Οι πρώτες 200 γραμμές.
شرکت عربی تولید و پخش فیلم تقدیم میکند
محصولی از
در
روبی... روبی، بیا اینجا
نمیخوای غذا بخوری؟
خب، روبی!
دنیا فقط یه پره بیبال تو هوا
امروز اینجا با همیم، فردا کسی چه میدونه کجا
توی این دنیا خواهیم بود
تو که از زندگی در شگفتی
همینطوری که هست قبولش کن
هم لبخند هست، هم درد
بیرحمی و لطافت
زندگی سرشاره
از کسانی که میبخشند
اونایی که راضیش میکنن... اونایی که ازش عذاب میکشن
اون الان دیگه هیچ نسبتی باهاش نداره. اون فقط نگران بچهها بود
مردا دیگه حضانت بچههاشون رو نمیخوان
اونا بیشتر از هر چیز خوشحال میشن که از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنن
شوهر سابق خواهرم پز میده که دخترش توی دانشگاه آمریکاییه
در حالی که حتی از هزینههاش خبر نداره
قوی باش، عزیزم
- چیزی شده، خاله؟ - اصلاً، عزیزم
ولی شما تو این خونه شکر مصرف نمیکنید؟
میگم عدلی براتون یکم بیاره
عزه، ربیع کجاست؟
- چطور میتونه توی مراسم تدفین شرکت نکنه؟ - نگرانشم
تو میدونی ربیع کجاست، سلما؟
- نه - چیزی نگفت؟
- کاملیا، چیکار باید بکنم؟ - فقط بشین
باید خودش باشه
- شکر، خانم - شکر! من دیگه بیش از این نمیتونم منتظر بمونم
برو به یکی از دوستاش زنگ بزن
- من هیچکدوم رو نمیشناسم - دفترچه تلفن رو بیار خودم زنگ میزنم
هی! چطور میتونی اینقدر لفتش بدی؟
- چی شده؟ - تا حالا چنین چیزی ندیده بودم
- البته! اگه اون... - عزه!
تو اصلاً نمیدونی برادرم ربیع چقدر حساسه
شاید به خودش آسیب بزنه
- عمو ربیع - سلما
- کجا بودی؟ - سلام، اینجا چیکار میکنی؟
تو بچه نیستی که اینطوری رفتار میکنی... با من حرف بزن!
من گرسنمه و سردرد دارم. یا بهم غذا بده یا برو خونه
این دستمزد منه برای اینکه خونهام رو رها کردم و اینجا پیش تو موندم!
تو اینجایی تا قیافه شوهرت رو نبینی
- چطور تونستی، ربیع! - آگهی ترحیم مامان رو چاپ نکردی؟
امروز سر کار نمیری؟
لباس بپوش؛ عزه میرسونتت
میخوام باهات حرف بزنم
ربیع، یکم به فکر خودت باش
به من گوش کن. الان وضعیت تو و اون چطوریه؟
مزخرفات بسه. سلما مثل دخترمه
همین کافیه که برعکس میل ما با یه زن اهل شبرا ازدواج کردی
ما مسئولیت دخترش رو به عهده نمیگیریم
تنها رابط ما با اون از بین رفته
کجا داری میری؟ مستی؟
من از نگرانی برات مردم و تو اصلاً برات مهم نیست!
خوب خوابیدی؟
امروز میری سر کار؟
بله
چندتا قند؟
من شکر نمیخورم
لیلا، گریه نکن وگرنه بلند میشم میرم
نجویٰ؟ خیلی قشنگه
تسلیت میگم
میخواستم قبلاً بهت بگم ولی ترسیدم من رو نشناسی
من همسایهتونم ولی میدونم با کسی رفتوآمد ندارید
راستی...
چندتا وسیله برای خانم نجویٰ داشتم. میتونم براتون بیارم؟
بیا سلما. با خاله لیلا احوالپرسی کن
- تسلیت میگم - ممنون. بفرمایید بشینید
نه ممنون، داشتم میرفتم
فقط باید برم دستشویی؛ گریه صورتم رو خراب کرده
- از این طرف - راهش رو بلدم
رفتم و یه کاری کردم...
که باعث میشه تو هم بخوای همون کار رو بکنی... نگاه کن
ماشینم رو عوض کردم
پایین یه چیزی جا گذاشتم
حالا که داری میری پایین، یه نگاه دقیقتر هم به ماشین بنداز
تلفن دارید، آقا
داری چیکار میکنی؟
چطور میتونی تنهایی توی هتل بمونی؟
شماره اتاقت چنده؟ دارم میام بالا
یه لحظه... چه نسبتی باهاش داری؟
داری چیکار میکنی، سلما؟ چی شده؟
- نمیخوام مزاحم باشم - مزاحم!
این چه حرف احمقانهایه!
- اون زنی که با من دیدی... - من حق ندارم بدونم اون کیه
- اومده بود تسلیت بگه - اینجا خونه توئه. هر کی رو میخوای دعوت کن
خونه تو هم هست
نه، نیست
دیوونه نشو. برو وسایلت رو جمع کن تا من حساب کنم
بیا خودمون رو گول نزنیم. اینجا خونه من نیست، تو هم پدر من نیستی
ببخشید، اما میخواستم...
حداقل باید تا تموم شدن چهلم توی خونه بمونی
چرا؟ تو اونجا خواهی بود؟
منظورت چیه؟
باهات برمیگردم
اما بعد از چهلم، خودم راه خودم رو میرم
خیلی خب، سلما. هر جور دلت میخواد رفتار کن
- عجیبه! - چی عجیبه؟
یکی برام یه نوار کاست از «محمد منیر» فرستاده
- کجاش عجیبه؟ - کسی که نمیشناسمش فرستاده
هیچ اسمی روی پاکت نیست
- چرا؟ - نمیدونم
شاید اشتباهی به دست من رسیده
ولی تو که «محمد منیر» رو دوست داری
چرا فرستنده اسمش رو ننوشته؟
شاید فکر کرده ممکنه بشناسیش
شاید هم یادش رفته
شاید...
شاید
دریای زندگی بیوفاست
ما رو به کجا میبره؟
با موجهای خودش میآورد
چیزهای زیادی برای دیدن ما
روزها میگذرن
فردا حتماً میاد
رویاهایی که میبینیم
رویای جدیدی به سراغمون میاد
زندگی هنوز چیزهای خیلی بیشتری داره
صبح بخیر
وسایل خانم نجویٰ که بهتون گفته بودم
چیزی شده؟
یکی یه نامه فرستاده و ازم خواسته گذشته رو بازنگری کنم
- شادترین روز شما سهشنبه است - کی؟
اسمی امضا نکرده
اما این فال امروز منه
باید کسی باشه که تو رو خوب میشناسه
آره
- ببخشید - بله؟
- مطمئنی اینا وسایل مامانه؟ - بله، یه کلاهگیس و یه رژ لب قهوهای
دنبال چی میگردی؟
زنی به اسم یسریه قبلاً اینجا زندگی میکرد
یسریه چی؟
چه شکلیه؟
سبزه است، با موهای مشکی
شاید همون یسریهای باشه که تازگی توی خیابون پشتی ازدواج کرده
اون گفت سبزه با موهای مشکی
اون یکی سفیده با موهای قهوهای و یه خال روی اینجا
پس همونیه که توی خانه بهداشت کار میکنه
- یه دوست به اسم ضحیٰ داشت - ضحیٰ با کفشهای پاشنهبلند
یا اونی که با پسر بقال ازدواج کرد
مگه خواهرش با شوهرش نرفت خارج...
- و مطلقه برگشت؟ - شاید اون یکی ضحیٰ باشه
- صبح بخیر - صبح بخیر
اینجا دفتر ماشیننویسی هست؟
من یک ساعته اینجام و هنوز دستگاهها استراحت نکردن؟
یکم ادب داشته باش و در رو باز کن!
- صبح بخیر - صبح بخیر
این همون دفتریه که دوشیزه ضحیٰ توش کار میکنه؟
اینجا همون جای نفرینشده است. داخل هستن
ولی دارن به دستگاهها استراحت میدن... باز کنید!
باز کنید! چند نفر سراغتون رو میگیرن
- ما رو ببخشید - بالاخره!
بفرمایید تو. من برم یکم کاغذ بیارم الان برمیگردم
- خودشه؟ - خودشه
- واقعاً خودشه؟ - بله
سلما!
غیرممکنه!
هر وقت حرف از ستارههای سینما میشد، یاد تو میافتادم
خودت شبیه ستارهها شدی. چرا مشکی پوشیدی؟
- مامان... - متأسفم. تسلیت میگم
- ممنون - الان چیکار میکنی؟ شاغلی؟
بهت میاد خانمی باشی که نیازی به کار کردن نداره
عینکت کجاست؟
- چشمات متفاوت شده - لنزه
نشناختمت!
یسریه رو هم نمیشناختی
اون الان توی مدرسه قدیمی خودمون درس میده
خانم... خانم
برو تو، دختر
اونجا چیکار میکنی؟
دارم میبینمت، دختر... دارم میبینمت
بیا اینجا... صبر کن، عزیزم
وای! چه کفشهای قشنگی
- از کجا خریدیشون؟ - از «پنج ستاره»
- همونی که کنار آبمیوهفروشیه؟ - بله
- خودت انتخابشون کردی؟ - نه، مامانم کرد
و اون گفت اینا برای مدرسه است یا برای کاباره؟
توی دفتر مدیر مدرسه منتظرم باش
- رحم داشته باش! - ضحیٰ! چطوری، عزیزم؟
ازدواج کردی؟ هی، چرا هنوز توی انگشت دست راسته؟
طارق مغازه تایپ رو خرید، رفت سراغ کامپیوتر و داریم ازدواج میکنیم
بهش بگو عجله کنه
- اون دختر خوشگل کیه؟ - معرفیتون میکنم
- تو چنین آدمهای باکلاسی رو میشناسی؟ - یه لحظه صبر کن
- سلما - از آشناییتون خوشبختم
سلام، یسریه
سلما!
چطوری؟ ۱۴ سال گذشته! فکر کردم ما رو فراموش کردی
- هرگز - عینکت کجاست؟
- لنز گذاشته - لنز!
چی شد بعد از اینهمه سال یاد ما افتادی؟
برام آهنگ «محمد منیر» اومد
چی؟ محمد منیر؟
منظورم نوار کاست محمد منیره. هنوز بهش گوش میدی؟
البته. هر وقت ضحیٰ رو میبینم آهنگ «پنجرهها» رو میخونیم و یادت میافتیم
پنجرهها... پنجرهها... کل دنیا پنجره است
- پس تو اون چیزها رو نفرستادی؟ - چه چیزهایی؟
No comments yet. Be the first to leave one.