Οι πρώτες 200 γραμμές.
دعای ورود به مسجد
به نام خداوند بخشنده و مهربان.
ستایش مخصوص خداست، از او یاری و آمرزش میخواهیم.
ایمان ما به اوست.
از شرّ نفس خودمون به خدا پناه میبریم.
ای مسلمانان، این دنیا زودگذر و فانیه و از بین میره.
پایانِ چیزهای این دنیا خبر از پایان همه چیز میده.
رمضان وقتیه برای بازگشت به سوی خدا،
برای توبه از غفلتهاتون،
برای جبران کردن، و قرار گرفتن در معرض رحمت خدا.
چه کسانی که توسط خدا از جهنم نجات پیدا میکنن...
چه کسانی که رحمت آسمان رو میچشن...
روزهتون رو از دروغ و غیبت حفظ کنین،
از شهوت و گناه، دلهاتون رو از کینه و نفرت پاک کنین.
برای اطاعت از خداتون تلاش کنین، خودتون رو دور نگه دارین
از کارهای بیهوده و محرمات.
امیدوارم این ماه فصل نیکی
و دوری از بدی باشه. خدایا، اسلام و مسلمانان رو سربلند کن.
خدایا، مشرکان رو خوار و ذلیل کن.
خدا ما رو به راه راست هدایت میکنه.
ما رو هدایت کن همراه کسانی که هدایتشون کردی.
ما رو عافیت ببخش همراه کسانی که عافیتشون دادی.
به آنچه به ما دادی برکت ببخش، و ما رو از شری که مقدر کردی حفظ کن.
خدایا، اسلام و مسلمانان رو سربلند کن.
مرکز یهودیان جکسون هایتس
داستان خولیو رو به یاد بیاریم.
وقتی خولیو ریورا به قتل رسید،
اول ژوئیه ۱۹۹۰،
حتی پلیس هم نمیخواست کاری بکنه.
پرونده رو دادن به کارآگاهی که مرخصی بود.
زندگی خولیو برای اونا همین بود: یک زندگی یکبارمصرف و بیارزش.
ما اینو قبول نکردیم.
تصمیم گرفتیم با سازماندهی جامعهی خودمون، از حق خودمون دفاع کنیم.
کمکم متحد شدیم،
کار کردیم و با مردم جامعه حرف زدیم.
بهخصوص جامعهی لاتین، چون...
خودِ قاتلها گفتن
مهم نبود که خولیو همجنسگرا باشه یا بیخانمان.
فقط میخواستن یک نفرِ "متفاوت" رو بکشن.
خولیو رو پیدا کردن که همجنسگرا بود.
همین نزدیک شدن به جامعهی لاتین بود
که باعث شد بتونیم تو این محله،
رژهی افتخار کوینز رو راه بندازیم. من اعلامیههای پیگیریِ
قاتلها رو میچسبوندم و مردم به اسپانیایی بهم میگفتن:
"این برای خولیوئه؟" به خاطر همون پیوند و همبستگی.
سال اولِ رژه، پلیسها روی پشتبومها بودن.
رژه تحت نظارت شدید بود.
اما این جامعه با تشویق و دست زدن از ما استقبال کرد.
هیچوقت نباید اینو فراموش کنیم. همینطوری شد که سال به سال،
تو مسیر رژه، خانوادههایی رو میبینید
از همه کشورها: کلمبیاییها به گروه کلمبیایی درود میفرستن،
اکوادوریها...
و حالا افتادم تو خطِ نام بردن از ملیتها.
همه دلشون میخواد اسم منطقه یا کشورشون بیاد.
دومینیکنیها، اهالی جنوب آسیا، بنگلادشیها،
هندیها، کلمبیاییها،
ایرلندیها... درود بر ایرلندیها!
ایتالیاییها، پورتوریکوییها،
یهودیها...
هلندیها...
آلمانیها...
مالدیویها، مالتیها...
همه میخوان سهمی داشته باشن. اما چیزی که بیشتر از همه دلم رو گرم میکنه،
دیدن جوانهاست.
وقتی ۲۲ سال پیش رژه راه افتاد،
بعضیاشون هنوز به دنیا نیومده بودن.
اونا با رژه بزرگ شدن، تو جامعهای
که هرگز اون تبعیض و تنفر رو حس نکردن،
به خاطر حضور ملموسِ LGBTها.
ما همه به هم متصلیم. و من همیشه میگم
که جکسون هایتس تنها محلهای بود
که اون زمان میتونست این کار رو بکنه.
چون جکسون هایتس متنوعترین جامعهی کل دنیاست.
واقعاً و به معنای واقعی کلمه.
اینجا به ۱۶۷ زبان مختلف صحبت میشه.
ما به این تنوع افتخار میکنیم.
بیاین به کاری که انجام دادیم افتخار کنیم.
خودمان راه را باز میکنیم - این سازمان عمدتاً توسط و برای مهاجران و طبقه کارگر نیویورک فعالیت میکند و کارش ترکیبی از سازماندهی اجتماعی، آموزش و خدمات حقوقی است: کمک
به مهاجران، حقوق کارگران و مستأجران، دسترسی به خدمات درمانی و آموزشی و حمایت از جامعه LGBTQ.
اگه یه نفری بخاد بدونه چطوری...
میشه بهش کمک بشه
اونا پولشو دارن؟
چه جور کمکی؟
کلمش یادم رفته...
چی بهش میگن؟ کمک مالی به اون فرد، یا...
کمک های مهاجرتی؟
برای قانونی کردنِ...
وضعیت مهاجرتش؟
آدم خودش به تنهایی نمیتونه به کسی اینطوری کمک کنه.
چی میگن وقتی یکی
سرپرستی یه بچه رو به عهده میگیره؟
- فرزندخواندگی؟ - یه چیزی تو مایههای فرزندخواندگی.
- اون شخص کیه؟ - یکی از دوستامه.
بچهای نداره.
شهروندی داره؟
شوهرش شهروندی داره و خودش هم بهزودی میگیره.
حدس میزنم نمیخوای پسرت رو بدی به فرزندخواندگی.
به نظرم این کار اصلاً منطقی نیست.
شک دارم بچت بتونه کمکی بهش بکنه.
مادرش اینجاست.
فکر نمیکنم این کار کمکی بکنه.
قصد مردم خوبه و نیت خیر دارن.
میگن "من بهت کمک میکنم" چون خودتون شهروندی دارن.
اما تغییر وضعیت مهاجرتی به این سادگیها نیست.
راههای قانونی کمی برای مهاجرها هست.
باید یه سری شرایط خاص رو داشته باشن.
فکر میکنم ایده ی تو راه به جایی نخواهد برد
بچه شاید بتونه از قوانین مربوط به افراد زیر سن قانونی استفاده کنه.
این برگه و این لیست رو پیشت میذارم.
داریم دنبال یه جا میگردیم برای "مرکز سالمندان همجنسگرای کوینز".
هفتهی پیش،
دربارهی احتمالِ
رفتن به "کو گاردنز" صحبت کردیم. کسی نظری تو این مورد داره؟
موندن تو جکسون هایتس بهتره، به خاطر دسترسی به حملونقل عمومی.
ایستگاه متروش آسانسور داره.
بقیهی ایستگاهها مثل "ریگو پارک" آسانسور ندارن.
کسایی که رفتوآمد از پلهها براشون سخته
سختشونه برن جایی تو ریگو پارک یا وودساید.
ایستگاه "فورست هیلز" آسانسور داره، ولی خب خیلی دورتره.
همینجا بود که یه مرد رو فقط به خاطر همجنسگرا بودنش کشتن.
و ما اینجا دو تا نهاد داریم:
"پراید هاوس" که یه سازمان همجنسگراهاست، و همینطور خودِ رژه.
رژه رو فراموش نکنیم. کلا یک روزه،
اما تمام طول سال برای کارهامون برنامهریزی میکنیم.
و اکثر هماهنگیها تو همین جکسون هایتس انجام میشه.
به نظرم حتی فقط به همین دلیل هم مهمه که همینجا بمونیم.
و البته به خاطر دسترسی راحتتر به وسایل نقلیه.
جکسون هایتس
همیشه مرکز و قلبِ
دفاع از حقوق جامعهی LGBT بوده، مگه نه؟
تو فورست هیلز، کو گاردنز،
و حتی آستوریا، جمعیت همجنسگراها نسبت به محله بیشتره،
از نظر منطقهای.
اما خیلی چیزها از همینجا شروع شد.
نه چون میشناسمش، ولی دنی درام راه انداخت...
شایدم کلمهی مناسبی نیست...
ولی اون کلی گروه رو سازماندهی کرد
که مرکز کارشون جکسون هایتس بود، حتی موقعی که خودش اینجا زندگی نمیکرد.
این رو یادمون باشه.
فورست هیلز و کو گاردنز خوبن،
اما اگه متفرق بشیم...
ریچ راست میگه، فورست هیلز و کو گاردنز آسانسور دارن.
اما خطوط نقلیه اینجا خیلی بهتره.
خطوط متروی بیشتری داریم،
اتوبوسها هم
به خیابون ۷۴ام دسترسی دارن...
درست دقیق نمیدونم
چه جاهای دیگهای مد نظره،
اما آیا با رئیس مرکز یهودیان
دربارهی یه نوع استقرارِ نیمهدائم صحبت شده؟
اطمینان دارم که استقبال میکنه،
و میدونم که کنیسه به پول نیاز داره.
اینجا بیشتر مثل یه مرکز جامعه و انجمنه.
و اگه قرار باشه اینجا بسته بشه،
واقعاً فاجعهبار میشه.
همونقدر که اونا به ما کمک میکنن، ما هم بهشون کمک میکنیم.
با این حال، اینجا یه مکان مذهبیه. متعلق به
جامعهی یهودیانه.
دلم میخواد یه جای مخصوص به خودمون داشته باشیم.
از فکرِ رفتن به "کو گاردنز" خوشم نمیاد. قبول، اونا خیلی مهربون و باادبن،
ولی اونجا پر از آدمای همجنسگرامستیزه.
از بالا بهت نگاه میکنن... "تو کی هستی؟"
جایی برای من مناسبه که توش احساس کنم خونهی خودمه،
نه اینکه فقط گهگاهی یه روزی از اونجا "رد بشم".
کو گاردنز مگه هفتهای یکباره؟
دو بار.
حس من اینطوریه.
تقریباً تمام عمرمون، چه فعالانه چه غیرفعالانه،
با همجنسگرامستیزی جنگیدیم، حالا بیخیال بشیم؟
این مکان فقط کنیسه نیست.
یه مرکز اجتماعی برای کل محلهست.
مسلمانها اینجا دور هم جمع میشن،
گروههای دیگه... همه اینجا جمع میشن.
بله، تورات اینجاست و اینجا عبادگاهه.
اما بخش مربوط به عبادات مذهبی کمتر شده.
بدون گروهها و انجمنهای بیرونی،
از جمله گروههای سیاسی و غیره،
این مکان دووم نمیاره. من روی این موضوع تاکید دارم.
به عنوان یه مرکز اجتماعی، اینجا از بین میره
اگه آدمهایی مثل ما ولش کنن.
تو خیابون ۸۲ام یکی از بزرگترین مراکز یهودیان وجود داشت،
تو این منطقه.
اونجا خیلی هوای همه رو داشتن...
حتی غیریهودیها رو. جای فوقالعادهای بود.
خیلی حواسشون به ما همجنسگراها بود.
بدون اونا، ما نداشتیم...
اونا خیلی تاثیرگذار بودن،
درک میکردن. و حاخامها هم...
من تو دهه ۷۰ عضو اون مرکز بودم.
هیچوقت رفتاری مثل "اوه، تو همجنسگرایی" نداشتن.
زمانِ اولین رژه...
یا لااقل یکی از رژههای اوایل دهه ۸۰،
کل کنیسه اومده بودن.
پدر و مادرها...
واقعاً قشنگ بود.
برای همین بود که دلشون نمیخواست ول کنن
کنیسه رو، اما دیگه توان مالیِ نگهداریش رو نداشتن.
اونا زمینِ رستوران سیزلر رو خریدن
تا توش یه کنیسه بسازن.
و حتی با اعضای یهودیِ کمتر، هنوزم سرِ پان.
No comments yet. Be the first to leave one.