Best Times

Best Times (أحلى الأوقات)

Λήψη Farsi Persian Υπότιτλων

Πληροφορίες έκδοσης

أحلـى الأوقـات fa
Ένα Σχόλιο από OldMan505

Ετικέτες

other
Δημοσιεύτηκε στις: 2026-06-01
Λήψεις: 3
Για Άτομα με Προβλήματα Ακοής: No

Προεπισκόπηση υποτίτλων Farsi Persian

Οι πρώτες 200 γραμμές.

‫شرکت عربی تولید و پخش فیلم تقدیم می‌کند‬

‫محصولی از‬

‫در‬

‫روبی... روبی، بیا اینجا‬

‫نمی‌خوای غذا بخوری؟‬

‫خب، روبی!‬

‫دنیا فقط یه پره بی‌بال تو هوا‬

‫امروز اینجا با همیم، فردا کسی چه می‌دونه کجا‬

‫توی این دنیا خواهیم بود‬

‫تو که از زندگی در شگفتی‬

‫همین‌طوری که هست قبولش کن‬

‫هم لبخند هست، هم درد‬

‫بی‌رحمی و لطافت‬

‫زندگی سرشاره‬

‫از کسانی که می‌بخشند‬

‫اونایی که راضیش می‌کنن... اونایی که ازش عذاب می‌کشن‬

‫اون الان دیگه هیچ نسبتی باهاش نداره. اون فقط نگران بچه‌ها بود‬

‫مردا دیگه حضانت بچه‌هاشون رو نمی‌خوان‬

‫اونا بیشتر از هر چیز خوشحال می‌شن که از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنن‬

‫شوهر سابق خواهرم پز می‌ده که دخترش توی دانشگاه آمریکاییه‬

‫در حالی که حتی از هزینه‌هاش خبر نداره‬

‫قوی باش، عزیزم‬

‫- چیزی شده، خاله؟ - اصلاً، عزیزم‬

‫ولی شما تو این خونه شکر مصرف نمی‌کنید؟‬

‫می‌گم عدلی براتون یکم بیاره‬

‫عزه، ربیع کجاست؟‬

‫- چطور می‌تونه توی مراسم تدفین شرکت نکنه؟ - نگرانشم‬

‫تو می‌دونی ربیع کجاست، سلما؟‬

‫- نه - چیزی نگفت؟‬

‫- کاملیا، چیکار باید بکنم؟ - فقط بشین‬

‫باید خودش باشه‬

‫- شکر، خانم - شکر! من دیگه بیش از این نمی‌تونم منتظر بمونم‬

‫برو به یکی از دوستاش زنگ بزن‬

‫- من هیچ‌کدوم رو نمی‌شناسم - دفترچه تلفن رو بیار خودم زنگ می‌زنم‬

‫هی! چطور می‌تونی این‌قدر لفتش بدی؟‬

‫- چی شده؟ - تا حالا چنین چیزی ندیده بودم‬

‫- البته! اگه اون... - عزه!‬

‫تو اصلاً نمی‌دونی برادرم ربیع چقدر حساسه‬

‫شاید به خودش آسیب بزنه‬

‫- عمو ربیع - سلما‬

‫- کجا بودی؟ - سلام، اینجا چیکار می‌کنی؟‬

‫تو بچه نیستی که این‌طوری رفتار می‌کنی... با من حرف بزن!‬

‫من گرسنمه و سردرد دارم. یا بهم غذا بده یا برو خونه‬

‫این دستمزد منه برای اینکه خونه‌ام رو رها کردم و اینجا پیش تو موندم!‬

‫تو اینجایی تا قیافه شوهرت رو نبینی‬

‫- چطور تونستی، ربیع! - آگهی ترحیم مامان رو چاپ نکردی؟‬

‫امروز سر کار نمی‌ری؟‬

‫لباس بپوش؛ عزه می‌رسونتت‬

‫می‌خوام باهات حرف بزنم‬

‫ربیع، یکم به فکر خودت باش‬

‫به من گوش کن. الان وضعیت تو و اون چطوریه؟‬

‫مزخرفات بسه‌. سلما مثل دخترمه‬

‫همین کافیه که برعکس میل ما با یه زن اهل شبرا ازدواج کردی‬

‫ما مسئولیت دخترش رو به عهده نمی‌گیریم‬

‫تنها رابط ما با اون از بین رفته‬

‫کجا داری می‌ری؟ مستی؟‬

‫من از نگرانی برات مردم و تو اصلاً برات مهم نیست!‬

‫خوب خوابیدی؟‬

‫امروز می‌ری سر کار؟‬

‫بله‬

‫چندتا قند؟‬

‫من شکر نمی‌خورم‬

‫لیلا، گریه نکن وگرنه بلند می‌شم می‌رم‬

‫نجویٰ؟ خیلی قشنگه‬

‫تسلیت می‌گم‬

‫می‌خواستم قبلاً بهت بگم ولی ترسیدم من رو نشناسی‬

‫من همسایه‌تونم ولی می‌دونم با کسی رفت‌وآمد ندارید‬

‫راستی...‬

‫چندتا وسیله برای خانم نجویٰ داشتم. می‌تونم براتون بیارم؟‬

‫بیا سلما. با خاله لیلا احوال‌پرسی کن‬

‫- تسلیت می‌گم - ممنون. بفرمایید بشینید‬

‫نه ممنون، داشتم می‌رفتم‬

‫فقط باید برم دستشویی؛ گریه صورتم رو خراب کرده‬

‫- از این طرف - راهش رو بلدم‬

‫رفتم و یه کاری کردم...‬

‫که باعث می‌شه تو هم بخوای همون کار رو بکنی... نگاه کن‬

‫ماشینم رو عوض کردم‬

‫پایین یه چیزی جا گذاشتم‬

‫حالا که داری می‌ری پایین، یه نگاه دقیق‌تر هم به ماشین بنداز‬

‫تلفن دارید، آقا‬

‫داری چیکار می‌کنی؟‬

‫چطور می‌تونی تنهایی توی هتل بمونی؟‬

‫شماره اتاقت چنده؟ دارم میام بالا‬

‫یه لحظه... چه نسبتی باهاش داری؟‬

‫داری چیکار می‌کنی، سلما؟ چی شده؟‬

‫- نمی‌خوام مزاحم باشم - مزاحم!‬

‫این چه حرف احمقانه‌ایه!‬

‫- اون زنی که با من دیدی... - من حق ندارم بدونم اون کیه‬

‫- اومده بود تسلیت بگه - اینجا خونه توئه. هر کی رو می‌خوای دعوت کن‬

‫خونه تو هم هست‬

‫نه، نیست‬

‫دیوونه نشو. برو وسایلت رو جمع کن تا من حساب کنم‬

‫بیا خودمون رو گول نزنیم. اینجا خونه من نیست، تو هم پدر من نیستی‬

‫ببخشید، اما می‌خواستم...‬

‫حداقل باید تا تموم شدن چهلم توی خونه بمونی‬

‫چرا؟ تو اونجا خواهی بود؟‬

‫منظورت چیه؟‬

‫باهات برمی‌گردم‬

‫اما بعد از چهلم، خودم راه خودم رو می‌رم‬

‫خیلی خب، سلما. هر جور دلت می‌خواد رفتار کن‬

‫- عجیبه! - چی عجیبه؟‬

‫یکی برام یه نوار کاست از «محمد منیر» فرستاده‬

‫- کجاش عجیبه؟ - کسی که نمی‌شناسمش فرستاده‬

‫هیچ اسمی روی پاکت نیست‬

‫- چرا؟ - نمی‌دونم‬

‫شاید اشتباهی به دست من رسیده‬

‫ولی تو که «محمد منیر» رو دوست داری‬

‫چرا فرستنده اسمش رو ننوشته؟‬

‫شاید فکر کرده ممکنه بشناسیش‬

‫شاید هم یادش رفته‬

‫شاید...‬

‫شاید‬

‫دریای زندگی بی‌وفاست‬

‫ما رو به کجا می‌بره؟‬

‫با موج‌های خودش می‌آورد‬

‫چیزهای زیادی برای دیدن ما‬

‫روزها می‌گذرن‬

‫فردا حتماً میاد‬

‫رویاهایی که می‌بینیم‬

‫رویای جدیدی به سراغمون میاد‬

‫زندگی هنوز چیزهای خیلی بیشتری داره‬

‫صبح بخیر‬

‫وسایل خانم نجویٰ که بهتون گفته بودم‬

‫چیزی شده؟‬

‫یکی یه نامه فرستاده و ازم خواسته گذشته رو بازنگری کنم‬

‫- شادترین روز شما سه‌شنبه است - کی؟‬

‫اسمی امضا نکرده‬

‫اما این فال امروز منه‬

‫باید کسی باشه که تو رو خوب می‌شناسه‬

‫آره‬

‫- ببخشید - بله؟‬

‫- مطمئنی اینا وسایل مامانه؟ - بله، یه کلاه‌گیس و یه رژ لب قهوه‌ای‬

‫دنبال چی می‌گردی؟‬

‫زنی به اسم یسریه قبلاً اینجا زندگی می‌کرد‬

‫یسریه چی؟‬

‫چه شکلیه؟‬

‫سبزه‌ است، با موهای مشکی‬

‫شاید همون یسریه‌ای باشه که تازگی توی خیابون پشتی ازدواج کرده‬

‫اون گفت سبزه‌ با موهای مشکی‬

‫اون یکی سفیده با موهای قهوه‌ای و یه خال روی اینجا‬

‫پس همونیه که توی خانه بهداشت کار می‌کنه‬

‫- یه دوست به اسم ضحیٰ داشت - ضحیٰ با کفش‌های پاشنه‌بلند‬

‫یا اونی که با پسر بقال ازدواج کرد‬

‫مگه خواهرش با شوهرش نرفت خارج...‬

‫- و مطلقه برگشت؟ - شاید اون یکی ضحیٰ باشه‬

‫- صبح بخیر - صبح بخیر‬

‫اینجا دفتر ماشین‌نویسی هست؟‬

‫من یک ساعته اینجام و هنوز دستگاه‌ها استراحت نکردن؟‬

‫یکم ادب داشته باش و در رو باز کن!‬

‫- صبح بخیر - صبح بخیر‬

‫این همون دفتریه که دوشیزه ضحیٰ توش کار می‌کنه؟‬

‫اینجا همون جای نفرین‌شده‌ است. داخل هستن‬

‫ولی دارن به دستگاه‌ها استراحت می‌دن... باز کنید!‬

‫باز کنید! چند نفر سراغتون رو می‌گیرن‬

‫- ما رو ببخشید - بالاخره!‬

‫بفرمایید تو. من برم یکم کاغذ بیارم الان برمی‌گردم‬

‫- خودشه؟ - خودشه‬

‫- واقعاً خودشه؟ - بله‬

‫سلما!‬

‫غیرممکنه!‬

‫هر وقت حرف از ستاره‌های سینما می‌شد، یاد تو می‌افتادم‬

‫خودت شبیه ستاره‌ها شدی. چرا مشکی پوشیدی؟‬

‫- مامان... - متأسفم. تسلیت می‌گم‬

‫- ممنون - الان چیکار می‌کنی؟ شاغلی؟‬

‫بهت میاد خانمی باشی که نیازی به کار کردن نداره‬

‫عینکت کجاست؟‬

‫- چشمات متفاوت شده - لنزه‬

‫نشناختمت!‬

‫یسریه رو هم نمی‌شناختی‬

‫اون الان توی مدرسه قدیمی خودمون درس میده‬

‫خانم... خانم‬

‫برو تو، دختر‬

‫اونجا چیکار می‌کنی؟‬

‫دارم می‌بینمت، دختر... دارم می‌بینمت‬

‫بیا اینجا... صبر کن، عزیزم‬

‫وای! چه کفش‌های قشنگی‬

‫- از کجا خریدیشون؟ - از «پنج ستاره»‬

‫- همونی که کنار آبمیوه‌فروشیه؟ - بله‬

‫- خودت انتخابشون کردی؟ - نه، مامانم کرد‬

‫و اون گفت اینا برای مدرسه‌ است یا برای کاباره؟‬

‫توی دفتر مدیر مدرسه منتظرم باش‬

‫- رحم داشته باش! - ضحیٰ! چطوری، عزیزم؟‬

‫ازدواج کردی؟ هی، چرا هنوز توی انگشت دست راسته؟‬

‫طارق مغازه تایپ رو خرید، رفت سراغ کامپیوتر و داریم ازدواج می‌کنیم‬

‫بهش بگو عجله کنه‬

‫- اون دختر خوشگل کیه؟ - معرفی‌تون می‌کنم‬

‫- تو چنین آدم‌های باکلاسی رو می‌شناسی؟ - یه لحظه صبر کن‬

‫- سلما - از آشنایی‌تون خوشبختم‬

‫سلام، یسریه‬

‫سلما!‬

‫چطوری؟ ۱۴ سال گذشته! فکر کردم ما رو فراموش کردی‬

‫- هرگز - عینکت کجاست؟‬

‫- لنز گذاشته - لنز!‬

‫چی شد بعد از این‌همه سال یاد ما افتادی؟‬

‫برام آهنگ «محمد منیر» اومد‬

‫چی؟ محمد منیر؟‬

‫منظورم نوار کاست محمد منیره. هنوز بهش گوش می‌دی؟‬

‫البته. هر وقت ضحیٰ رو می‌بینم آهنگ «پنجره‌ها» رو می‌خونیم و یادت می‌افتیم‬

‫پنجره‌ها... پنجره‌ها... کل دنیا پنجره‌ است‬

‫- پس تو اون چیزها رو نفرستادی؟ - چه چیزهایی؟‬

Best Times subtitles in other languages

Σχόλια

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left