kid 90

kid 90

Λήψη Farsi Persian Υπότιτλων

Πληροφορίες έκδοσης

Kid 90 English-WWW MY-SUBS CO
Ένα Σχόλιο από warez
Translated subtitle from English to Persian Kid 90 زیرنویس فارسی فیلم

Ετικέτες

other
Δημοσιεύτηκε στις: 2025-11-22
Λήψεις: 20
Για Άτομα με Προβλήματα Ακοής: No

Προεπισκόπηση υποτίτλων Farsi Persian

Οι πρώτες 200 γραμμές.

به نظرم خیلی جالبه که آدم بتونه برگرده به گذشته

و یه نقشه راه درست و حسابی داشته باشه

مرتب و دقیق

از دوران نوجوونی‌ش تو دهه ۹۰

و بخشی از وجودم معتقده که جایی در درون

اون دختر نوجوون می‌دونست که یه روزی قصه‌ای برای گفتن خواهد داشت

می‌دونست که قراره وارد یه ماجراجویی بشه

و قرار بود تک‌تک ثانیه‌هاش رو ثبت کنه

تا یه روزی بتونه با بقیه به اشتراک بذارتش

در مورد پانکی بروستر بهم بگو.

اون قدرت داره، نه مثل جادو یا همچین چیزی،

بلکه قدرتیه که می‌تونه دووم بیاره، اون یه بازمانده‌ست.

وقتی نوجوون بودم،

یه دوربین فیلمبرداری همه جا با خودم می‌بردم.

همه دفتر خاطراتم رو نگه داشتم.

تک تک پیام‌های صوتی‌مو نگه داشتم.

همه چیزو ثبت کردم و بعد بیش از ۲۰ سال قفلشون کردم.

هیچ وقت دوباره بهشون نگاه نکردم.

و این شد که تصمیم گرفتم قفل اون گنجینه رو باز کنم.

این دیوونگیه.

سوال بزرگی که برام مطرح بود این بود که

آیا واقعاً همه چیز همونجوری اتفاق افتاد که یادم میاد؟

ببینم چی داری اونجا!

من به این مثل جعبه پاندورا نگاه می‌کنم.

وقتی قفلش رو باز کنم چی میشه؟

جواب‌ها رو نمی‌دونم، پایانش رو نمی‌دونم.

دقیقاً همین‌طور که پیش می‌ریم دارم کشفش می‌کنم.

در هفت سالگی، من برای نقش پانکی بروستر انتخاب شدم.

و دقیقاً همون لحظه بود که همه چیز خیلی تغییر کرد.

سلام، خانم ریگان. من سولیل مون فرای هستم.

تو پانکی هستی؟ - باز آلدرین؟

سلام. - وای!

واقعاً نمی‌دونم کجا پانکی تموم شد و من شروع شدم،

چون از خیلی جهات شبیه هم بودیم.

می‌خوام بگم وقتی در اوج نمایش پانکی بروستر بودی با هم آشنا شدیم.

چون من برای تست بازیگری رفتم.

ولی یادمه

که تو یهو سر رسیدی و گفتی: «سلام!»

و بعدش مثلاً برگشتی سر صحنه یا نمی‌دونم.

و بعدش تو "کاتنتِیل رَنچ" با هم رفتیم اردو.

فکر کنم اولین باری که دیدمت،

شاید تو جشن تولدت بود.

تو یه هتل.

جانی دپ، سی. توماس هاول و بابِلز.

شامپانزه مایکل جکسون.

به معنای واقعی کلمه، کلاً حدود ۱۲ تا بچه تو کارمون بود.

برای همین همه همدیگه رو می‌شناختیم.

همه همدیگه رو می‌شناختیم.

من داشتم رو برنامه‌ای به اسم "غریبه‌ها" کار می‌کردم. تو اولین نفری بودی که دیدم.

تو کسی بودی که من بهش نگاه می‌کردم و الگو می‌گرفتم.

و وقتی فرصت پیدا کردم تو برنامه‌ات باشم، قبلاً حسابی عاشقت شده بودم.

از آشنایی باهات خوشوقتم.

سلام! دلم برام تنگ شده بود؟

سلام، حالت چطوره؟

امروز عید پاکه.

هیچ وقت حس نکردم که بچگی نکردم.

برادرم می‌نو شش سال ازم بزرگتر بود.

اونم همش دوربین رو برمی‌داشت.

اوه خدای من، می‌نو، تو چقدر عوضی هستی.

مادرم یه مادر مجرد بود که ما رو بزرگ می‌کرد.

اون یه کسب و کار کیترینگ داشت.

پدرم بازیگر بود.

اون، مارلون براندو و پل نیومن، دوستان خیلی صمیمی بودن.

و همگی در جنبش حقوق مدنی فعالیت کرده بودن.

شما همه باور دارید که ما پیروز می‌شیم، مگه نه؟

آره! - ما هم همینطور.

اون ویرژیله.

اون همیشه به عنوان یه پدر حضور نداشت، ولی اونا دوست بودن.

کلی غذا بود و همه چیز واقعاً راحت و خودمونی و سرگرم‌کننده بود.

همه با هم قاطی می‌شدن و شلوغ می‌کردن و مهم نبود.

و همه چیز بی‌دغدغه و راحت بود.

خونه من کاملاً برعکس اون بود.

خونه تو این حس رو می‌داد که یه جای امنه،

و می‌تونستی اونجا وقت بگذرونی و... خودت باشی.

اونجا مهربان‌ترین محیط ممکن بود.

مادرت مادر همه بود.

حس می‌شد که برای خیلی‌ها خونه‌ست.

ما یه گروه بودیم،

و همه واقعاً تو گروه‌مون دوستای صمیمی بودیم.

تو اون مقطع از زندگی،

هیچ پرچم قرمزی برای مراقب بودن نداری.

هیچ درگیری ذهنی در مورد هیچی نداری.

فقط داری خوش می‌گذرونی.

مثلاً، می‌دونی، نگران نیستی

که دلت بشکنه یا از این جور چیزا.

فقط از همه چیز لذت می‌بری.

به دهه ۹۰ بله بگو و به مواد نه بگو. - آره.

سلام. - داریم تو سی ورلد حال می‌کنیم.

آره. - ما تو سن دیگوایم.

برایان قراره در مورد سن دیگو رپ بخونه.

من حدود ۱۶۲ سانتیمتر قدمه، ۷۰ پوند وزنمه

‐ همینجا پایین، همینجا پایین

عالیه، رَف!

چی گفت؟ «رَف»؟

‐ گفت «رولف».

‐ این ناجورترین دوره زندگیه آدم، درسته؟

که احتمالاً بین ۱۳ تا ۱۹ سالگیته

و دقیقاً همون موقع بود که ما جلوی دوربین بودیم

‐ اگه بخوام کاملاً رک باشم

یعنی، بیاین روراست باشیم، خب؟

بعد از «پَنکی»، یه پایلوت ساختم

پایلوت به مرحله بعد نرفت

از اینکه مدرسه میرفتم خوشحال بودم

اما شروع به تغییر کردم

و خیلی سریع تغییر کردم

از سایز B به C، بعد به Double D رسیدم

و تقریباً داشتم به E می‌رسیدم

و همه اینا بین زمانی که کارم تو «پَنکی» تموم شد

تا ۱۵ سالگیم اتفاق افتاد

هر جا که میرفتم، مردم میگفتن: «وای، چقدر بزرگ شدی.»

میدونین، که فقط یه جور دیگه برای گفتن این حرف بود که

«سینه هات چقدر گنده شدن»، میدونی؟

‐ خب، تو حسابی بزرگ شدین

‐ آره، بزرگ شدم. ‐ خب این اتفاقا میفته دیگه، درسته؟

یه «پَنکی بروستر» کوچولوی ناز بودی، حالا یه سولِی مون فرای بزرگِ نازی. ‐ ممنونم!

‐ آماده‌اید برای مرحله پازل سرنخ؟ ‐ آماده‌ام

‐ خب. پس...

نقش‌هایی که تو ۱۳، ۱۴ سالگی بهم پیشنهاد می‌شد

همه‌شون نقشای سکسی بودن و من فقط ۱۳ سالم بود

من از اینکه یه بچگی فوق‌العاده داشتم

به

تقریباً به اجبار وارد دنیای بزرگسالان شدم

«همینطور که وارد سال‌های نوجوونی میشم، باید احساس خوبی داشته باشم، اما در واقع غمگینم.

باید حس خوش‌شانسی داشته باشم، اما در عوض احساس محرومیت می‌کنم.

همه‌مون فقط یه مشت فرشته‌های لعنتی گمشده‌ایم

که داریم تلاش می‌کنیم راه درست رو پیدا کنیم.»

طرد شدنی که آدم به عنوان یه بچه باهاش روبرو میشه

فکر می‌کردم تو بزرگسالی خیلی بی‌پرده‌ست

مثلاً دلایلی که چرا یه چیزی رو به دست نیاوردی

مثلاً: «اوه، قیافه‌ت رو دوست نداشتن.»

آها، باشه. آره، میرم اینو هضمش کنم

فکر می‌کنم وقتی اینا رو کنار هم می‌چینم

و دفترچه خاطراتم رو میخونم، وقتی جوون بودم... واقعاً شدید بود

اما به عنوان یه نوجوان، وارد یه سطح کاملاً متفاوتی از

‐ آره. ‐ ...جنون میشد

چون من خیلی سریع رشد کردم و

و مردها بیشتر باهام مثل یه زن رفتار می‌کردن

‐ نه مثل یه دختر ۱۳ ساله. ‐ قطعاً

یادم میاد تو صحنه سریال «نجات‌یافته توسط زنگ» راه می‌رفتم

و کارگردان میگفت: «همین که از این درهای دوتایی رد میشی

و میای روی صحنه، دیگه بچه نیستی

یه بزرگسالی، باید مثل یه بزرگسال رفتار کنی.»

و، میدونی، آدم زیاد بهش فکر نمیکنه

میگی: «باشه، حتماً.»

اما همه‌مون میدونیم معنی‌ش چی بود، یعنی این یه کار بزرگسالانه بود

میدونی، نیست... احساس میکنم... و به خاطر همینم هست که نمیخوام بچه‌هام وارد این کار بشن

چون احساس نمیکنم جای بچه‌ها باشه

هر وقت با یه پسری حرف میزدم، مستقیم به سینه هام نگاه میکرد

وقتی میرم اردو، مردم بهم میگن «پَنکی بوبستر».

‐ مامان، نگاه کن این غول‌پیکرا رو، مرد.

تو نیستی...

‐ تو نیستی... نمای نزدیک.

‐ اه!

پس همه، از دوستان نزدیکم گرفته

تا بیرون از خونه، به این تبدیل شد که

به یه سوژه خنده، به یه لطیفه تبدیل شد

‐ خیلی ترسناک. آره؟

‐ آره، داره منو میلرزونه. چطور باهاش کنار میای؟

‐ ام...

قراره کاری کنم که حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم، پس...

‐ حدود چهار و نیم، پنج صبح هست

میرم برای عمل جراحیم

ساعت هفت و نیم شروع میشه

میترسم، خیلی میترسم

اما هیجان‌زده‌ام

هوم، سفر شاهانه‌ت به کشتارگاه

‐ ساکت باش، این یه چیز خوبه

این ناظر ماست

سلام، حالتون چطوره؟ ‐ سلام. از آشناییتون خوشبختم

‐ بابا، دیگه اینقدر منو نچرخون

‐ مـ منظورته؟

نه، نه، ویرجیل گیجش نکن

‐ چقدر شیطونی تو

‐ میان و همه چی رو برات آماده میکنن

خودت رو راحت کن

آروم، سولِی. فشار بده... آروم

‐ سرم گیج میره

درد دارم

اما حالم خوبه

بیا اینجا

اما تو مراقب باش، باشه؟ ‐ باشه

‐ دوستت دارم. ‐ منم همینطور

‐ پیرهنت کاملاً خیسه. ‐ میدونم، تازه از ماشین لباسشویی درش آوردم

‐ پوشیدمش

‐ هی. ‐ دوستت دارم

حالا میتونم اون آدمی باشم که همیشه میخواستم باشم

برای یه مدت طولانیِ لعنتی

می‌تونم هویت مستقل خودم رو داشته باشم

من یه تغییری ایجاد کردم که تا آخر عمرم روم تاثیر می‌ذاره

و من خوشحالم

دیگه منو به اسم "پانک بوبستر" نمی‌شناسن

و می‌تونم آزاد و رها بچرخم

در واقع خیلی چیزا یاد گرفتم

آ... داری به یه آدم جدید تبدیل می‌شی

و، امم...

فکر می‌کنم باید به خودت افتخار کنی

یه چیز خیلی پیچیده بود

چون خیلی دلم می‌خواست بزرگ بشم

ولی پانکی خیلی با مردم ارتباط برقرار کرده بود

اونا لزوماً نمی‌خوان که اون آدم بزرگ بشه، درسته؟

Σχόλια

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left