Οι πρώτες 200 γραμμές.
... آنچه گذشت
تا وقتی که من باهاتم
لازم نیست از من یا هرکس دیگهای بترسی
با من به سفر میای
به نظرم عاقلانهست که یه طبیب در کنارم داشته باشم
متوجه نشدی هیچکدوم از همراهان اسکاتلندیت
سعی داشته باشن برای شورش پول جمع کنن ؟
کاپیتان، بیشتر از این به این بازجویی ادامه نمیدم
نمیتونی اون زن رو با خودت ببری
طبق قانون، برای محافظت باید به من برگردونده بشه
متاسفانه سوالات بیشتری ایجاد شده
حتماً تا غروب آفتاب فردا
به فورت ویلیام تحویلش بدین
درصورتی میتونم از راه قانونی تو رو به رندال تحویل ندم
که تو رو از یه زن انگلیسی به یه زن اسکاتلندی تبدیل کنم
- دوگال میخواد ازدواج کنیم - میدونم
اینکه باکره نیستم اذیتت نمیکنه ؟
نه، اگه باکره بودن من تو رو اذیت نکنه
ترجمه از امین و ایلیا AminGeneral & EILIA
آمادهای ؟
برای چی ؟
« « دفتر ثبت ازدواج
همه آماده
عالیه
الان ؟
چرا که نه ؟
پس پدر و مادرت چی ؟
توی رستوران منتظرمونن
بذار منتظر باشن
فرانک، اونا هنوز منو ندیدن
خب ؟
اونا هیچوقت کلیر بیچامپ رو نمیبینن
این افتخار رو دارم که
خانوم فرانک رندال رو بهشون معرفی کنم
! خل شدی
مطمئنی دوست نداری ازدواجت .... توی یه کلیسای بزرگ
نه، نه
مطمئنم
شاید خانوادهت اونو بیشتر ترجیح بدن
عزیزم، تنها عضو خانوادهای که برام مهمه تویی
و خانوادهای که قراره باهمدیگه بسازیم
با من ازدواج میکنی ؟
البته
میتونی عروس رو ببوسی
... بعد از مدتی زندگیت رو فراموش میکنی
زندگیای که پیش از این داشتی
چیزهایی که دوست داری و عزیز میشمری
.مثل مرواریدهایی نخ شده هستن
اگه نخ قطع بشه ،مرواریدها روی زمین پخش میشن
به گوشههای تاریکی میغلتن و دیگه هیچوقت پیدا نمیشن
و بعد به زندگی ادامه میدی
،و سرانجام فراموش میکنی
که مرواریدها چه شکلی بودن
یا حداقل سعی میکنی فراموش کنی
به نظر مراسم عروسی هنوز در جریانه
انگار قرار نیست به این زودی بخوابن
نه
نه تا وقتی که مطمئن بشن یه حرکتی زدیم
جای شکرش باقیه که نمیخوان نگاه کنن
فقط روپرت و انگوس میخوان
شوخی کردم
مثل باب هوپ هستی ( ( کمدین انگلیسی، متولد 1903
آدم شوخی بود ؟
همیشه فکر میکردم هست
- شراب بزنیم ؟ - باشه
به سلامتی بانویی شایسته
زنی نیرومند
و عروسی با زیبایی خارقالعاده
همسرم
کلیر فریزر
لازم نیست از من بترسی کلیر
نمیخواستم خودمو بهت تحمیل کنم
همچین فکری نکردم
چند تا سوال دارم
احتمالش رو میدادم
با این شرایطی که داریم
چی میخوای بدونی ؟
... خب، من
به درک
مستقیم میرم سر اصل مطلب
چرا قبول کردی با من ازدواج کنی ؟
خب، دوگال چاره دیگهای ... برای من نذاشته بود، ولی تو
! خب ... منم چاره دیگهای نداشتم
وقت زیادی نداریم
کاپیتان رندال منتظره که بانو بیچامپ
تا فردا بهش تحویل داده بشه
الان همهمون سوار قایقی هستیم
که از کاغذ ساخته شده
تنها چیزی که کلیر رو
از دستای رندال دور نگه میداره، متن قانونه
پس اگه میخوایم به هدفمون برسیم
باید از قانون تبعیت کنیم
مراسم ازدواج باید به سرعت انجام بشه
و شاهدین باید سوگند بخورن در شب زفاف
گرچه در اتاق نبودن، ولی در ساختمون بودن
کلیر در این مورد میدونه ؟
مخالفتی نداره
فکر میکردم با اِعمال زور مخالفی دوگال
اعمال زور نه، متقاعدش کردم
زن باهوشیه
،در نهایت دلیلش رو میفهمه
ولی نباید هیچ توافق محرمانهای
.با همدیگه داشته باشین
مثلاً بگین رابطه داشتین درحالی که نداشتین
من که هیچوقت فکرشم نمیکردم بتونم
اون دوتا کون خوشگلش رو تو دستام بگیرم
... - و دم و دستگاهم رو فرو کنم ! - بسه دیگه
،اگه کلیر قراره زن من بشه
ممنون میشم مثل یه زن هرزه
در مورش حرف نزنی
هی ! اگه ؟
هیچ اگه و امایی نداریم، جوونک
اون چندتا مشت و کشدیده از رندال خورد
و صداش در نیومد که بیشتر از انتظارم
نسبت به یه زن معمولی بود
ولی رندال رو که میشناسی
میدونی توانایی چه کارهایی رو داره
بهنظرت اگه دوباره بیفته زیر دستای رندال
چه اتفاقی میافته ؟
پس باهام ازدواج کردی که ازم محافظت کنی
آره
لب کلام همینه
،تو الان اسم من رو داری
،خاندانم رو
خانوادهام رو
،و اگه لازم باشه
با تمام وجود ازت محافظت میکنم
در مورد خانوادهت بهم بگو
چند نسل عقب برم ؟
تا مادر و پدرت کفایت میکنه
باشه
پدرم یه فریزر بود
البته
... برادر جوون ارباب کنونی ِ
... ... کالوم و دوگال مککنزی ،مادرم آیلین مککنزی بود
خواهر بزرگتر کالوم و دوگال
کالوم دوست داشت مادرم با مالکولم گرانت ازدواج کنه
خالهم ژانت مُرده، مثل مادرم
... ولی اونی یکی خالهم جوکاستا
من رو پدرم بزرگ کرد
همیشه ازش ممنون بودم
مطمئناً این کار فکرمون رو منحرف کرد
ولی برای هردومون خوشایند بود
،وقتی داشت در مورد خانوادهش میگفت
با مهربونی گوش دادم و جواب دادم
و هر دو چندین ساعت رو
با نوشیدن و حرف زدن گذروندیم
و برای اولین بار
همدیگه رو به عنوان زن و شوهر شناختیم
اولین شبی که با یه دختری همه منتظرن که ببینن
دختره خودشو بهت عرضه میکنه یا نه ؟
جذاب و دلربا بود
یه خوشصحبت مادر زاد مثل همه اسکاتلندیها
مادرم به مالکولم گرانت جواب رد داد
و اونم به خونه ش برگشت
هرچی زمان بیشتری میگذشت آرامش بیشتری پیدا میکردم
و حس خوبی پیدا میکردم
و مادرت ؟
اون و پدرم از قلعه فرار کردن
درست جلوی چشم 300 نفر
پدرم عاشق تعریف کردن این ماجرا بود
! گفتم عقب وایسا شاسکول
نمیخواستم پشت در گوش وایسم که
... - منتظر بودم جواب بدن که ! - ببند
میخواستیم براتون چای بیاریم
چه غلطی دارین میکنین ؟
... دوگال ما رو فرستاد که ببینیم
- میدونی ؟ - حالا شاسکول کیه ؟
هنوز لباس تنشونه که
- برین بیرون - با لباس هم میشه
میدونم با لباس هم میشه
! ولی نه توی شب عروسیت
امیدوار بودم بتونم
سینههاشو ببینم
اونا قوم و خویشتن ؟
فقط روپرت
پسر داییمه
دیگه دیروقته
شاید بهتره بریم به رختخواب ؟
بریم تو رختخواب ؟
یا بخوابیم ؟
... خب
در هر حال، با این سینهبند
... راحت نمیتونی بخوابی، پس
... کمکت میکنم که
بندش رو باز کنی
اول دامن
باشه
نوبت منه
چطور یاد گرفتی اینطوری ببوسی ؟
... گفتم باکرهام
! نه تارک دنیا
اگه راهنمایی لازم داشتم ازت میپرسم
جیمی، اینقدر فشارم نده
خب همونطوری که فکرشو میکردی بود ؟
تقریباً
... فکر میکردم
نه ولش کن
چی ؟ بگو
No comments yet. Be the first to leave one.