Οι πρώτες 200 γραμμές.
« ...آنچه در کلاب موتورسواری مایانها گذشت »
من مادربزرگـتم، بچهجون
یه دو دوتا چهارتا کن
داری میبینی؟
ماشین وامونده رو از مامانبزرگـش دزدیده
پلیس داره دنبال یه تبهکار میگرده
معلومه که همچینکاری کرده
همکارت؟
پدرو ملقب به خار
زنده موند؟ - نمیدونم -
نمیدونم میخواست زنده بمونه یا نه
،اگه تا الان بهم اعتماد نکردی آدلیتا، هرگز نمیکنی
من باید همهچیز رو بدونم
...ما هفت میلیون پزو میخوایم
آدرسـش رو ارسال میکنیم
پول رو آماده کنید
،متوجهـم که اینکار زیاد جالب نیست ولی باید اون بچه رو بررسی کنیم
آقای گالیندو، قضیه رو بدتر از اینی که هست نکنید
انجل و کوکو رو یه چند هفتهی دیگه زیر نظر میگیریم
به آلوارز ثابت میکنیم که جاسوس واموندهای سر میزمون نداریم
بیشاپ فکر میکنه کوکو جاسوسـه
واسه همین ما رو جدا کرده
کوکو الان کجاست؟
آلوارز گفت چرا خانواده دم باجهی بازرسی کالکزیکو بود؟
تنها چیزی که دوانته گفت، این بود که گالیندو توسط گشت مرزی کشونده شد داخل یه اتاق پشتی
هیچکس هیچ پُخی بهش نمیگه
فدرالیها؟ - اینطور بهنظر میاد -
شرمنده، امیدوار بودم یه دقیقه فرصت گیرم بیاد
باید یه چیزی بهتون بگم
چه خبر شده؟
...چیزه
خیلی دشواره
...حالا، دلم نمیخواد که
...میدونی، اگه من
گفتن این بهتون باعث میشه احساس کنم یه خبرچینـم
،با تمام ماجراهایی که در جریانه
...اگه چیزی نگم، اونوقت من
زرت رو بزن، انجل
،هفتهی پیش، توی مزرعهی رید
ما رفتیم دنبال دنیس
و تا زمین ریز دنبالش کردیم
حدود 45 متر که رفته بودیم، به زمین نرم خوردیم
گیلی افتاد داخل یه گودال
واسه همین دنیس رو گُم کردیم
چجور گودالی؟
،اول فکر کردیم لونه روباهـه یا چال ولی چند روز بعد بررسیـش کردیم
یه تونل قدیمی بود
متروکه
،ولی به یه تونل دیگه میرسید
یه تونل فعال
چراغ کار داشت
ردهای تازه
یه تونل به کجا؟
سر جنوبیـش میرسید به یه دربچهی قفل
حدود یک کیلومتر داخل مکزیک
...اونیکی سرش میرسید به یه زیرزمین
در خونهی اریزا
مکان ویکی
...بیشاپ، شرمنده ما چیز نکردیم
شرمنده فوراً راجع به این بهت نگفتیم
میدونی، فقط سعی داشتیم از کار درست سر دربیاریم
،ماجرایی که با شورشیها در جریانه
...گالیندو نگران یه جاسوسه
میدونستیم این ممکنه ریز رو خیلی تحت فشار بذاره
کار درست رو کردید
یه فکری براش میکنیم
...فعلاً
باید بین خودمون نگهش داریم
آره
خیلیخب
لازمـت دارم، پراسپکت. انبار
ممنون، ایزیکیل
مشکلـت چیه؟ تشنهته؟
مطمئنی همین مسیره؟
توی همین جاده بمونیم؟
ما توی آمریکائیم
باید انگلیسی صحبت کنیم
خواهربرادر دیگهای دارید؟
نه
بعد از ما دوتا، پدرمادرم میدونستن که به حد کمال رسیدن
چند وقته مادرتون فوت شده؟
نزدیک نُه ساله
پدرتون دوباره ازدواج نکرد؟
...برای اون
مادرم هنوزم وجود داره
به معنای واقعی کلمه. داخل یه شیشه
...خیلی
خیلی مورمورکنندهست
خوشـش میاد باهاش حرف بزنه
بزن بغل
سمت چپ
اون اینسمت چیکار میکنه؟
بیا کوکو و گیلی رو پیدا کنیم
چیزی که میدونم رو بهت میگم
ارائهای از تیم ترجمهی دیباموویز
« مترجمین: هومن صمدی و سمیرا » ► Sorrow & Raylan Givens ◄
تُف، کُلش امروز اتفاق میوفته؟
آره - چند وقته شورشیها - این برنامه رو دارن؟
صبحبخیر، برادران
موتورها توی پیستـن، پراسپکت
باید یه چیز دیگه رو باهاتون در میون بذارم
معبد
اون خیلی گرسنهست - آره، همینطوره -
اینجا چیکار میکنی؟ - کوکو بهم گفت یه سر بیام -
دلیلش رو نمیدونم
به کاپیتان کفدستی گفت بیاد دنبالم
میخوام یه مقدار صبحونه براش بذارم
تخم مرغ براش نیمرو کنم، نون تُست، با کُلی کره، و مربای زغال اختهی جادویی
آره
آلوارز داره میاد
به امید خدا تا اون برسه، بیشتر میفهمیم
ولی گالیندو که یه شهروند دوطرفهست
بدون دلیل که نگهش نمیدارن
چرا وکلاش نمیپیچن به پروپاشون؟
شاید نمیتونن پروپای درست رو پیدا کنن
هنوز قاچاق رو انجام میدیم؟ - آره -
اوضاع تغییری نکرده
شاید بهتر باشه چندتا نیروی ،انسانی اینجا نگه داریم
محض اینکه از گالیندو خبری شد
با عقل جور درمیاد
ریز
چطوره تو اینجا بمونی؟
آره
خیلیخب
سلام، داداش
...برادرانم
ازتون میخوام با لتی آشنا بشید
اون بچهی منه - هی -
ریز - سلام -
خوشوقتم - به همچنین -
سلام، من تازا هستم. خوشوقتم
چاکی. دختره
آره، خودشه
دخترشه. از مربام خوشـش میاد
نمیدونستم یه بچهی دیگه هم داری
آره، خب، اوضاع رو باهاش بدجور به فنا دادم
سعی دارم درستـش کنم
بذار امروز رو با بچهش باشه
هی - بله؟ -
با بچهت باش
واقعاً؟ - آره -
خوش اومدی
هی، پراسپکت
تو با ما میای
قاچاق ریپر
خیلیخب
صبحبخیر، فرشتهی من
این شیشهی موردعلاقهش بود؟
تو کدوم خری هستی؟
من فقط یه دخترم
ایگناسیو
دختری که با اشباح هم زندگی میکنه
بشین
ما خیلی چیزها در اشتراک داریم
این رو از کجا آوردی؟
پدرم
...داخل یه جعبه بود
داخل یه منفذ گرمایش مخفی شده بود
همون منفذی که از داخلش سلاخیشدن
اون، مادرم، و داداش کوچولوم به دست کارتل رو تماشا کردم
یا پیغمبر
تو بچهی پدروئی
مردم من رو به اسم آدلیتا میشناسن
همون شورشی؟
من رو چطوری پیدا کردی؟
پسرهات
اونا دارن به آرمان ما کمک میکنن
یا پیغمبر
اونا میدونن که تو اینجائی؟
نه
اونا نمیدونن ما از چه نظر با هم ارتباط داریم
...انجل فکر میکنه
آشنایی با من دست اتفاقی سرنوشت بود
ولی ما بهتر میدونیم
من هیچ پُخی نمیدونم
فقط بهم بگو چه کوفتی میخوای
...پدرم
سال 1988 از مکزیک رفت
به ونزوئلا فرار کرد
،اسم جدید
زندگی جدید
با مادرم آشنا شد
بعد از چند سال، من متولد شدم
...روز قبل از تولد شش سالگیـم
آدمکُشهای گالیندو درـمون رو آوردن پایین
مادرم من رو داخل یه منفذ گرمایش قدیمی مخفی کرد
فرصت نکرد برادرم رو مخفی کنه
پدرم رو وادار کردن درحالیکه زن و پسرش رو تیکهتیکه میکنن، تماشا کنه
سردستهشون، یه نگاه غرورآمیز روی صورتـش داشت
گفت به پدرم توسط یه دوست خیانت شده
اعتمادی مقدس
...اونا سرش رو زدن
و خندیدن
تُف
...اعتماد مقدسِ
یه همکار
و فکر میکنی من پدرت رو فروختم
و اینجائی که من رو بکُشی
از پشت بهم شلیک نکن
یه چیزی هست که شاید دلت بخواد ببینی
No comments yet. Be the first to leave one.