Οι πρώτες 200 γραμμές.
...آنچه در "صـــــد" گذشت
موج مرگ ده روز دیگه میرسه اینجا
چیزی که پیدا کردم یه پناهگاه بود
ساخته شده بود که جون هزاران نفرو نجات بده
رستگاری در درونه
اشعه براش مهم نیست
که تو تریکرو هستی یا ازگدا
ازگدا هیچوقت داخلو نمیبینه
اگه ما تقسیمش کنیم چی؟
من میتونم باهاش کنار بیام
وقتی زمانش برسه که درو ببندیم
ازگدا میبینه که انجام میشه
میبرمت خونه؟
ریون، باید دست نگه داری
اسکن مغزت علائم سکته رو نشون میده
در گیر کرده
ریون، این میتونه بکشتت
ما نمیتونیم خون شب درست کنیم مگه این که بریم فضا
ولی لونا میتونه
میتونیم مغز استخونشو به خودمون تزریق کنیم
بعدش ما میشیم خون شب
من به عهده میگیرم که اونا مجبور نباشن
یه روزی ازت تشکر میکنن
برای کاری که اینجا میکنی
اگه کار نکنه چی
ما میمیریم، با دونستن این که هر کاری تونستیم برای نجات مردممون کردیم
گرفتمش
سنگینه
اه.
برای اینه که ما رو جا گذاشتن؟
برا قطعه پیدا کردن؟
قبلا در موردش حرف زدیم
ما جا گذاشته نشدیم
اونا بر میگردن
ببخش اگه باور نمیکنم
چیزی که مردمت میگن
حق با مورفیه
نگران نباش، اونا شاید بپیچوننش
ولی من باحال تر از این حرفام که جا بمونم
تبریک میگم اموری
تو میتونی 50 سال
در یه سواخ توی زمین زندگی کنی
ممنون برای بازی
حداقل زنده میمونیم
کی به کی میگه
بررسی سیستم کامل شد
چی؟
سیستم راه اندازی مداری آنلاین شد.
نشنیدی؟
اموری، اون جعبه رو بیار
ابی توی اداره جاش گذاشت
نه
نه، چیزی نیس
خوبه. من خوبم.
وسایل بزار سرجاش برای آخرین بار
من پردازنده ها رو روشن میکنم
نه نه نه نه. بدون برنامه نویسی، باشه؟
لونا اینجا نیست که تو گوشت بگه
و من ترجیح میدم مغزت
وقتی من هستم ذوب نشه
من برنامه نویسی نمیکنم من دارم باز میکنم
اون کاری که گفتم بکن
بعدش میتونی استراحت کنی
من یکمی زمان نیاز دارم با این
باشه
موضوع چیه؟
اگه نمیتونه از مغزش استفاده کنه
چرا لازمش دارن؟
آغاز راه اندازی زمینی ترتیب سنج
اه.
ریون.
بکا؟
میتونی بگی که به من ربطی نداره
ولی چرا توی یه سوراخ توی زمین زندگی کنی
وقتی یه موشک خوب داری؟
داری زمینو شخم میزنی یا بازی میکنی؟
میدونی این احمقانس درسته؟
همه ما قبل این که چیزی رشد کنه میمیریم
زمین یه بار جون سالم بدر برد
دوباره هم میبره
ما این کارو برای کسایی میکنیم که میان دنبالمون
بزار نشونت بدم
ایلان
سرتو بگیر پایین چیزی نگو
مردم من به غریبه ها بدبینن
آنکارا.
جنگ.
نگفته بودی یه مبارزی
آخر دنیا جنگیدن فایده ای نداره
آره!
یه آبراه زیر زمینی هست
با یه سیستم فیلتر که هنوز کار میکنه
مقداری از آبها میره به مزارع
مگه نه آقای گرین؟
قشنگترین چیزی که تا حالا دیدم
تقریبا.
آسون نیست
خیلی کار هست که باید انجام بشه
ولی با هم تلاش میکنیم
و با هم رشد میکنیم
هر چی که میتونی حمل کنی بردار
اول صبح حرکت میکنیم
ممنون ممنون
-تو یه قهرمانی مونتی -بس کن
برگرد.
به محض این که کارمون تو اسلحه خونه
تموم شه بر میگردم
حق با جاها بود
خیلی وسایل برای جمع کردن مونده
مطمئنی خیلی گیج نیستی؟
تو منو قضاوت میکنی مونتی؟
یکم
هیچ امیدی نیست. حالا امید هست
بیا بریم.
جاسپر...
تو عاشقش میشی
بهش یه دقیقه وقت بده
اونا میفهمن وقتی ما بگیریمش
ما لازمش نداریم
یه دونه تو پناهگاه هست
پسر کوچولوم بزرگ شده
خب که چی؟
ما پناهگاهو سوراخ میکنیم حالا؟
هر چیزی جاها میگه انجام بدیم؟
برگردیم روی کشتی زندگی کنیم؟
دیگه حرفا غیر منطقی شد
از کی تا حالا هر چی جاها بگه انجام میدیم؟
تونل از جنگل میگذره
چه قدر میمونی؟
اگه چیزی توی آزمایشگاه فراموش کردی
بمن بگو
یا این که میتونم باهات بیام
کلارک میتونم باهات حرف بزنم؟
من میام
چی شده؟
یه چیزی هست که بهت نگفتم
وقتی پناهگاه رو پیدا کردن ایندرا با اونا بود
تریکرو میدونه؟
آره با اونا یه قرار بستیم
که از فضا مشترک استفاده کنیم
قرارمون با روان چی؟
تریکرو ترجیح میده بجنگه تا این که با ازگدا زندگی کنه
روان دوست منه
متحد ماست
دیگه نه
چرا قبلا اینو بمن نگفتی
اونا میکشنش
نه کلارک، اگه در صلح بیاد
برای یه نفر جا باز میکنیم
ایندرا مرافقت کرد
آه!
آقایان.
خوشحالم که میبینمتون
فقط... صبر کنید.
نگهبانا کجا هستند؟
مردممون هنوز از آرکادیا بر نگشتن
-کین، نه. روان! -صبر کن
تریکرو
این چیه؟
لازم نیست درگیری باشه
صبر کنید
به پلیس خوش اومدید پادشاه من
گفتم توضیح بده
اسکایکرو با تریکرو متحد شده که معبد رو بگیره
اونا بخاطرش برج رو بیخیال شدن
از نظر استراتژیکی این خیلی بی معنیه
پس من مردممونو گذاشتم جلوی درای معبد
چه خوب شد
کاری خوبی کردی، اکو
بقیه ارتشمونو ببر به درهای معبد
هیچ کی وارد یا خارج نشه
برو.
چند مدته میدونستی؟
من تازه فهمیدم.
ممنون که سعی کردی هشدار بدی بمن
لازم نیست این به یه جنگ تبدیل شه
همین الانشم یه جنگه
اگه تو بجنگی
مردمت بمن خیانت کردند کلارک
میخوای چکار کنم؟
زنده بمون
اشعه تا 6 روز دیگه
به اینجا میرسه
تو میخواستی پناهگاه رو با ما به اشتراک بزاری
چرا با تریکرو به اشتراک نمیزاری؟
فکر کنم کین ایندرا رو مجبور به این کار کرده
قبل این که به توافق برسن منو بکشن
میخوای باور کنی یا نه
کین میخواست جونتو نجات بده
من شاید، ولی نه مردمم
اون قبل این بود که تو معبد رو محاصره کنی
ببین، کسی نمیتونه بیاد تو برای زنده موندن
مگه تو اجازه بدی
ایندرا چاره ای نداره جز حرف زدن
باشه، ما حرف میزنیم
ولی من مردمتو نگه میدارم
مشاور من باید توی جلسه باشه روان
مشاورت خوش شانسه که هنوز زندس
No comments yet. Be the first to leave one.