Οι πρώτες 173 γραμμές.
شلیک نکنید، دیهگوئه!
فکر نمیکردم جرئت کنی اینجا پیدات بشه.
خواکین، این یعنی چی؟
اگه اسلحهای دارید، بندازید زمین.
و بیاید اینجا دستهاتون بالا.
ما اسلحهای نداریم، خواکین.
ما به عنوان دوست اومدیم.
چه دوست خوبی هستی، دیهگو!
تو به من قول دادی که اگه با پرچم سفید صلح وارد مونتری بشم، در امان میمونم.
اگه زورو نبود، من کشته شده بودم.
متاسفم، خواکین. بهم خیانت شد.
منظورت اینه که فرماندار به قولش بهت عمل نکرد؟
مطمئنم، ترزا، که اون با حسن نیت عمل کرد، اما اون هم بهش خیانت شد.
با این حال، اون مسئول اینجا است.
اون مسئول هر اتفاقیه که میفته.
اوه، بهش فرصت بده، باشه؟
اون تازه چند روزه که برگشته.
مگه میتونی اون رو مسئول هر کاری بدونی که ریکو در نبودش کرده؟
پس چرا یه مردی مثل ریکو رو مسئول کارا گذاشت؟
برای آزار مردم من.
برای اینکه ما رو از خونههامون بیرون کنه.
برای اینکه مثل حیوونای وحشی شکارمون کنه.
آره، اون باید بهتر میدونست.
نمیتونی فرماندار رو مسئول این کار بدونی.
وقتی یه مار زنگی تو تختت پیدا میکنی، میکشیش.
اما اون مردی رو که مارو اونجا گذاشته، سرزنش نمیکنی؟
واقعاً، خواکین.
فکر میکنی واقعاً تو یه توطئه علیه تو دست داشتم؟
اگه زورو نبود...
من بیرحمانه تیرباران میشدم، در حالی که پرچم سفید صلح دستم بود.
اما تو، دیهگو...
من تو رو اونجا ندیدم که نذاری تو کمین بیفتم.
ببرینش اردوگاه.
کافیه. بسه!
میدونی، اومده بودم اینجا بهت بگم چقدر خوشحالم که از کمین فرار کردی.
بعد از چند ساعت دیگه از این وضعیت...
مطمئن نیستم اصلاً ازش خوشحال باشم.
خواکین، ممکنه حرفش در مورد فرماندار راست باشه.
به هر حال، چرا دون دیهگو رو سرزنش میکنی؟
اگه اشتباهی هم کرده باشه، مطمئنم که از قصد نبوده.
این رو میتونستی سر مراسم دفنم بگی.
اگه زورو نبود.
اصلا این چیزای لعنتی رو از کجا آوردی؟
اونها رو نمیشناسی، دون دیهگو؟
اونا مال دوستت، آجودان ریکو هستن.
اون از اینا استفاده میکنه تا مردم منو زندانی کنه.
چرا بهش میگی دوست من؟ خودت میدونی من باهاش مخالفم!
بهش توجه نکن.
وقتی عصبانیه، احمق میشه.
و این روزا، همیشه عصبانیه.
حق با اونه، خواکین.
گذاشتی خشمت چشمهاتو کور کنه.
حتی با دوستات هم مثل دشمن رفتار میکنی.
من خودم تصمیم میگیرم دوستام کی هستن!
خواکین، تو میتونی مرد منطقیای باشی. فرماندار هم همینطور.
اگه فقط شما دو تا با هم جمع میشدید و مثل آدمای منطقی با هم حرف میزدید...
دیگه هیچ مشکلی پیش نمیاومد.
اینا همون حرفایین که قبلاً بهم زدی، دون دیهگو.
و نزدیک بود به خاطرشون جونمو از دست بدم.
اون قصد بدی نداشت، خواکین.
و گذشته از این، تو تونستی سالم فرار کنی.
مقدسین از فقرا محافظت میکنن.
با یه کم کمک از زورو.
سینیور ریکو
اون اینقدر خوششانس نخواهد بود.
منظورت از این حرف چیه؟
خواکین خیلی باهوشه.
با اینکه اون فقط یه گاوچرونه.
اون یه نقشه کشیده که آجودان ریکو رو کمین کنه.
با خودش کاری رو کنیم که با بقیه میکنه.
اون میفهمه چه حسی داره.
فکر میکنی وقتی آجودان رو کمین کنی، چی میشه؟
فکر میکنی این آخر کاره؟
برای اون آره.
متوجه نیستی که سربازا این تپهها رو زیر و رو میکنن؟
از این سر تا اون سر؟
تو و صد تا روستایی دیگه از مخفیگاههاتون بیرون میشید.
اگه فرار کنید، کشته میشید و اگه بمونید، دار زده میشید.
این چیزیه که برای مردم خودت میخوای؟
اگه مردم من باید مثل حیوونا زندگی کنن...
تو تپهها قایم بشن...
پس شاید همینجوری بهتره.
تو نمیفهمی، دون دیهگو.
میدونم تو دوست ما هستی.
اما تا وقتی که مجبور نشدی اینجوری زندگی کنی...
تا وقتی که مثل یه حیوون دنبالت کرده باشن...
واقعاً خبر نداری
الان توی بازار پوستر چسبوندن که جایزه گذاشتن
واسه گرفتن من، زنده یا مرده
آره، میدونم
دو هزار پزو
دقیقاً همون جایزهای که واسه زورو گذاشتن
زنده یا مرده
من با مارسلو در مورد همه اینا صحبت کردم
که سالهاست تو خونه فرماندار کار میکنه
هر سال، دقیقاً همین جوره
همیشه روز قدیس حامیش، فرماندار اول میره مراسم کلیسای صبح زود
و بعد با همراهی سینیور ریکو میره زیارتگاه سن خوزه
حیفه که تو روز جشن قدیسش این اتفاق برای فرماندار میافته
اما بخش مهمش اینه
ما میدونیم کجا و کِی اونجا هستن
این چی بود؟
چرا من باید اینو دور مچ پام ببندم؟
اگه قول بدم چی؟
قول تو؟ هه!
آه، چرا آزادش نمیکنی؟
چیزی میخوای، دیگو؟
چیزی میخوری؟
آب میخوری؟ نه، هیچکدوم از اینا، اه
مگه گیتار ندیدم؟
میخوای گیتار خواکین رو ببینی؟
خب، من اینجا انقدر خسته میشم که دلم میخواد یه کاری بکنم
میارمش برات
گرسیاس
واقعاً
کی میتونه با یه جعبه مثل این موسیقی بزنه؟
از گیتار من ایراد میگیری، دن دیگو؟
فکر نمیکنم تو عمرم چیزی به این ناکوکی شنیده باشم
شاید، مشکل از گیتار نیست
بلکه از طرز نواختن توئه
بیارش اینجا، ترزا
حالا چطوره، دیگو؟
باورم نمیشه
بسیار خب. کافیه
حالا راه میفتیم
برید تو مواضعتون
سیمئون، اسبها رو آماده کن
قفلهای محکم، هان، دیگو؟
باز کردنشون بیشتر از یه سنگ کار میبره
پس داشتی تماشا میکردی
خب، چرا گذاشتی ادامه بدم؟
چون میخواستم ببینی تلاش کردن و به جایی نرسیدن یعنی چی
حالا میتونی بری
شاید یکی آتیشمون رو دیده باشه
باید در حال حرکت باشیم
علاوه بر این، کار داریم
چی شده، سگ کوچولو؟
ولی چرا از دست من قهر کردی؟ من که ازت عصبانی نیستم
من هیچ وقت از کسی عصبانی نمیشم، مخصوصاً سگهای کوچولو
لطفاً، سگ کوچولو، برو. برو خونه!
هر جا میخوای برو! فقط برو
اشکالی نداره، سگ کوچولو. من دوستتم. بهت آسیب نمیزنم
نه، لطفاً، سگ کوچولو، من...
لطفاً
اوه، لطفاً، سگ کوچولو
گروهبان، اون بالا چیکار میکنی؟
من اینجا چیکار میکنم؟ خب...
از اینجا دید بهتری دارم
میتونم همه جهات رو ببینم
اه، چی میبینی، گروهبان؟
هیچی. اصلاً هیچی
ولی از اون بالا بهتر میدیدی؟
آره، اگه چیزی برای دیدن بود، از اینجا بهتر میدیدم، من...
چیکار میکنی؟
هیچکدومتون تکون نخورید!
حالا، دستاتون رو بذارید بالای سرتون
بگیرش!
سرجوخه، جایزه رو میگیریم!
من گرفتمش!
دستاتو از روش بردار!
چرا توی چاه قایم شده بودی؟
حرف بزن، پئون!
باشه، اگه تو نمیگی، من بهت میگم
تو میدونستی که من و فرماندار از همینجا رد میشیم
صبح تو راه مراسم کلیسا، نه؟
نقشه داشتی بپری بیرون و به ما حمله کنی، تا ما رو بکشی
دوست داشتی این اتفاق بیفته، نه؟ دوست داشتی ما رو مرده ببینی
بذار دو تا از نگهبانام رو بیارم. مجبورش میکنیم حرف بزنه!
لازم نیست حرف بزنه. فقط کافیه گوش بده
دوست داری فرماندار رو بکشی، هان، پئون؟
خب، شاید فرصتت رو پیدا کنی
من فرصتم رو پیدا میکنم
یا اگه من بمیرم، بقیه زندگی میکنن
No comments yet. Be the first to leave one.