Οι πρώτες 200 γραμμές.
نسخه بازسازیشده توسط MELS
دیجیتالیسازی و بازسازی این فیلم
تمام ویژگیهای اثر اصلی را حفظ میکند.
این کار به لطف
«حافظه سینمای کبک» انجام شد
با حمایت تلهفیلم کانادا
(صدای موتور خودرو)
پول کثیف
(ترافیک)
(بیل زدن شن)
(بیل زدن خاک)
(ترافیک در دوردست)
(اره کردن)
کارگردان: دنی آرکان
(ترافیک در دوردست)
(زنگ تلفن)
- ارنست!
یه لحظه بیا اینجا.
خب؟
چی گفت؟
- ازم پرسید واسه چی اینجا ول میچرخم.
- خب...
- بهش نگفتم که به خاطر تو اینجام.
گفتم ازم خواستی توی کارهای دفتر کمک کنم.
نگفتم که...
- حرفت رو باور کرد؟
- خب، معلومه که قرار نبود ازش بپرسم.
در هر حال، دوست دارم ببینم جرأت میکنه دماغش رو توی کار من چپ کنه یا نه.
خودش هر فرصتی گیر میاره خیانت میکنه، اونوقت من حق ندارم با کسی غیر از اون بخوابم؟
برو بابا!
- اصلاً از کجا میدونست داری میای اینجا؟
- کی میدونه؟ حتماً کار یکی از همسایهها بوده.
اون واسه چیه؟ الان داره بهت پول میده؟
- پول خورد و خوراکمه.
- هی ارنست، وقتی داری میری، یادت نره در رو قفل کنی.
- باشه.
- ولی همسایهها برای چی باید به شوهرت آمار بدن؟
(ترافیک در دوردست)
- هی ارنست، میخوای منو ترک دوچرخهت سوار کنی؟
دوشنبه اونجا میای؟
- آره، آره، میام. خداحافظ.
- خداحافظ.
(صدای استارت خوردن موتور)
- عزیزم، اگه منو میخوای، بهتره یه ماشین بخری!
(خنده)
(ترافیک در دوردست)
- سلام، بابا.
(صدای رادیو)
- چه خبره؟ چرا دارن اینقدر زود شام میخورن؟
- عمو آرتورت تو اتاق پذیراییه.
- عمو آرتور؟
- آرومتر.
برو تو، نذار اونجا تنها بشینه. - اینجا چیکار میکنه؟
- برو خودت ازش بپرس.
- موندم چه مرگی میخواد.
واسه شام میمونه؟
- پس فکر کردی بچهها واسه چی دارن زود غذا میخورن؟
برو دیگه. منتظرته.
- عالی شد. الان من باید بهش چی بگم؟
سالهاست ندیدمش.
(ادامه صدای رادیو)
(رولاند گلویش را صاف میکند)
- یه کم هم بده به خواهرت.
- ممنون، دانیل. اگه خبر جدیدی شد دوباره تماس بگیر.
- باشه. به محض اینکه برسم، خبرهای جدید رو بهتون میگم.
- تموم کردی؟
- خوشمزه هست؟
- خفه شو و سرت به کار خودت باشه.
(ادامه صدای رادیو)
وقتی تموم کردی برو بیرون بازی کن.
- برت! - چی میخوای؟
- برام یه آبجو بیار. - الان میام.
- آبجو رو بیار!
- بهتره بلیطهای سیپی ایر رو بخرید.
- بدیهیه، فکر کردم اگه میخوای بری
مکزیک، طبیعیه که با سیپی ایر بری.
- چه بهتر. من عاشق سیپی ایرم.
- اما نگو که از بچگی
با سیپی ایر پرواز میکردی؟
- نه، ولی همیشه عاشق رنگ نارنجی بودم.
و واقعاً فوقالعادهست که ناوگان هواپیماهاشون به این رنگه!
- تا غذامون تموم نشده، ریختت رو نبینم.
(موزیک تبلیغاتی رادیو)
به خواهرت هم بگو.
- حتماً پنج سالی میشه که آخرین بار دیدیمت.
- اینقدر طولانی؟
(صدای رادیو در دوردست)
- بذار ببینم...
آخرین بار که دیدیمت وقتی بود که کوچکترین بچهمون رو غسل تعمید دادیم.
- آره.
فکر کنم حق با توئه.
زیاد نمیام شهر.
- در هر حال، زیاد تغییر نکردی.
هنوز مثل همیشهای...
- برادرت ادوارد هم همین رو میگه.
- ادوارد؟ زیاد میبینیش؟
- اوه... هر از گاهی.
- بفرمایید. - ممنون.
- یه لحظه صبر کن. - چی شده؟
- صبر کن، همینجا بمون...
این واسه جفتتونه.
- این چیه؟ - الان میبینی.
- واو.
این واسه ماست؟
- خدای من!
- از زمان غسل تعمید دخترت چیزی بهتون ندادم، برای همین...
خب، ترجیح میدم قبل از اینکه بمیرم یه چیزی بهتون بدم
تا دولت همهش رو بالا نکشه.
- حقیقت همینه. چقدر اینجاست؟
- ۵۰۰ دلار.
ممنونم.
- ثروت زیادی نیست، ولی ممکنه به کارتون بیاد.
- کاملاً درست میگی، خیلی کمک میکنه.
۵۰۰ دلار پولی نیست که بشه ازش گذشت.
عموی من اینه دیگه...
پنج سال میشه که نمیبینیمت، بعد با ۵۰۰ دلار پیدات میشه.
- بهتره دست شما باشه تا دست دولت.
با اون محضرخانهها و این کارهای اداری... من همیشه میگم...
اون کیه؟
- اون ارنسته، کارگرمه.
- اینجا زندگی میکنه؟
- آره، بهش یه اتاق اجاره دادم.
- شبیه اون کارگریه که قدیما داشتم.
- همونی که اونقدر به گاو لگد زد تا مرد؟
- اون قدبلندِ موطلایی؟
- نه، اون قدکوتاهه.
زیاد عقل تو کلهش نبود.
- ارنست هم نابغه نیست.
من میرم شام رو بچینم رو میز.
- آهای عوضی کوچولو!
- آنها اقدامات لازم را انجام خواهند داد
تا جلوی یک شورش را بگیرند...
- ...سایر احتمالات...
...این... بود...
...وظیفه دولت، حکومت کردن است.
ما... از قانونی که در دسترسمان بود
برای حکومت کردن استفاده کردیم.
- آقای ترودو اضافه کرد که زمان زیادی از
بحران اکتبر در کانادا گذشته است.
(صدای تلویزیون)
- مهمون داریم. تو باید تو اتاق خودت غذا بخوری.
- برنامه خوبیه؟
- آره.
- بیا، بشقابت رو بگیر.
- چیه؟ - کباب خوک.
- نترس!
- صدای تلویزیون رو هم کم کن.
- باشه.
- وحشیِ زیبا.
(صدای طبل قبیلهای از تلویزیون)
- وحشیِ بسیار زیبا.
(ادامه صدای طبل قبیلهای از تلویزیون)
- هی، اون داستانِ پلیس و سگش رو براش تعریف کن.
- وایسا، وایسا... یه لحظه صبر کن، دارم از خنده میمیرم!
- من میرم قهوه رو گرم کنم. بیا، این حالت رو بهتر میکنه.
(خنده)
- میخوای اون داستان رو تعریف کنی؟
- آره، آره.
حالا گوش کن...
باشه، باشه، دارم گوش میدم.
- خب، عمو، یه یارویی بود...
...و این یارو، اینطوری حرف میزد.
خلاصه اینجوری حرف میزنه.
داشت راه میرفت. داشت قدم میزد،
که یه پلیس رو میبینه که سوار یه اسب بزرگ شده...
و یارو میره جلو و اون...
به هر دوشون نگاه میکنه، پلیس و اسب،
و میگه:
"Da-damn, th-th-that's a nice dog you got there!"
و پلیس، پلیس به یارو نگاه میکنه،
و میبینه که حال یارو یه کم طبیعی نیست،
و بهش میگه:
«هـ-هـ-هـ-هی! چی خوردی؟»
و یارو میگه:
«خفه شو! دارم با اسبت حرف میزنم.»
- چرا داری پلیس رو مسخره میکنی؟
- هان؟ - چرا داری پلیس رو مسخره میکنی؟
- آرتور، فقط یه شوخی بود.
- عموت راست میگه، بهتره با پلیسها شوخی نکنی.
اون داستان یارویی که با گاوش خوابید رو براش تعریف کن.
(صداهای همزمان)
- گوش کنید، گوش کنید!
تمومش کنید، ساکت شید.
اسم اون پسره که قبل از این اینجا بود چی بود؟
- ارنست؟
- آره، اون کیه؟
- قبلاً بهت گفتم، اون کارگرمه.
- و میگی خیلی عقلش نمیرسه؟
- پارسال ما یه گربه خیلی قشنگ داشتیم.
- یکی از همسایهها بهمون داده بودش.
- اوه، گربه قشنگی بود. پشم قهوهای و پنجههای سفید داشت.
- آره...
- یه روز ما بیرون بودیم،
و ارنست مجبور شد ناهار رو خودش بخوره.
و باورت بشه یا نه، رفت توی آشپزخونه
و تمام غذای گربه توی یخچال رو خورد. همهش رو!
- مریض نشد؟
- اونقدر احمقه که حتی متوجه هم نشد.
- این همهش نیست. - به این گوش کن...
فردا صبحش، براش با غذای گربه و خیارشور ساندویچ درست کردم...
No comments yet. Be the first to leave one.