Οι πρώτες 200 γραμμές.
…نه
...و بعدش اون یکی از بچهها رو گرفت
،یه پسر کوچولو !و بعدش اون خوردش
!وایسید
تو کی هستی، غریبه؟
....اسم من هیتسرکـه
پسرِ رگنار لاثبروک
من اومدم تا شاه اولاف رو ببینم ما باهم متحد هستیم
...دوستِ من، من تازه از
رشتهکوهها و دریاچههای یخ زده عبور کردم
دارم از سرما میمیرم
نمیذاری حداقل
خودمو کنار آتیشت گرم کنم؟
این رسم مهموننوازی از یه دوست و متحده؟
تو به طور ناگهانی میای اینجا
و اولین کاری که میکنی توهین کردن به منه؟
آره
منو ببخش
قطعاً
البته که به ملاقات شاه اولاف میبرمت
ممنونم
اما اول باید لباسهات رو دربیاری
چی؟
لباسهات رو دربیار
وگرنه نمیتونی اونو ببینی
میخواستم بهت تبریک بگم
ممنونم، شاه هارلد
فکر کردم میخواستی ملکهی نروژ بشی
آره
اما من هیچوقت نگفتم که دلم میخواد چه کسی شاهش باشه
روزهای شادیـه
روزهای شادیـه - آره -
میدونی، احساس میکنم که انگار واقعاً توی یه رؤیا هستم
تمام دوران جوانیـم مجبور بودم خودم رو مخفی کنم
و نمیتونستم به هیچکس بگم که کی هستم
اما حالا توی عروسی برادرم هستم
!بیورن دلاور
یکی از مشهورترین مردان در تمام دنیا
،و من تو رو دارم
باید بخاطر این از تو تشکر کنم، شاه هارلد
منظورم اینه که، تو میتونستی منو بکشی اما اینکارو نکردی
و حالا داریم به کتگات برمیگردیم
قلمرو پدرم
منظورم اینه که، چرا نباید خوشحال باشم؟
!خوشحال باش
یه شاخ دیگه بنوش چندتا دیگه بنوش، چطوره؟
برای سفرمون آماده شو
آسون نخواهد بود
بعضی از کشتیهامون حتماً غرق میشن
اوه، اما کشتی من نه
نه
میدونی، خدایان، اجازه نمیدن این اتفاق بیوفته
چونکه من یکی از پسرانِ رگنار لاثبروک هستم
و خدایان ازم مراقبت میکنن
یعنی، همیشه ازم مراقبت کردن ...فقط
فقط اینکه من نمیدونستم
نوش - نوش -
دوستِ من
تبریک میگم
من اونو میخواستم
اون اینو میدونست اما تو بر من غلبه کردی
پسرِ رگنار لاثبروک بودنت یه جور مزیت و برتریـه
واقعاً دلیلش رو نمیدونم
البته که دلیلش رو میدونی
تو آدم احمقی نیستی
تو همیشه میخواستی مثل رگنار لاثبروک باشی
تو احساس کردی که با اون برابری اینو میدونم
نوش - ممنونم -
کاری نبود که انجام نداده باشی
...اما نفهمیدی که
چرا مردم از رگنار پیروی کردن و از تو نکردن
این حقیقت نداره؟
اما تو هرگز رگنار نخواهی بود
و هیچوقت هم شاه نروژ نخواهی شد
و میخوای دلیلش رو بدونی؟
چرا خودت بهم نمیگی؟
...موضوع اصلاً مربوط به
قدرت یا القاب یا ارتشـت نیست
مربوط به موهبت و بخشش خدایانـه
امروز برات خوشحالم، بیورن
تو با یه زن زیبا ازدواج کردی
...البته، بعضیها خواهند گفت که
این بزرگترین نفرینـه
اما من اینو باور نمیکنم
من بهت حسادت میکنم
حسادت رو درک میکنم
...این جلوی همکاری یا اعتمادمون
به همدیگه رو نمیگیره
میگیره؟ - البته که نه -
...چیزها و مسائل قابل توجهتر و مهمتری
نسبت به یه زن معمولی هست
اما به هر حال اون فقط یه زن معمولی نیست، مگه نه؟
...سرورم اولاف، این
!میدونم اون کیه
بیا بشین، هیتسرک
برادرت آیوار
بهم گفته بود که تو رو میفرسته
...و برای همین
من منتظرت بودم
برای مهمونمون یه خرده شهدآب بیار - بله، سرورم -
نوش
نوش
یکی دیگه از پسران رگنار
...این یه نشونه از
احترامه
...خب
تا الان نظرت راجع به اینجا چیه؟
حقیقت رو میخوای؟
بنظرم همهی اینا وهم و خیالـه
...و تو همونی هستی که بهش میگن
بودا
!تکون بخورید
!از سر راه برید کنار! تکون بخورید
راه رو باز کنید !تکون بخورید! تکون بخورید
!تکون بخورید! راه رو باز کنید !برید عقب
!تکون بخورید! برید عقب
نه، خواهش میکنم
برو عقب، تکون بخور
!درو باز کن
!همین الان درو باز کن
بیا نزدیک
خواهش میکنم، بشین
ثورا، من دارم سعی میکنم خوب حکومت کنم
من دارم سعی میکنم
برای منفعت و صلاح مردممون حکومت کنم
...نه برای غریبهها
و نه برای خارجیهایی که ما رو تهدید میکنن
من از نیروی الهیـم استفاده میکنم تا از شما محافظت کنم
مثل یه پدر
اما با این حال شما ازم متنفرید
.ظاهر مجسمهی منو خراب میکنید .ازم انتقاد میکنید
چرا؟
...در زمان رگنار
همه آزاد بودن
این چیزیه که والدینـم بهم گفتن
اونا میتونستن هرچی که دلشون میخواست بگن
هرکاری که دلشون میخواست میتونستن انجام بدن
رگنار هیچوقت مجبورشون نکرد که کاری انجام بدن
...و از همه مهمتر اینکه
اون هیچوقت مجبورشون نکرد که اونو ستایش کنن
اون میدونست که فقط یه انسانـه
درست مثل بقیهی ما
خیلی خوب حرف زدی
برو
برم؟
من پدرت رو به یاد دارم
اون مرد خوبیه
یکی از ماست
برو
من بیصبرانه منتظرم تا به انگلستان سفر کنیم
و با برادرت به اونجا حمله کنیم
من داستانهای زیادی راجع به دلاوری و مهارتش
به عنوان یه جنگجو شنیدم
برادرت چجور حاکمیه؟
...اون
اون ظالمه؟
اون یه هیولاست؟
من باید بدونم
برادرم خودشو یه خدا اعلام کرده
اون دیگه آیواری نیست که قبلاً میشناختم
برادری نیست که میشناختم
اون یه حاکم غاصب و ستمگره
!تو! اینطرف
!بذاریدشون کنار همدیگه
!ثورا
!ساکت باش
!پدر
و با این حال ازم میخوای که توی حمله به انگلستان بهش ملحق شم؟
نه
نه؟
میخوای توضیح بدی؟
!اینجا
!فرار کن، ثورا، فرار کن! فرار کن
!نمیتونم
!نه
نه، نه
...نه
شاه اولاف، من به اینجا نیومدم تا
ازت بخوام به آیوار کمک کنی
یورک رو پس بگیره و به وسکس حمله کنه
من اومدم اینجا تا ازت بخوام به آیوار حمله کنی
و اونو به عنوان شاه کتگات سرنگون کنی
میفهمم
اما احتمالاً طبق نقشهی اصلیام پیش میرم
...شاه اولاف، گوش کن
!شاه اولاف
!شاه اولاف
تو حتی قبر دخترت رو هم نکندی
فکر کردم اون بیشتر بچهی تو شده بود تا من
و اون همیشه برای تو زیادی خوب بود
احتمالاً حق با توئه
کی این چیزا رو میدونه؟
تو یه زن رو میکنی و بچهدار میشی
کی راجع به اون بچه میدونه؟
کی اهمیت میده؟
!در نهایت تو هم مثل بقیهی ما هستی
!تو فقط داشتی تظاهر میکردی
!انجامش بده! منو بکش
نه، شتیل، اینکارو نمیکنم
...مردی که قبلاً بودم
No comments yet. Be the first to leave one.