Οι πρώτες 200 γραμμές.
غرقشدن کشتی (۱۹۷۸)
غرقشدن کشتی
او فردا خواهد رسید. مطمئنم فردا میآید.
آمپاریتو.
خیلی دیر شده، عجله کن. آب داغ است.
اگر به شستن آن لباسها ادامه دهی، خرابشان میکنی.
فقط این است که گرد و خاک زیادی وارد کمد میشود.
بهت گفتم بهتر است همه چیز را توی یک جعبه نگه داری.
امروز مطمئن بودم
که میگل آنخل را توی اتاقش پیدا میکنم.
خواب دیدم دارم به دنبال ساختمان میگردم...
اما چون خیلیهاشان شبیه هم هستند، نتوانستم پیدایش کنم.
باورت میشود؟
توی خیابان به هم خوردیم، اما همدیگر را نشناختیم...
و با هم صحبت نکردیم.
سوزن و نخ داری قرض بگیرم؟
لبهی لباسم باز شده است.
نخ بله، اما سوزن پیدا نمیکنم.
اشکالی ندارد، دیرمان میشود.
شاید توی اداره داشته باشند.
آمپاریتو.
لتی، لتی.
ممنون.
بگذارش روی میزت جایی که بتوانی ببینیاش.
نگران خوابم هستم.
میگل آنخل هیچوقت تو را ندیده، لتی.
ممکن است همدیگر را ببینید و نشناسید.
اما من وقتی او را ببینم خواهم شناخت. نگران نباش.
انتظار نداشته باش مثل عکسهایش باشد.
مردم توی شش سال خیلی تغییر میکنند.
شاید ریش گذاشته باشد.
آن خواب حتماً یک هشدار بوده، اینطور فکر نمیکنی؟
مطمئنم توی راه است. میدانم. حسش میکنم.
نزدیکتر شده است.
هفتهی دیگر میرسد. شاید هم فردا.
و وقتی تو را ببیند، عاشقت میشود، لتی.
و دیگر هیچوقت نخواهد رفت. هیچوقت.
لتی، رئیس صدایمان میزند.
هی، یادت نرود برای مرخصی گرفتن در ظهر اجازه بگیری.
نه، من موافق نیستم.
آقای رومی از دفتر گوستاوو آ. مادرو.
از آشناییتان خوشبختم.
- قبلاً همدیگر را دیده بودیم. - مشکلی نیست.
همه چیز درست میشود. البته.
شنبه؟ بسیار خب. آنجا میبینمتان.
با احترام. خدانگهدار.
لتی، ببینیم میتوانی به ما کمک کنی یا نه.
- با اجازهتان. - بفرمایید.
مراحل اداری این کار فوری است.
آقای رومی دوست خوب من است.
هر چه نیاز دارد به او کمک کنید.
تو هم همینطور، گوستاوو.
و چه کسی باید امضایش کند؟ آقای پاز اینجا نیست.
مدیر. من با او صحبت میکنم.
بهتر است نورما درخواست امضا کند.
فقط به او بگو که من خواستهام، باشه؟
تو از او اجازه نگرفتی.
کی؟ او حتی نگذاشت حرف بزنم.
همینجا میمانم و منتظر میشوم تا سرش خلوت شود.
- چی خواهی گفت؟ - اینکه میروم درمانگاه.
آقای رومی به مسائل فوری رسیدگی میکند.
خب، او آنها را به جریان میاندازد، میبینی؟
بعد ما میآییم و میبینیم کارها چطور پیش میرود.
رسید مربوط به مدیریت صندوق.
بعد از اینکه همه چیز توسط حسابداری تأیید شد...
باید آن را به بخش کنترل پرداخت ارائه کنید...
پیش تره و آمپاریتو. من تو را پیش آنها میبرم.
تره عالیه، سریع باهات گرم میگیره.
آمپاریتو سختگیرتر است، میدانی؟
اما اگر از او دربارهی میگل آنخل بپرسی دلش را به دست میآوری.
پسرش.
او قبلاً در صندوق کار میکرد اما رفت...
پنج سال پیش، و دیگر کسی خبری از او نشنید.
اگر به او بگویم که در مدرسه با هم بودیم چه؟
عالی است. وقتی کسی دربارهی او بپرسد، خیلی خوشحال میشود.
فقط با او همراهی کن و او با تو عالی رفتار خواهد کرد.
- یک نخ سیگار به من میدهی؟ - بله، مرد. البته.
اسمش چی بود؟
- آمپاریتو. - اسم پسرش، احمق.
میگل آنخل.
چی شد؟ اجازه گرفتی بروی؟
ممنون.
این چیست؟
تو هم عضو باشگاه فردا هستی؟
لعنتی. شبیه یک اپیدمی است.
وقتی عکست را به من بدهی...
من هم آن را روی میزم میگذارم.
اگر قرار است اینطور باشی، چرا نرویم؟
تلف کردن وقتمان هیچ فایدهای ندارد.
چیزی که من میخواهم این است که عکس را برداری.
نه.
چرا نه؟
چون دوست ندارم بهم دستور بدهی.
و چون قول داده بودم آنجا بگذارمش.
برای چی؟
برای اینکه چهرهاش را فراموش نکنم.
هیچکس چهرهی میگل آنخل را فراموش نمیکند.
بسیار خب. برمیدارمش.
فردا.
چیزی که من میخواهم این است که به او فکر نکنی.
فردا.
کاش برمیگشت. او ناامیدت خواهد کرد.
آنقدرها خوشتیپ نیست؟
زشت نیست، اما خیلی خودخواه بود...
و تو از آدمهای خودخواه خوشت نمیآید.
جلوی آمپاریتو اینجور حرفها را نزن.
با آمپاریتو فقط میتوانی...
دربارهی فضایل میگل آنخل صحبت کنی.
تو با شور و شوق زیادی دربارهی او حرف میزنی.
او بهترین دوست من بود.
تو هم باید با او میرفتی.
بله.
و فکرش را بکن، من کسی بودم که همیشه میگفتم...
همه چیز را به جهنم بفرستیم و به دنبال ماجراجویی برویم.
من هر روز از روزمرگی...
کارمان به عنوان کارمند اداری شکایت میکردم.
از اینکه آنجا محبوس شدهایم.
تو بودی که برنامهی سفر به وراکروز را چیدی، درست است؟
نه، برنامهریزی نکردیم.
تا مستی از سرمان پرید، دیدیم کنار ساحلیم.
باید قیافهاش را وقتی که دریا را دید، میدیدی.
- تا حالا ندیده بود؟ - نه.
هزار بار این را بهت گفتهام.
بعدش چی شد؟
بعدش؟ بعدش ما رفتیم به اسکله.
و او به ما گفت که بعد از ناهار بیاییم دنبالش.
و وقتی برگشتیم، او را سوار یک کشتی پیدا کردیم.
یک کشتی انگلیسی بود.
یک کشتی لهستانی بود.
نمیدانم چطور این کار را کرد...
کمی بعد داشت با ملوانها صحبت میکرد...
بارها را خالی میکرد و لهستانی حرف میزد.
بعد در بعدازظهر، هوا داشت تاریک میشد...
و ما رفتیم او را بیاوریم تا با هم برگردیم.
پولی برایمان نمانده بود، نمیتوانستیم بیشتر بمانیم.
و او پولش را به ما داد.
فکرش را بکن، او آنقدر خسیس بود که حتی یک آبجو هم برایت نمیخرید.
گفتم: «این مرتیکه دیوانه است.»
پس با بقیه توافق کردم...
که او را به زور سوار ماشین کنیم و برگردانیم.
او مثل یک حیوان وحشی جنگید.
سعی میکرد به لای پایمان لگد بزند و به ما مشت بزند.
اگر هر کس دیگری بود، میتوانستیم مجبورش کنیم...
اما میگل آنخل نه. نه در آن لحظه. آشغال.
ما خیلی دوستش داشتیم.
باید قیافهی مردم اداره را میدیدی
وقتی فهمیدند او برنمیگردد.
نمیتوانستم آرام و قرار بگیرم.
اغلب به رفتن فکر میکردم...
تا به دنبالش بگردم، تا به او برسم.
من تصویر میگل آنخل را فراموش نکردهام.
ایستاده در مقابل کشتی.
کتکخورده، با چشمی کبود...
در حالی که خون از بینیاش جاری بود.
با مشتهای گرهکرده.
با این اراده که نگذارد او را برگردانیم
به این زندگی حقیرانه.
اغلب به رفتن فکر میکردم، به جستجوی او...
با خودم میگفتم فردا، یا به محض اینکه قسط ماشین را بدهم.
چقدر به او حسادت میکنم، لعنتی.
میدانی تنها چیزی که به من تسکین میدهد چیست؟
اینکه او شاید همهی آنها را داشته باشد...
دریا، آزادی. اما من تو را دارم.
- ساعت چند است؟ - لعنتی، ساعت یک است.
وقت برای دوش گرفتن نداریم.
- میروی دانشگاه؟ - بله.
هرناندز پیمنتل خیلی عصبانی خواهد شد.
او فقط به این خاطر به من اجازه نداد...
چون از من خواست شب برگردم.
مراقب باش چون او از تو خوشش میآید.
نگران نباش، میدانم چطور با او تا کنم.
کار من نیست که ظرفها را بشویم و زبالهها را بیرون ببرم.
لتی؟ لتیسیا، با من ازدواج کن.
فردا.
جدی میگویم. ما زوج فوقالعادهای میشویم.
هی، میخواهی چیزی بدانی؟
اگرچه هنوز کاملاً مطمئن نیستم...
اما تحولات شدیدی در پیش است.
هرناندز پیمنتل...
دارد تلاش میکند معاون مدیر، و بعد رئیس شود.
آیا سکوتت به این معنی است که...
نمیخواهی با من ازدواج کنی؟
یعنی نمیدانم.
یعنی نمیخواهم.
الان نمیتوانم آمپاریتو را ترک کنم.
او نیازی به پولی که بابت اتاق میدهی ندارد.
من در مورد آن صحبت نمیکردم.
میتوانم همخانهی دیگری برایش پیدا کنم...
و کسانی که بتوانند اتاق را اجاره کنند.
شاید من کسی هستم که به او نیاز دارم.
نه. تو به خاطر میگل آنخل آنجا هستی.
به خاطر میگل آنخل؟
به خاطر خاطرهی میگل آنخل، که بدتر است.
نمیفهمم.
لتی، من از تو خواستگاری کردم و تو من را رد کردی.
فکر کنم باید رک و پوستکنده صحبت کنیم.
بسیار خب، پس بیا رک حرف بزنیم.
ببین، فکر کنم تو فقط به این خاطر با منی...
که بشنوی من دربارهی میگل آنخل حرف میزنم.
آخرسر همیشه حرفمان به او ختم میشود.
No comments yet. Be the first to leave one.