Οι πρώτες 200 γραμμές.
تا حالا شده حس کنی مردی؟
مثل یه سگی که گوشهی خیابون افتاده
که ماشین بهش زده و ولش کردن همونجا بگنده؟
نمیدونم اصلاً واسه چی صبحها خودمو به زحمت میندازم از تخت بیام بیرون
الکس، قبلاً هم در این مورد حرف زدیم
تو دچار نوسان خلقی هستی، افسردهای
با یکی آشنا شدم
با یکی؟
یه دختر
تو متأهلی، الکس
مسئله اینه که
وقتی میبینمش... این دختره رو
دیگه اون حس مرده بودن رو ندارم
کی هست حالا؟
یه دختریه دیگه. اسمش چیه؟
نمیدونم
کی دیدیش؟ چند هفته پیش
کجا؟ همینجا
توی اتاق انتظار، همون اولین باری که اومدم پیشت
اولین بار؟ ببخشید؟
دفعه اولته، نه؟
آره، معلومه
باید دکمه رو فشار بدی
خب حالا چی؟
صبر کن
سیگار کشیدن ممنوعه
فکر کنم یه مورد خودکشی احتمالی یا همچین چیزی افتاده رو دست دکتر لویت
ببخشید؟
روانکاوی که منتظرشم، دکتر لویت
دقیقه دیر کرده. اومد بیرون و عذرخواهی کرد ۱۵
گفت یه کار فوری پیش اومده، اشکالی نداره منتظر بمونم؟
گفتم «نه». داشتم این مقاله رو میخوندم
درباره «چطوری ازدواجتون رو زنده نگه دارید»
اینو گوش کن
«پیشنهاد میکنم هفتهای یک بار شام رو با شمع بخورید»
«و شاید یه ماساژ پای درست و حسابی»
«یه کار ملایم و صمیمی که زن و شوهر رو دوباره به هم نزدیک کنه»
خیلی غمانگیزه، نه؟
آدمها عاشق میشن، نمیتونن یه لحظه به هم فکر نکنن
نمیتونن دست از سر هم بردارن
بعد معلوم نیست چی میشه؟
یهو دیگه از هم خوششون نمیاد؟
شاید هم اونقدرها یهو نباشه
بگذریم، مقالهم تموم شد و الانم همینطوری نشستم اینجا
منتظرم، مثل تو
مشکلت چیه؟
من مشکلی ندارم
پس واسه چی اینجایی؟
الکس؟ خودمم
سلام، من دکتر پارکس هستم
بیا تو الکس، بشین
من هیچ مشکلی ندارم
چی؟ من مریض نیستم
میدونی که... دیوونه نیستم
من رواندرمانگرم، الکس
تراپی مثل بنزین یه چیز عادیه
چیزیه که واسه ادامه دادن بهش نیاز داریم
اینجا که تیمارستان نیست
خواهش میکنم
خب بگو ببینم، سام گریلی تو رو فرستاد پیش من؟
بله
سام دکتر خوبیه
چند سالته الکس؟
داری چیکار میکنی؟
یادداشت برمیدارم
یادداشت ممنوع
باشه، یادداشت نمیکنم
شغلت چیه؟
من... دو تا شغل دارم
یه کسبوکار کوچیک فروش پستی رو از توی خونه اداره میکنم
تزئینات حیاط، خرتوپرتهای آشپزخونه
وسایل جنسی. چیزهایی مثل این
و بقیه وقتها؟
واسه بابام کار میکنم
چه کاری؟ آدم میکشم
کی بود؟
نمیدونم
واسه آدم کشتن پول میگیری؟
اوهوم
داری شوخی میکنی. داری منو امتحان میکنی
نه
واسه همینه که اینجایی؟ منظورت چیه؟
اومدی اینجا کمک حرفهای بگیری چون آدم میکشی؟
نه، گیجم. پس واسه چی اینجایی؟
واقعاً نمیدونم
تا حالا پیش روانکاو نرفته بودم
به روانکاوها اعتقاد ندارم
منظورم اینه که ما همینی هستیم که هستیم، مگه نه؟
باید برم. دیگه میرم
ببخشید وقتت رو تلف کردم. چقدر باید بپردازم؟
هر جلسه ۱۲۵ دلاره
اوه
الآن چه حسی داری؟
حس فقر
فقط شوخی کردم
واقعاً چه حسی داری الکس؟
خسته
احساس خستگی میکنم
دیردرا، چرا پسرمون از من دوری میکنه؟
ازتون دوری نمیکنم
قرار بود امروز با هم ناهار بخوریم، جناب غایب
نوبت دکتر داشتم
نوبت دکتر؟ کدوم دکتر؟
گریلی
میتونستی بهم بگی
منو کاشتی
تو رو خدا، مثل عروسِ منتظرِ سرِ سفره عقد اونجا نشسته بودم
بابا، ببخشید خب؟ یادم رفت
مریضی؟ نه
حالت خوبه؟ چرا بهم نگفتی؟
خوبم. چته تو؟
هیچیم نیست. گفتم که خوبم
اگه خوبی، پس واسه چی رفتی دکتر؟
کمرم درد میکرد. فکر کردم شاید یه جاش رگبهرگ شده
دکتر گریلی چی گفت؟
گفت رگبهرگ شده
همین؟ رگبهرگ شده؟
گفت: «سخت نگیر. چیزهای سنگین بلند نکن»
مثل زنت
خیلی بامزهای
دارم به استعفا فکر میکنم. استعفا از چی؟
کار
اوه، پس میخوای ولگرد بشی
جدی میگم. دیگه نمیتونم این کار رو انجام بدم
دقیقاً کدوم کار رو دیگه نمیتونی انجام بدی؟
مامان، خودت میدونی
آهان
یهو وجداندرد گرفتی
دارم میرم پیش روانکاو
روانکاو؟
به مارتا چیزی نگو. میخوام خصوصی بمونه
به بابا هم نگو
واسه چی میری پیش روانکاو؟
تو که دیوونه نیستی
گیر کردم. افتادم توی یه چرخه تکراری
انگار همینطور ایستاده خوابم برده
حالا گوش کن ببین چی میگم
پدرت کل عمرش رو زحمت کشید تا این بیزینس رو راه بندازه
با دستهای خودش و تنهایی ساختش
هیچکس کمکش نکرد
و حالا تو میخوای دلش رو بشکنی
جواب دستمریزادش اینه؟
نه، اجازه نمیدم همچین اتفاقی بیفته
نه
اون مسخرهبازیِ فروش پستی رو بذار کنار، باشه
اما بیزینس خانوادگی رو... نه، اصلاً
اون نه
این اواخر اوضاعت با مارتا چطوره؟ تحویلت میگیره؟
نکنه برات ناز میکنه؟ مامان، تو رو خدا
«تو رو خدا» به خورد من نده
مردها اگه بهشون نرسه، خل میشن
تو هم داری چرتوپرت میگی
بابا، خدا چه شکلیه؟
اومم، هیچکس واقعاً دقیق نمیدونه
میدونی من فکر میکنم چه شکلیه؟
بهم بگو
فکر کنم توی خورشیده و دستاش رو دور زمین حلقه کرده
ریش داره؟ نه
عینک داره؟ نه
کلاه داره؟ نه، ولی بینی داره
بسیار خب. بگیر بخواب
بابا، بینهایت چیه؟
بینهایت یه چیزیه که
تموم نمیشه
غیرممکنه. همهچی تموم میشه
چشمات رو ببند. چشمات رو ببند
بابا، تو قراره بمیری؟ اگه دست من باشه نه
ولی وقتی پیر بشی میمیری؟
خب، دیر یا زود فکر کنم آره
و مامان و پدربزرگ و مادربزرگ هم؟
آره، ولی نه به این زودیها
چیز خاصی نیست که بخوای نگرانش باشی
منم یه روزی؟
سامی، دیر شده. فردا مدرسه داری، یادته؟
شب بخیر بابا. شب بخیر عزیزم
چشمات رو ببند. خوب بخوابی
نذار... چی؟
نذار
دزدها از پنجره بیان تو؟
آره، درسته
بگیر بخواب
داره میره پیش روانکاو
کی؟
پسرمون
الکس میره پیش روانکاو؟
واسه چی؟
نمیتونم تصور کنم
روانکاو... با هم حرف میزنن، نه؟
سفره دلش رو باز میکنه
به خاطر سنشه. شاید بگذره
از یه طرف دیگه هم، شاید داری از دستش میدی
کور خونده
فکر کردم باید بدونی
لطفاً چیزی نگو. قول دادم بهت نگم
خیلی حساسه
فقط فکر کردم باید بدونی
دیر کردم
متنفرم از اینکه مجبورم بدبختیهای کل هفته رو توی ۵۰ دقیقه مچاله کنم
میدونم که احتمالاً کلاً بیشتر از این هم ارزش ندارن
ولی مسئله اینجاست که اینها بدبختیهای «من» هستن
No comments yet. Be the first to leave one.