خلاصه میشد
توی اون اولین پوستری که میبینید
«پیروزی از خانه آغاز میشود.»
این ایده که وقتی وسطِ جنگی
جبههی داخلی، یعنی ما شهروندا، میتونیم تغییر ایجاد کنیم
ما هم به حساب میایم
قدیما دولت به این باور داشت
قدیما اینو بهتون میگفتن
از این مدل پوسترا چاپ میکردن
ولی دیگه این کارو نمیکنن
واسه همین با خودم گفتم چندتایی خودم بسازم
حالا البته، پوسترهای من ممکنه یه کم متفاوت باشن
با اون چیزی که دولت بهتون میگه
ولی خب، دولت چیزهایی بهتون میگه مثل اینکه
مواد مخدر هزینهی تروریسم رو تأمین میکنه
چون چه راهی بهتر از این که فشار رو از روی شرکتهای نفتی بردارن؟
همیشه میشه... آره دیگه، میدونید
همیشه میشه هر چیزی رو انداخت گردنِ مواد مخدر
یه تبلیغ ضد ماریجوانا داره پخش میشه
این آگهی رو دیدین؟ که دو تا پسر ۱۲ ساله تو خونه تنها میمونن
و شروع میکنن به کشیدنِ گل
بعد یکیشون اسلحه باباشو پیدا میکنه
و اتفاقی به اون یکی شلیک میکنه
چون چِت کرده بودن
فقط تو آمریکاست که شخصیتِ منفیِ این صحنه
نه اسلحهست، نه تربیتِ مزخرفِ پدر و مادر، بلکه اون ماریجواناست
همیشه... همیشه تقصیرِ ماریجواناست
مواد مخدر تروریسم رو تأمین میکنه؟ بیخیال بابا
تروریستها پولشون رو از همونجایی میارن که همه میارن
از فک و فامیلشون
و فک و فامیلشون نفت میفروشن
و مشکل دقیقاً همینجاست
اونا نفت دارن
ما هم ماشینهای فوردِ «گمشو کنار» داریم
که البته من اینجا نیستم تا علیهش
ببینید، من پلیسِ ماشینها نیستم
نمیخوام آمارِ ماشینها رو بگیرم
میفهمم که آمریکاییها عاشقِ ماشینهاشونن
درکش نمیکنم، ولی میدونم آمریکاییها عاشقِ ماشینن
و اگه دست خودشون بود، باهاشون رابطهی جنسی هم برقرار میکردن
ولی آخه کسی واقعاً به «هامر» نیاز داره
توی ترافیکِ شهری؟
میدونید؟ منظورم اینه که... (تشویق حضار)
یعنی، حرکتِ بعدی چیه؟
«عزیزم، بیا امشب با تانک بریم جلسهی اولیا و مربیان.»
میدونید، عربها تو کارِ نفتن
دقیقاً مثل تگزاسیها، میدونید؟
اون-- نه، اون
نه، نه، نه، مسئله این نیست که
مسئله این نیست که بخوام دولتِ خودمون رو با اونا یکی کنم
فقط میخوام بگم حزبی که
کلی از کمکهای مالیِ کمپینهای انتخاباتیشو از شرکتهای نفتی میگیره
عمراً بیاد این ارتباط رو برقرار کنه
دموکراتها هم همینطور
که عاشقِ پولهاییان که از اتحادیههای خودروسازی میگیرن
پس دو تا حزب میرن سراغِ تنها کاری که واقعاً بلدن به بهترین شکل انجام بدن
اونم به شکلِ دوحزبی و متحد
یعنی بحث رو عوض میکنن
۲۰۰۱ خانمها و آقایان، در ۱۱ سپتامبر
آمریکا موردِ حملهی گروهی از تبعههای عربستان قرار گرفت
که از آلمان، پاکستان و افغانستان فعالیت میکردن
و منظورم از این حرف اینه که عراق به ما حمله کرد
چی؟
ها؟
بله، محورِ واقعیِ شرارت تو آمریکا
نبوغِ بازاریابیِ ماست
که با حماقتِ مردممون ترکیب شده
راهی که... راهی که باهاش تونستن بنلادن رو به صدامحسین تبدیل کنن
خیلی ساده بود، مگه نه؟
ببینید، من خوشحالم که صدام رفته
ولی «جوکر» که «ریدلر» نیست
و
توی این جنایتِ خاص
هیچ لکهی خونی تو ماشینش پیدا نشد
میدونستید که... (خنده کوتاه)
میدونید که فرماندارِ همین ایالت
پیشنهاد داد که مجسمههای سرنگونشدهی
صدامحسین رو از بغداد بیاریم و ذوب کنیم
و تو ساختمون جدیدِ مرکز تجارت جهانی ازشون استفاده کنیم
تا این پیام رو به دنیا بدیم
که ما مردمی هستیم که فرقی بین عربها قائل نمیشیم
که همهی اینها خیلی ریاکارانه به نظر میاد
مخصوصاً وقتی به اولین چیزی فکر میکنی که
دولت بعد از حملات بهمون گفت
گفتن نباید تروریستها رو با کلِ دنیای اسلام یکی دونست
اینها تروریستهاییان که از قضا مسلمان هستن
ولی با یکی دونستنشون، همهشون رو علیه خودمون نکنید
اما بعدش وقتی نمیتونن بنلادن رو پیدا کنن
«همه رو با هم یکی کن!»
«کی گفته نباید یکی کرد؟ ما عاشقِ جمع بستنیم!»
«ما اصلاً تو کارِ یکی کردنِ بقیهایم!»
لابد خیلی براشون اعصابخردکن بوده، نه؟
بعد از اون همه حرفهای گنده مثل اینکه
«مرده یا زندهش رو میگیریم.»
که یه جایی تبدیل شد به: «خب، طرف یا زندهست یا مرده دیگه...»
«میدونید، منظورمون همین بود.»
اینجوریه که... (خنده)
«مسئله فقط یه نفر نیست.»
ولی هست! و مردم میخوان بدونن این «والدو» کجاست؟
و حالا نمیتونیم صدام رو هم پیدا کنیم
همون کسی که چون بنلادن رو پیدا نکردیم، رفتیم سراغش
و حالا... حالا هر دوشون دارن نوار صوتی ضبط میکنن
مثل این میمونه که
انگار داریم سعی میکنیم بندازیمشون تو یه جور جنگِ رپری
که تو آلبومهای همدیگه، به هم «دیس» بدن
و امیدواریم که آخرش مخ همدیگه رو با تیر بزنن
یا یه همچین چیزی... نمیدونم
ولی ببینید، اگه با این جنگ مخالف بودید
یا از رئیسجمهور خوشتون نمیاد، بازم باید طرفدارِ این نقشه باشید
چون این ممکنه جنگِ بوش بوده باشه
اما الان دیگه صلحِ کلِ آمریکاست
و باید دعا کنید که این نقشه جواب بده
نقشهای که تا جایی که من فهمیدم
تحقیرِ کامل و پاکسازیِ عراق بود
و بعدش بازسازیِ اون از صفر، طبقِ میل و تصویرِ خودمون
که بهش «ساینتولوژی» هم میگن
برای من جالبه که مردم برای کدوم دروغها بیشتر اهمیت قائل میشن
مخم سوت میکشه که تنها دروغی
که هنوز نمیتونن بیخیالش بشن، قضیهی مونیکا لوینسکیه
اون... اون شده استانداردِ دروغگویی
که تا حالا از کاخ سفید بیرون اومده
وقتی به بقیهی دروغها فکر میکنم
دروغهای شاخدار و گندهای
که شنیدم و رو کلِ زندگیمون اثر گذاشته
فقط تو طولِ عمرِ من: «جیافکی توسط یه تکتیراندازِ تنها کشته شد.»
«داریم تو جنگ ویتنام پیروز میشیم.»
«ما برای آزادیِ گروگانها، معاملهی تسلیحاتی نکردیم.»
«گرمایش جهانی نیاز به مطالعهی بیشتر داره.»
«کلارنس توماس لایقترین فردیه که میتونستیم پیدا کنیم.»
ولی اونی که نمیتونن بیخیالش بشن اینه که
«من با اون زن رابطهی دهانی نداشتم.»
من خیلی
«دستم رو سینهش نبود وقتی اون داشت...»
«و این از لحاظِ فنی حساب نمیشه که...»
مردم کلید کردن رو این؟
این فقط حرفِ منو تأیید میکنه که این یه کشورِ زنانه شده
چون ظاهراً بدترین کاری که یه نفر میتونه تو آمریکا انجام بده
اینه که یه سکسِ دهانی داشته باشه
ولی دروغ گفتن دربارهی جنگ؟ خب که چی؟
و ببینید، هیچ شکی نیست
که این جنگ با فرضیههای غلط شروع شد
چون این جنگی بود که اولش اینطوری به ما قالب کردن
که انگار مجبوریم برای بقای خودمون بجنگیم، درسته؟
چون یه شهابسنگ به اسمِ «عراق» وجود داشت
که داشت صاف میخورد به ما
و اگه از شرِ صدامحسین خلاص نمیشدیم
ماه میخورد به زمین
و عقابها آلتتون رو میخوردن
اما وقتی هیچکس این چرندیات رو باور نکرد
بوش شروع کرد آخرِ هر سخنرانیش بگه:
«راستی، دربارهی شکنجهها هم چیزی گفتم؟»
«شکنجهها! اون مردمِ خودشو با گاز سمی کشت!»
آره جونِ عمت، اون موقعی که بابات رئیسجمهور بود
و اونقدری بابتش ناراحت بود که چیزی نمونده بود بازیِ گلفش رو قطع کنه
یعنی
عجب واکنشِ با تاخیری
حتی خودِ کردها هم میگن: «بیخیال بابا، واسه سالهای ۸۰ میلادی بود.»
«همه داشتن امتحان میکردن، دورانِ دیوانهواری بود.»
منظورم اینه که واسه همینه که هیچوقت یه ائتلافِ واقعی نداشتیم
انگلیس رو داشتیم چون تونی بلر
بچهخوشگلِ جورج بوشه
و... ۲۰۰ تا استرالیایی داشتیم
و یه رانندهجیپِ لهستانی به اسمِ لارس
این
و ضمناً در این مورد، اگه بتونم یه چیزی بگم
اگه بخوام فقط یه نصیحت به رئیسجمهور بکنم
این یه انتقاد نیست، ولی آقای رئیسجمهور
وقتی از اون کنفرانسهای خبریِ مشترک دارید
بذار تونی بلر حرف بزنه، خب؟
بیخیال آقای رئیسجمهور
شأنِ شما بالاتر از این حرفاست. شما ستارهی اصلی هستید
شما کلینت ایستوود هستید
بذار اون بازیگرِ فرعیِ انگلیسیِ همجنسگرا
نقشِ مکمل رو بازی کنه
نه، جنگ خیلی راحتتر از صلحه
کلی آدمِ باهوش تو اون دولت هست
ولی این یه قلم رو فراموش کردن
اما دیگه برای دموکراتها خیلی دیره که بخوان المشنگه راه بندازن
سرِ قضیهی سلاحهای کشتارِ جمعی
اونا میدونستن که همهش چاخان و بزرگنماییه
همون موقعی که تو اکتبر بهش رای دادن
حالا، آیا رئیسجمهورِ ایالات متحده باید
یه کم بیشتر روی اطلاعاتی که به دستش میرسره دقت کنه؟
و مثلاً به «آستین پاورز» اعتماد نکنه؟
بله. (خنده)
No comments yet. Be the first to leave one.