Οι πρώτες 200 γραμμές.
تقدیم به پارسی زبانان سراسر جهان
« دختر بی دست »
تا این حد گرسنهای؟
نون نداری بخوری؟
...نه نون دارم .نه آب
کیسه پولم مثل رودخونه .خشک خشکِ
کیسه پولت رو پر میکنم اگه اون چیزی .که پشت آسیابته به من بدی
درخت سیبم؟
همون چیزی که .پشت آسیابته
آخه...به غیر از سیب .غذایی برای خوردن ندارم
،وقتی میتونی ثروتمند باشی چرا با سیب زندگی کنی؟
،اگر تشنه ثروت هستی
...خب
.بنوش
...آب
.نه
.طلا
چطور این اتفاق افتاد؟
.نمیدونم
.باد تندی وزید
پدرت کجاست؟
،تبرش رو برداشت .رفت داخل جنگل
...این همه طلا
زندگیمون از این رو .به اون رو میشه
.بدو به پدرت بگو
...این طلا خیلی برق میزنه
.ولی هنوز کثیف به نظر میاد
!...بابا
!...بابا
!ببین، ببین .آب برگشته
.این آب نیست
...ثروتمند شدیم .برای همیشه
پشت آسیابت چیه؟ پشتش چیه؟
بله، چرا سیب بخوریم !وقتی ثروتمندیم؟
.دخترت اونجا بود
دختر من؟ - .بله، دختر تو -
روی اون درختی که خیلی .برات عزیز بود و فروختی
...دختر من
.دخترتم، باهاش فروختی
.اتاق جدیدت حاضره .بیا
سرنوشت من به این .درخت گره خورده
.ترکش نمیکنم - ...بیا -
.یه نگاهی بنداز
.بجنب
.برای تو ساختمش
.نگاه کن
!ببین چه برقی میزنه
.این اتاق مال توئه
.اینجا راحتی
.خیلی راحته، حالا میبینی
.من ارباب این خونهم
شما...؟
قولی رو که توی جنگل دادی یادته؟
طلاها، روحبخش نیستن؟
.چرا
.خوشحالم
.اومدم دنبال طلبم
.زیاد طول نمیکشه
.خیلی تمیزه
.نمیتونم ببرمش
اون دخترو نشور، میشنوی؟
...مثل اون طلاها .میخوام...کثیف باشه
.بزودی میبینمت
،اگه میخوایی طلاهاتو نگه داری
.کاری رو که لازمه انجام بده
چطور میتونی از دخترت دل بکنی؟
.من حرفمو زدم
در قبال قولی که .دادیم طلا گرفتیم
میخوایی همه رو از دست بدیم؟
...سالهای سال
.فقیر و بی چیز بودیم
در عوض با دخترمون .درست رفتار میشه
!درست رفتار میشه
رفتار درست با اون ابلیس؟
.آه، انقدر بزرگش نکن
.اون طلاها تو رو تغییر دادن
.برو پس بده
،ما فقیر بودیم .ولی زیاد طول نمیکشید
بالاخره آب به .رودخونه بر میگشت
.برو پس بده
.کاری نمیتونم بکنم
.تو بودی
.خب حرفتو بگو
.همسرم دیروز مرد نمیخوای ما رو راحت بذاری؟
.خودت خواستی ثروتمند باشی .چطور انتظار داری آرامش داشته باشی
...برو
از درخت بیارش .پایین، آمادهس
بوی گندشو .از اینجا حس میکنم
.بیا پایین
!...بلندتر
!...مثلاً پدری، لعنتی
.بیا پایین !...بیا پایین
نمیایی؟ - .حالا شد -
.حالا میبینی
.خوبه
تماشای مردی که !کار میکنه چقدر خوبه
بوی گندش نمیذاره :پوشیده بمونه
،روی دستهاش گریه کرده .برای همین نمیتونم ببرمش
.هرچند که مهم نیست
.دستهاشو قطع کن
،هرچی گفتی گوش کردم
...اما
نمیتونم دستهای .دخترمو قطع کنم
قطع کن... وگرنه مال .خودتو قطع میکنم
.و همه چیزتو از دست میدی
!...پدر
.پدر، بیا دستهام
.هر کاری دلت خواست بکن
من دخترتم، دلم نمیخواد .باعث بدبختی تو بشم
تو تنها چیزی هستی که .برای من باقی مونده
آسیابان، به عنوان یه .پدر خوب، وظیفهتو انجام دادی
.جای پشیمونی نیست
دختر...به پدرت بگو که ،دستهات به دردت نمیخورن
.و باید از دیدن گنجش...لذت ببره
مطمئن باش که پدرت...رویاهای .شیرینی برای دخترش توی سر داره
!چه دختر خوبی
!روی دستهاش گریه کرده
...آسیابان
چرا انقدر دخترت تمیزه؟ .یه قطره اشک کافیه
.من اهل بخششم
.ثروتت رو نگه دار
یه راهی برای رسیدن .به هدفم پیدا میکنم
.با کمال میل
،تو یه آسیابان هستی .آسیابان هم میمونی
تمام طلاهای دنیا هم .نمیتونن تو رو یه لرد کنن
من با پای خودم ،پیش تو اومدم
.تا از من محافظت کنی - چارهای هم داشتم؟ -
.طلاهامو به پات میریزم
پاهای من اهمیتی برای .طلای تو قایل نیستن
.فقط میخوان راه برن
.تا هر جا که بشه
.دور از شما
چطور شده که ،چنین...دختر جوانی
به خوابگاه من اومده؟
اومدی اینجا که بمیری؟
.برعکس
.آرزو دارم فقط زنده باشم
.فقط میخواستم یه گلابی بخورم
.گلابی روی درختِ
.درخت هم توی باغهِ
این باغ متعلق .به یه شاهزادهس
.تو اتفاقی، اینجا نیومدی
.برو
.بخور
.زنده بمون
!...ارباب
!...ارباب
!...ارباب
.نور عجیبی توی باغ تابیده
دیدیش؟
.دیدم
.یه فرشتهس
.اونی که منتظرش بودم
.بریم دنبالش
!...ارباب !...ارباب
.نگاه کن
رودخونه گفت میتونم .گلابی شما رو بخورم
.خیلی گرسنه بودم
.نترس
.میخوام کمکت کنم
میشه ببینمت؟
موهای تو روشنتر از .خوشههای جوی منهِ
چشمهای تو درخشانتر از .چشمههای منهِ
لبهای تو سرختر از .انگورهای منهِ
پوست تو خنکتر از .آب رودخانهس
.شما خیلی با شخصیتی
شما همونی که .همیشه تو رویای من بود
...روی درختم
فقط به شما فکر .میکردم، شاهزاده
،شما که با رودخانه حرف میزنی
.بهت خوشامد میگم
هر چی دلت خواست .میتونی بخوری
.آرزوی قلبی منهِ
.این قصر، قصر شماست
!...نه
تو همونطور که هستی .پیش من اومدی
...اگر دست میخوایی
.بهت دست میدم
.همه چیز بهت میدم
!ازدواج شاهزاده و دختر جوان
.درست مثل اونا بود
.افراد محلی دعوت شده بودن
.و همگی آمدند
شراب ما را نوشیدند و .از میوههای ما خوردند
،شاهزاده، به اون دختر
دستهایی از جنس طلا که با دقت .ساخته شده بودند هدیه داد
،طلا، آنقدر ناب بود
که دستها واقعی .به نظر میرسیدن
چی شده؟
از این که محبورم .ترکت کنم غمگینم
در مرزهای دور .اعلان جنگ شده
.ببین
سپاه من داره .آماده میشه
.میدونستم
.تمام شب خوابشو میدیدم
.منم خواب پوستت رو میدیدم
.نگران نباش
،زود برمیگردم
.فاتح و پیروز
.لبهامو ببوس
No comments yet. Be the first to leave one.