Dirty Money

Dirty Money (La maudite galette)

Λήψη Farsi Persian Υπότιτλων

Πληροφορίες έκδοσης

La maudite galette AKA Dirty Money [1972] 1080p BluRay - HJ fa
Ένα Σχόλιο από OldMan505

Ετικέτες

bluray
Δημοσιεύτηκε στις: 2026-05-31
Λήψεις: 5
Για Άτομα με Προβλήματα Ακοής: No

Προεπισκόπηση υποτίτλων Farsi Persian

Οι πρώτες 200 γραμμές.

‫نسخه بازسازی‌شده توسط MELS‬

‫دیجیتالی‌سازی و بازسازی این فیلم‬

‫تمام ویژگی‌های اثر اصلی را حفظ می‌کند.‬

‫این کار به لطف‬

‫«حافظه سینمای کبک» انجام شد‬

‫با حمایت تله‌فیلم کانادا‬

‫(صدای موتور خودرو)‬

‫پول کثیف‬

‫(ترافیک) ‬

‫(بیل زدن شن)‬

‫(بیل زدن خاک)‬

‫(ترافیک در دوردست)‬

‫(اره کردن)‬

‫کارگردان: دنی آرکان‬

‫(ترافیک در دوردست) ‬

‫(زنگ تلفن)‬

‫- ارنست!‬

‫یه لحظه بیا اینجا.‬

‫خب؟‬

‫چی گفت؟‬

‫- ازم پرسید واسه چی اینجا ول می‌چرخم.‬

‫- خب...‬

‫- بهش نگفتم که به خاطر تو اینجام.‬

‫گفتم ازم خواستی توی کارهای دفتر کمک کنم.‬

‫نگفتم که...‬

‫- حرفت رو باور کرد؟‬

‫- خب، معلومه که قرار نبود ازش بپرسم.‬

‫در هر حال، دوست دارم ببینم جرأت می‌کنه دماغش رو توی کار من چپ کنه یا نه.‬

‫خودش هر فرصتی گیر میاره خیانت می‌کنه، اونوقت من حق ندارم با کسی غیر از اون بخوابم؟‬

‫برو بابا!‬

‫- اصلاً از کجا می‌دونست داری میای اینجا؟‬

‫- کی می‌دونه؟ حتماً کار یکی از همسایه‌ها بوده.‬

‫اون واسه چیه؟ الان داره بهت پول می‌ده؟‬

‫- پول خورد و خوراکمه.‬

‫- هی ارنست، وقتی داری میری، یادت نره در رو قفل کنی.‬

‫- باشه.‬

‫- ولی همسایه‌ها برای چی باید به شوهرت آمار بدن؟‬

‫(ترافیک در دوردست)‬

‫- هی ارنست، می‌خوای منو ترک دوچرخه‌ت سوار کنی؟‬

‫دوشنبه اونجا میای؟‬

‫- آره، آره، میام. خداحافظ.‬

‫- خداحافظ.‬

‫(صدای استارت خوردن موتور)‬

‫- عزیزم، اگه منو می‌خوای، بهتره یه ماشین بخری!‬

‫(خنده)‬

‫(ترافیک در دوردست)‬

‫- سلام، بابا.‬

‫(صدای رادیو)‬

‫- چه خبره؟ چرا دارن این‌قدر زود شام می‌خورن؟‬

‫- عمو آرتورت تو اتاق پذیراییه.‬

‫- عمو آرتور؟‬

‫- آروم‌تر.‬

‫برو تو، نذار اونجا تنها بشینه. - اینجا چیکار می‌کنه؟‬

‫- برو خودت ازش بپرس.‬

‫- موندم چه مرگی می‌خواد.‬

‫واسه شام می‌مونه؟‬

‫- پس فکر کردی بچه‌ها واسه چی دارن زود غذا می‌خورن؟‬

‫برو دیگه. منتظرته.‬

‫- عالی شد. الان من باید بهش چی بگم؟‬

‫سال‌هاست ندیدمش.‬

‫(ادامه صدای رادیو)‬

‫(رولاند گلویش را صاف می‌کند)‬

‫- یه کم هم بده به خواهرت.‬

‫- ممنون، دانیل. اگه خبر جدیدی شد دوباره تماس بگیر.‬

‫- باشه. به محض اینکه برسم، خبرهای جدید رو بهتون می‌گم.‬

‫- تموم کردی؟‬

‫- خوشمزه هست؟‬

‫- خفه شو و سرت به کار خودت باشه.‬

‫(ادامه صدای رادیو)‬

‫وقتی تموم کردی برو بیرون بازی کن.‬

‫- برت! - چی می‌خوای؟‬

‫- برام یه آبجو بیار. - الان میام.‬

‫- آبجو رو بیار!‬

‫- بهتره بلیط‌های سی‌پی ایر رو بخرید.‬

‫- بدیهیه، فکر کردم اگه می‌خوای بری‬

‫مکزیک، طبیعیه که با سی‌پی ایر بری.‬

‫- چه بهتر. من عاشق سی‌پی ایرم.‬

‫- اما نگو که از بچگی‬

‫با سی‌پی ایر پرواز می‌کردی؟‬

‫- نه، ولی همیشه عاشق رنگ نارنجی بودم.‬

‫و واقعاً فوق‌العاده‌ست که ناوگان هواپیماهاشون به این رنگه!‬

‫- تا غذامون تموم نشده، ریختت رو نبینم.‬

‫(موزیک تبلیغاتی رادیو)‬

‫به خواهرت هم بگو.‬

‫- حتماً پنج سالی میشه که آخرین بار دیدیمت.‬

‫- این‌قدر طولانی؟‬

‫(صدای رادیو در دوردست)‬

‫- بذار ببینم...‬

‫آخرین بار که دیدیمت وقتی بود که کوچک‌ترین بچه‌مون رو غسل تعمید دادیم.‬

‫- آره.‬

‫فکر کنم حق با توئه.‬

‫زیاد نمیام شهر.‬

‫- در هر حال، زیاد تغییر نکردی.‬

‫هنوز مثل همیشه‌ای...‬

‫- برادرت ادوارد هم همین رو میگه.‬

‫- ادوارد؟ زیاد می‌بینیش؟‬

‫- اوه... هر از گاهی.‬

‫- بفرمایید. - ممنون.‬

‫- یه لحظه صبر کن. - چی شده؟‬

‫- صبر کن، همینجا بمون...‬

‫این واسه جفتتونه.‬

‫- این چیه؟ - الان می‌بینی.‬

‫- واو.‬

‫این واسه ماست؟‬

‫- خدای من!‬

‫- از زمان غسل تعمید دخترت چیزی بهتون ندادم، برای همین...‬

‫خب، ترجیح میدم قبل از اینکه بمیرم یه چیزی بهتون بدم‬

‫تا دولت همه‌ش رو بالا نکشه.‬

‫- حقیقت همینه. چقدر اینجاست؟‬

‫- ۵۰۰ دلار.‬

‫ممنونم.‬

‫- ثروت زیادی نیست، ولی ممکنه به کارتون بیاد.‬

‫- کاملاً درست میگی، خیلی کمک می‌کنه.‬

‫۵۰۰ دلار پولی نیست که بشه ازش گذشت.‬

‫عموی من اینه دیگه...‬

‫پنج سال می‌شه که نمی‌بینیمت، بعد با ۵۰۰ دلار پیدات میشه.‬

‫- بهتره دست شما باشه تا دست دولت.‬

‫با اون محضرخانه‌ها و این کارهای اداری... من همیشه میگم...‬

‫اون کیه؟‬

‫- اون ارنسته، کارگرمه.‬

‫- اینجا زندگی می‌کنه؟‬

‫- آره، بهش یه اتاق اجاره دادم.‬

‫- شبیه اون کارگریه که قدیما داشتم.‬

‫- همونی که اون‌قدر به گاو لگد زد تا مرد؟‬

‫- اون قدبلندِ موطلایی؟‬

‫- نه، اون قدکوتاهه.‬

‫زیاد عقل تو کله‌ش نبود.‬

‫- ارنست هم نابغه نیست.‬

‫من میرم شام رو بچینم رو میز.‬

‫- آهای عوضی کوچولو!‬

‫- آن‌ها اقدامات لازم را انجام خواهند داد‬

‫تا جلوی یک شورش را بگیرند...‬

‫- ...سایر احتمالات...‬

‫...این... بود...‬

‫...وظیفه دولت، حکومت کردن است.‬

‫ما... از قانونی که در دسترسمان بود‬

‫برای حکومت کردن استفاده کردیم.‬

‫- آقای ترودو اضافه کرد که زمان زیادی از‬

‫بحران اکتبر در کانادا گذشته است.‬

‫(صدای تلویزیون)‬

‫- مهمون داریم. تو باید تو اتاق خودت غذا بخوری.‬

‫- برنامه خوبیه؟‬

‫- آره.‬

‫- بیا، بشقابت رو بگیر.‬

‫- چیه؟ - کباب خوک.‬

‫- نترس!‬

‫- صدای تلویزیون رو هم کم کن.‬

‫- باشه.‬

‫- وحشیِ زیبا.‬

‫(صدای طبل قبیله‌ای از تلویزیون) ‬

‫- وحشیِ بسیار زیبا.‬

‫(ادامه صدای طبل قبیله‌ای از تلویزیون)‬

‫- هی، اون داستانِ پلیس و سگش رو براش تعریف کن.‬

‫- وایسا، وایسا... یه لحظه صبر کن، دارم از خنده می‌میرم!‬

‫- من میرم قهوه رو گرم کنم. بیا، این حالت رو بهتر می‌کنه.‬

‫(خنده)‬

‫- می‌خوای اون داستان رو تعریف کنی؟‬

‫- آره، آره.‬

‫حالا گوش کن...‬

‫باشه، باشه، دارم گوش می‌دم.‬

‫- خب، عمو، یه یارویی بود...‬

‫...و این یارو، این‌طوری حرف می‌زد.‬

‫خلاصه این‌جوری حرف می‌زنه.‬

‫داشت راه می‌رفت. داشت قدم می‌زد،‬

‫که یه پلیس رو می‌بینه که سوار یه اسب بزرگ شده...‬

‫و یارو میره جلو و اون...‬

‫به هر دوشون نگاه می‌کنه، پلیس و اسب،‬

‫و میگه:‬

"Da-damn, th-th-that's a nice dog you got there!"

‫و پلیس، پلیس به یارو نگاه می‌کنه،‬

‫و می‌بینه که حال یارو یه کم طبیعی نیست،‬

‫و بهش میگه:‬

‫«هـ-هـ-هـ-هی! چی خوردی؟»‬

‫و یارو میگه:‬

‫«خفه شو! دارم با اسبت حرف می‌زنم.»‬

‫- چرا داری پلیس رو مسخره می‌کنی؟‬

‫- هان؟ - چرا داری پلیس رو مسخره می‌کنی؟‬

‫- آرتور، فقط یه شوخی بود.‬

‫- عموت راست میگه، بهتره با پلیس‌ها شوخی نکنی.‬

‫اون داستان یارویی که با گاوش خوابید رو براش تعریف کن.‬

‫(صداهای همزمان)‬

‫- گوش کنید، گوش کنید!‬

‫تمومش کنید، ساکت شید.‬

‫اسم اون پسره که قبل از این اینجا بود چی بود؟‬

‫- ارنست؟‬

‫- آره، اون کیه؟‬

‫- قبلاً بهت گفتم، اون کارگرمه.‬

‫- و میگی خیلی عقلش نمی‌رسه؟‬

‫- پارسال ما یه گربه خیلی قشنگ داشتیم.‬

‫- یکی از همسایه‌ها بهمون داده بودش.‬

‫- اوه، گربه قشنگی بود. پشم قهوه‌ای و پنجه‌های سفید داشت.‬

‫- آره...‬

‫- یه روز ما بیرون بودیم،‬

‫و ارنست مجبور شد ناهار رو خودش بخوره.‬

‫و باورت بشه یا نه، رفت توی آشپزخونه‬

‫و تمام غذای گربه توی یخچال رو خورد. همه‌ش رو!‬

‫- مریض نشد؟‬

‫- اون‌قدر احمقه که حتی متوجه هم نشد.‬

‫- این همه‌ش نیست. - به این گوش کن...‬

‫فردا صبحش، براش با غذای گربه و خیارشور ساندویچ درست کردم...‬

Σχόλια

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left